<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بعضی از روزهای زندگی من</title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/</link>
<description>روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 31 Dec 2009 13:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>مرگ آورترین زمان برای من زمانیه که یکی به من چیزی بگه که من ۱۰۰۰۰ تا جواب حاظر اماده دارم که بهش بگم ولی به خاطر ۱۰۰۰۰۰ دلیل مجبور جوابامو قورت بدم تو چشمای طرف مقابل نگاه کنم بگم اوه ببخشید حق با شماست در حالی که میدونم نییییییییییییییییییییییییییست خدایا دلم میخواد این جور موقع ها خودمو بکشم بعد جنازهمو تیکه تیکه کنم باقیموندهاشم آتیش بزنم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چن روز پیش همرا با آقای برادر و همسر محترمشون نشستیم یه فیلمی دیدم بسی خوفناک این فیلمParanormal Activity  رو نمیدونم دیدن یا نه جونم براتون بگه که بنده زندگیم همچین یه نمه سیاه شده فک کن شب بعد دیدنش تا ساعت ۱ که چراغ ها روشن بود همچین حالم خوب بود آقای برادر اومد گفت ... اس ام اس داده که من دارم از ترس میمیرم هوای لیمو رو داشته باش اومد ببینه خوبم یا نه منم گفتم آره بابا خوبم بعد که آماده شدم برا خواب این چراغ ها رو که خاموش کردیم دیدم وای دارم سکته میکنم هر چی به خودم گفتم لیمو نتررررررررررس شجاع باش بیشتر هول میکردم ساعت ۲ دیگه بلند شدم پتو دورمو بالشم بغلم داشتم میرفتم پیش مامان ولی پایین اینقدر تاریک و ترسناک بود جرئت نکردم برم بعد یه چن دقیقه پشت در اطاق آقای برادر این پا و اون پا کردم آخرش گفتم بیخیال آبرو در و یذره وا کرد کلمو بردم تو درش صدا که خورد یهو بلند شد زل زد تو چشام  گردنمو کج کردم گفتم میشه اینجا بخوابم گفت بیا ما هم بند و بساطمونو پهن کردیم ولی تا صبح خوابم نبرد که  تو خونمون جایی غیر تخت خودم خوابم نمیبره  بعد ساعت نزدیکه سه یاد حرفه فرهاد افتادم که وسطه فیلم گفته بود این چیزه ساعت سه به بعدپیداش میشه همچین اگه فرهاد بالا سرم خواب نبود مرده بودم از ترس حالا شبا باید چراغ راهرو روشن باشه تا صبح وقتی هوا تاریک باشه من تو خونه تنها باشم مثله الان آهنگ میذارم با صدای بلند گوش میدم بلند بلندم با خودم حرف میزنم تا قوت قلب به دم به خودم  تمام چراغای خونه رو روشن میکنم   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبله فیلم با آقای برادر اتمام حجت کردم که اگه موقع دیدن فیلم بخواد سر و صدا های عجیب غریب در بیاره هر چی دیده از چشم خودش دیده البته به خاطر بودن خانمش و دیدن قیافه های ما که سفید شده بودیم از ترس اذیت نکرد ای زن ذلیل بیچاره اگه من تنها بودم عمرا آروم مینشست یه قسمت فیلم وقتی دختره رو از تخت میکشه پایین اینقد ترسیده بودم که بلند بلند میخندیدم آقای برادر دلش سوخت میگه میخوای بقیشو نبینیم منم سرتق گفتم نننننننننننننننننننه میخوام ببینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- گاهی اوقات فک میکنم استعداد زیادی تو از بین بردن آبروی خودم دارم از نوع خفن خونه خواهرم دعوت بودیم بعد خواهرم اینا یه سری مهمونای متشخصم داشتن خوب تشخص اونا اولش خیلی رو من اثر کرد به مدت یه ساعت تونستم دختر خوبی باشم بعدش همه داشتن فیلم نگاه میکردن از این چندشیا منم که عمرا بشینم با هیجان نگاه کنم ببینم این کارگردان روانی این دفعه میخواد کی رو فجیع بکشه رفتم ته سالنشون شروع کردم به سر خوردن رو پارکتا از این ور سر میخوردم میرفتم ته راه رو بعد دوباره سر میخوردم میومدم تو سالن بدجور داشتیم حال میکردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;اساسی یه ذره هم فکر نمیکردم کسی حواسش به من باشه اینقد که همه تو بحر فیلم بودن یه لحظه حین سر خوردن که سرمو بلند کردم دیدم یه نفر داره منو اینجوری نگاه میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;منم در کمال پررویی با این قیافه سر خوردم سمت راهرو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;یه پنج دقیقه آفتابی نکردم خودمو چه معنی میده وقتی همه دارن فیلم نگاه میکنن یکی ته سالن رو نگاه کنه آخه خیلی کاره آقاهه زشت بود مگه نه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- چند روز پیش از بچه ها خواستم چن دقیقه آروم بشینن تا من کاری رو که داشتم انجام میدادم تموم کنم بعد  بریم حیاط مثلا قول دادن که آروم بمونن هی من گفتم ساکت انگار نه انگار یه خط مینوشتم یه بار میگفتم ساکت یه ده باری ساکت گفتم بار یازدهم دیگه کفرم بالا اومد با کتاب محکم کوبیدم رو میز بعدش بلند گفتم مگه من با شما نیسسسسسسسسسستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;وای با صدای کتاب هر کدومشون یه چن سانتی از رو میز پریدن بعد قیافه هاشون اینقد خنده دار شده بود فک کن ۱۳ تا قیافه این جوری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; آی خندم گرفته بود پشتمو کردم بهشون آی خندیدم فسقلیام یه سکته ناقص زدن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; البته بعدش یه عالمه ادا اصول در آوردم کلی خندوندمشون همیشه بعد از یه دعوا یه کم دلقک بازی در میارم بچه هام عقده ای نشن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مربی یکی از کلاسا رفته بود کاری انجام بده از من خواست یه چن دقیقه حواسم به بچه هاش باشه رفتم تو کلاسش یکی از بچه فینگیلیا یه داد و بیدادی راه انداخته بودبیا ببین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;وسط پاهام قفلش کردم که دست و پا نندازه بعد گفتم وای بچه هاببینین چقد کارش بده حالا من باهاش چی کار کنم میدونین یکیشون چی گفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; برگشت گفت خاله خاله  اینقد بزنش تا خون بالا بیاره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;منو میبینی وای از خنده مرده بودم دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- وقتی فندق مرد گفتم دیگه هیچ وقت هیچ حیونی تو خونه نمیارم بعدش که یه بچه گربه پیدا کردم اینقد کوچیک بود که حتی چشاش هنوز بسته بود اینقد ملوس بود که این حرفم یادم رفت با چه بد بختی مامان و راضی کردم آوردمش عاشقش بودم واقعا دوسش داشتم روزی چند بار با سرنگ بهش شیر میدادم حالش خوب بودا بردمش دکتر نمیدونم ذلیل مرده چی کار کرد با حیونم جلوی چشام ذره ذره جون داد دو روز بعد از اینکه چشاش و باز کرد مرد او.ن که مرد اینقد غصه خوردم گفتم یعنی تو یه بار دیگه حیون بیار تو این خونه همچین میزنم تو گوشت که یادت نره حالا رفتم یه ماهی خریدم به قول خواهرم بی دردسره بهش وابسته نمیشی اگه هم بمیره عینه خیالت نیست ولی من هنوووووووووووووووووووزم دلم پیشی میخواد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 16:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>۱- این روزا انگار همه سیاست خونشون زده بالا حالا من به همه کار ندارم ولی وقتی یکی از پسرای کلاسم با من بحث سیاسی میکنه میگم ای بابا  عجب دنیاییه چند روز پیش یکی از پسرای کلاسم برگشته میگه خاله شما ... رو دوست داری یا آقای ... منو میبینی  با تعجب گفتم چهطور بچه برگشته میگه خاله آقای ... رو دوست داشته باش خندم گرفته بود میگم برا چی عزیزم میگه ...دوست داره آدما رو بکشه جنگ و دوست داره شما دوسش نداشته باش من میبینی کف کردم ای کاش بچه ها رو قاطی این بازیا نکنیم  گوششون و از این حرفا پر نکنیم وقتی بزرگ شدن به اندازه کافی وقت هست براشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- یه مدت نمیدونم چرا همه گیر دادن به این که لیمو برو گواهی نامه بگیر لیمووووووووو برووووووووو برووووو هی من به هر زبونی که بلدم میگم بابا من اصلا رانندگی دوست ندارم دلم نمیخواد ای بابا مگه زوره من دوست دارم صندلی جلو بشینم شیشه رو بدم پایین و از ماشین سواری لذت ببرم حرص و جوش رانندگی و ترافیک همه دردسراش باشه ماله راننده باز اینا حرف خودشون میزنن تمام مشکلات دنیا حل شده تنها مشکل باقیمونده اینه که من رانندگی یاد بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- دیروز بچه ها داشتن نقاشی میکردن منم داشتم نگاشون میکردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد مطمئنم از اون بچه هایی میشه که دخترا براش میمیرن وروجک چشاش از اون مدلایی که میگن سگ داره وقتی تو چشام نگاه میکنه  دلم میخواد بغلش کنم بعدش بچلونمش امیر دستاش خیلی قشنگه عینه پیانیستا میمونه دستای سفید  ظریف با انگشتای کشیده علی رضا گنده لات کلاس منه بزرگ بشه از اون پسرایی میشه که حرف حرف خودشونه صورت با نمکی داره مطمئنم بزرگ شه از اون مرد سالارای درجه یک میشه امیر شماره ۲ مثبت ترین پسر کلاس فک نکنم بزرگ بشه جزو خوش قیافه ها بشه ولی مهربونیش کارشو راه میندازه محمد شماره ۲ خب باید بگم نه اخلاق داره نه قیافه ولی خب به اندازه کافی ای کیو داره  سینا خنثی است از اون خوشگلای بی نمک ماهان با هوش ولی بینهایت حرص درار گاهی اوقات دلم میخواد سرم و از دستش بکوبم به دیوار  عرفان پسر کو ندارد نشان از پدر  تو بیگانه خوانش نخوانش پسر کپی برابر اصل ۳۰ سال بعدش کاملا مشخصه تینا قشنگ نیست ولی بی نهایت ظریف کوچولوئه از اون دختر شکستنیاست با احتیاط باید باهاش رفتار کرد فاطمه قضیه عرفان در اینم صادقه با مامانش مو نمیزنه باید گفت خوش به حالش چون مامان قشنگی داره دوقلو ی کلاسم میشه گفت یک جفت گربه وحشی دو سوم زمانی که تو مهدن مشغول جدا کردنشونم که چشاش همو در نیارن پارسا ووف یعنی ناجور خوشگله آدم کیف میکنه از دیدنش از اون دختر کشای درجه یک ولی بی نهایت لوووووووووووووووس عاشق تک تکشونم  چقد دوست دارم وقتی حسابی بزرگ شدن دوباره ببینمشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- به مامان گفتم که فردا شب ماکارونی درست کنیم آقای برادر برگشته میگه لیمو تو درست کن مامان چشاش درشت شد میگه کی درست کنه ؟ دستت درد نکنه حالا اون بهتر درست می کنه بنده خدا اینقد از دستپختش تعریف کردن بهش شک وارد شد با شنیدن این حرف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر وقت خانم آقای برادر دعوتن منزل ما بنده در نقش یانگوم ایفای نقش میکنم جالبه هی به من میگه لیمو غذا های جدید درست کن نمیدونم چرا فک کرده من سامان گلریزم غذا از خودم اختراع کنم تازه مامان هم برگشته میگه لیمو میدونی اگه اراده کنی خوب غذا درست میکنی تمیز کار میکنی چرا هر ۱۰۰ سال از این هنر نمایی ها میکنی یکی دیگه داره زن میگیره یکی دیگه داره شوهر میکنه نمیدونم چرا من باید کدبانو بشم فک کنین ساعت ۴ از سر کار بیای خرید بکنی بعد اینو بپزی اونو خورد کنی اینو قاطی کنی بعد یه تن ظرفم بشوری اگه این آدم یانگوم نیست پس کیه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:19:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>به به سلام  چه عجب از این ورا خوش اومدین 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینم نمیخواین به من تبریک بگین ۲ روزه که دیگه رسما خواهر شوهر شدم یه زن داداش خوشگل جیگر پیدا کردم دیگه رسما داداشمون قاطی مرغ و خروسا شد بهتون بگم دیگه رو زمین نیست رو ابرا راه میره دروغ نگفتم چقد دیدن خوشحالی برادرت قشنگه امیدوارم زندگیش همیشه به همین قشنگی باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقایون خانما این پست قراره خیلی طولانی بی ربط به هم باشه اگه یه جا دیدن خط قبلی به خط بعدی ربط نداره زیاد تعجب نکنین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- بعد از یه هفته اخم و تخم من ناز کردن های فراوان برای آقای برادر خلاصه اشتی کردیم ولی با یه سری تغییرات کوچیک تو رابطمون آقا این بشر اصلا بلد نیست برا جنس لطیف خرید بکنه برگشته میگه میخوام براش یه مانتو بگیرم نمیخوام خودشم ببرم میخوام غافلگیرش کنم یه ذره نگاش کردم گفتم این غافلگیری تو منو کشته چه جوری بعد میخوای سایز اون مانتو پیدا کنی اگه خودشو نبری قیافهاش همچین متعجب شده بود باز نگاش کردم گفتم در جریانی ک مانتو رو تو اطاق پرو میپوشن بعد میخرن میگه ای وای حالا چی کار کنم چی بخرم ؟ خلاصه خواهر گلش که بنده باشم به دادش رسیدم چنتا پیشنهاد توپ دادم بهش ازش پرسیدم تا حالا  براش گل گرفتی گفت آره روز خواستگاری گفتم هنر کردی براش گل بگیر ازدواج که بکنین عمرا از این کارا بکنی حداقل الان بکن تاثیرش خیلی زیاده من که ناجور گل روم تاثیر میذاره ... رو نمیدونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت : کاپیتان چرا من نمیتونم برا شما کامنت بزارم آیا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- لباس عقدش رو با هم خریدیم چه هلویی شده بود این داداش بد اخلاق مهربونه من خانمش که عینه عروسکا شده بود واقعا این دو تا خیلی بهم میان کنار هم وای میستن خیلی خواستنی میشن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- چهارشنبه از سر کار اومده بودم ب کیفمو پرت کردم رو مبل عینه جنازه هم افتادم رو مبلا دیگه نا نداشتم تکون بخورم مامان هر چی اصرار کرد که پاشو برو دستات رو بشور بیا نهار بخور که گفتم به جون خودم نمیتونم از پله ها بالا برم آقای برادر اومد همچین بنده رو بلند کرد انداخت رو شونش و از پله ها بدو بدو رفت بالا من و گذاشت رو تخت که انگار نه انگار من آدمم ۴۸ کیلو وزن دارم وقتی اومدم پایین خواهرم یا خنده گفت  عینه گونی برنج بردت بالا  گفتم میگم بی سلیقه هستی بگو نه عینه فرش ابریشم دست بافت منو برد بالا با گفتن اوه اوه کی میره این همه راهو  یه زبونه اساسی هم براش در آوردم جدا فک نمیکردم این جور قابل حمل و نقل باشم چن وقت پیشم خونه خواهر بزرگه که پسرش تقریبا همسنه آقا داداشه منه یه چیزی گفت من تو جوابش یه مشت زدم تو شکمش تا اومدم در برم همچین منو گرفت برد بالا سرش که احساس کردم همه انگشتاش فرو رفت لای دنده هام نفسم داشت میرفت میگه بگو ببخشید بیارم پایین خاله ریزه بعدش که منو گذاشت پایین میگه چند کیلویی تو شرط میبندم ۵۰ نداری... (منظور از این سه نقطه خواهرش) و ... (این سه نقطه نامزدش) میبرم بالا کمرم درد میگره ولی تو خیلی سبک بودی میبینین تو رو خدا  شدیم پر کاه تا یه هفته دنده هام درد میکرد ولی بعد که برای جناب شوهر خواهر تعریف کردم حسابی آب روغنش و زیاد کردم با مقدار زیادی مظلوم نمایی مچ دستش و همچین پیچوند که یه وری شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- همسر آقای برادر میخواست موهاشو رنگ کنه ازم خواست باهاش برم آرایشگاه وای خدایا این چه بلایی سر خودش  آورد ااااوف بیچاره شد عینه اسفند رو آتیش وقتی مواد دکلره رو موهاش گذاشت بالا پایین می پرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین  من که چشام ۴ تا شده بود دلم اینقد براش سوخت که خدا میدونه فشارش افتاده بود پایین یه قرص خورد یه آبمیوه خورد یه کم رنگ اومد به صورتش منو میبینی گفتم به من بگن این کارو بکن میشی حوری بهشتی پری دریایی زمینی هوایی میشی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt; عمرااااااااااااااااااااا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; آدم تو این آرایشگاه واقعا فک میکنه این جنس لطیف مازوخیسم داره که این همه درد و بلا رو تحمل میکنه دقیقا سه ساعت نشستیم تو آرایشگاه هی عذر خواهی میکرد ببخشید تو رو خدا لیمو جون از سرکار اومدی خسته ای و اینا منم میگفتم نه عزیزم من دارم درس عبرت میگیرم با دیدن تو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; خنده اش گرفت گفت دیگه هرگز این کار و نمکینم  گفتم اگه بکنی به عقلت شک میکنم هر چند که خیلی خوشگل شد عینه عروسک آخرش ولی به جونه خودم نمیارزه اون همه درد و تحمل کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- ما به اتفاق خانواده چن وقت پیش دعوت شدیم جشن تولد البته شبه عروسی بود تا تولد پس ما هم به اندازه یه عروسی رفتن آماده شدیم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم و تمام حواسم به این بود که با اون پاشنه های بلند با مغز نیام پایین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; صدای سوت آقای برادر رو شنیدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;هر چقدرم از دست برادرت ناراحت باشی ولی وقتی از تعریف میکنه یه جور خاصی بهت میچسبه اونم خان داداش بنده که عمرا این جور کارا تو وجودش نیست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- دیدین بعضی از روزا روز اعتماد به نفسه همه یه جورایی ازت تعریف میکنن عروسی برادر زن داداش بنده به اتفاق خانواده تشریف داشتیم بعدش من یه دختره رو دیدیم که خیلی ناز بود خیلی خوشم اومد و به بغل دستیم نشونش دادم گفتم وای چقد خوشگله این فامیل ما هم عمرا اهله تعریف نیست (یعنی تو فامیلمون از این خبرا نیست که قربون دست و پای بلوریه همدیگه بریم) یه نگاه به من کرد گفت تو که خیلی قشنگ تری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; بعد برگشت یا مامان من به صحبتش ادامه داد اوووووووووف ناجور اعتماد به نفسم چسبید به سقف&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 11:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>گاهی اوقات که برادرم رو نگاه میکنم با خودم میگم که یعنی این داداشه منه مون که ازش یه سوال رو ۲ بار میپرسی بار دو م با داد جوابت رو میده بابا این اینهه لطافت و از کجا آورده یهو دلم برا خودمون سوخت خدا خیر بده این جنس لطیف رو که چه کارها نمیکنن البته این همه لطافت به ما که میرسه میشه... ولی چکنم داداشم میمیرم براش اینو گفتم که بعد پایین رو خوندین نگین لیمو دیگه داداشش و دوست نداره ها دلم فقط گرفته ازش اونم چن روز دیگه باز میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو مینویسم تا یادم بشه و هیچ وقت فراموشم نشه هیچ وقت دیروز با من طوری صحبت کرد که هیچ انتظارش و نداشتم منم اول بغض کردم بعد یه نفس عمیق کشیدم چند بار پلک زدم که اشکه دمه مشکم جاری نشه بهش گفتم باشه آقا از این به بعد به شما میگم والاحضرت پادشاهی اومدم بالا اولش خواستم گریه کنم بعد به خودم گفتم ای بابا هر کی ندونه فک میکنه چی شده تصمیم کبری رو گرفتم شوخی تعطیل تو سر و کله هم زدن تعطیل حرف زدن با احترام تمام تو میشه شما اگه این چیزیه که میخواد همون میشم ببینیم کی پشیمون میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ترکش ناراحتیم از دست آقای برادر گرفت به مامان بنده خدا انقد رفتارم زشت بود که الان یادم میاد میخوام از خجالت بمیرم مخصوصا یاد این حرفش که میافتم که گفت لیمو تو رو به روح بابات این طوری نکن تا حالابهم این و نگفته بود ولی ایکاش وقتی ناراحتم یه ذره به حال خود م بزارن هی نپیچن به پر و پام ۱ ساعت ۲ ساعت ولم کنن تا بعد اینجوری از عذاب وجدان نمیرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز از بیرون که اومد منم از حموم در اومده بودم رفتم رو مبل کنارش نشستم یه ذره خودم رو براش لوس کردم موهامو  بو کردگفت هیچ میدونی تو گربه ملوس منی گفتم آره بعضی اوقاتم مثله گربه وحشی میشم و پنجه میکشم گربه اخلاقش اینه مامان همون قد که ملوسه وحشیم هست  تو رو خدا وقتی ناراحتم دور و برم نیا که این جوری بشه تا حالا ۱۰۰ بار گفتما کیه که گوش بده هیچ وقت متوجه نشدی وقتی ناراحتم نازمو کشیدن بیشتردیونه ام میکنه گفتش آخه تو سوای آدمیزادی بچه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شاید حق داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیراز این چن روز آخر روزهای پر از آرامش رو میگذرونم کار کار کار و بچه ها دفعه بعد بیام یه عالمه چیز خنده دار مینویسم ازشون تلافی امروز بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم اولین مهمونیی که تمام مسولیتش با خودم بود رو دادم  از پختن و شستن و تمیز کردن غیر از خرید کردن که عمرا مامان بزاره من این یه کار روبکنم همه نشستن به من جنس بنجل غالب کنن ولی ناجور احساس بزرگی و خانمی داره بهم دست میده ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر من خواهر من پرت نکن اون لنگه کفش روببین این پست غمگینانه بود روحیه ام حساسه خیله خب بابا بعد نود و بوقی اومدم دلم میخواد شاهنامه بنویسم رفتم فحش ندیا این چرت و پرتا چی بود نوشتی باشه افرین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:19:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه به ساعت های آپ کردن من تو این چن تا پست آخر دقت کنین به این نکته شوم پی میبرین که بعله باز ساعت خواب ما قاط زده با ساعت مردم آمریکای جهان خوار تنظیم شده یعنی بنده ۱۰ صبح میخوابم ۹ شب پا میشم بعد دوباره نمیخوابم تا ۱۰ صبح به شدت در آستانه روانی شدن هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روز ها عجیب به این برادرطفلونکیم گیر میدم کافیه یه قاشق جا به جا کنه یا یه لیوان ببره آشپزخونه تا من جمله بااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااا  دقیقا با همین کشش بگم و دنبالش اضافه کنم مردم دارن متاهل میشن چه زرنگ شدن چه کار کن شدن اینقد اینو من به این بنده خدا گفتم بعدش خندیدم که آقای برادر به این جمله آلرژی پیدا کرده شدید و من رو تهدید کرده که اگه یه بار فقط یه بار دیگه اینو بهش بگم با یه حرکت بنده رو از پنجره میندازن تو حیاط&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; روزی که میخواستن تشریف ببرن با همسر آینده گفتگوی تمدن ها داشته باشن تا من و میدید میگفت سااااااااااااااااااااااکت لیمو حرف نزن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; شنیدی هیچی نگو منم با یه قیافه پلیییییید میگفتم الهی بمیرم برات استرس داری نترس داداشی نمیخوردت خلاصه کنم براتون در حال انتقام گرفتن هستیم  خانم خواهر هم هی راه میره بهش میگه اخخخخخخخخخخخخخلاقتو درست کن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; با خانمت میخوای اینجوری کنی عجیب این روزها برادرمان را دوست داریم و برایش خوشحالیم و دختری رو که اینطور برادرم رو خوشحال کرده رو هم خیلی میدوستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین سه تا اقایون برادر نشستی به داداش بزرگه داری غرغر داداش کوچیکه رو میکنی که از وقتی رفته کلاس هاپکیدو میاد از تو به عنوان مترسک استفاده میکنه و راههای شکستن استخون دست و پا و گردنت رو بهت میگه هی  بلندت میکنه میندازه تو رو این ور اون ور داداش بزرگه میگه بیا چن تا فن بهت یاد بدم بزنی پدرش رو در بیاری منم ساده باور کردم اولین حرکتش چیز جالبی بود اینکه وقتی یکی مچت رو گرفته چه طوری مچت رو از دستش با یه چرخش در بیاری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; بعدش این مچ دست راست من گذاشت بین انگشت اشاره و انگشت وسطیش چنان فشاری داد که من رو مبل یه وری شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; داداش وسطی گفت نکن آقا الان میزنی مچ بچه رو میشکونی  در واقع یه کم دیگه فشار میداد واقعا مچم خورد میشد بعدش گفت بیا یه حرکت یادت بدم توووووووووپ آخه آدم چقد میتونه ابله باشه منم زل زدم بهش گفت مچ دستم رو اینجوری بگیر تا من بیام دستش رو بگیرم همچین خوابوند تو صورتم که عینه این فیلم ها صورتم یه وری شد بعدشم گفت حمله بهتر از دفاعه اینو هیچ وقت یادت نره من که دستم رو صورتم بود   بود بین خودمون باشه یه کوچولو اشکم تو چشام جمع شده بودمونده بودم چی کار کنم  قبلا گفتم که وحشی میشم یکی بزنه تو صورتم ولی خب نمیتونستم سر داداش بزرگه داد بزنم یا جفت پا برم تو شکمش که واسه همین بغض کرده بودم  اگه فرهاد بود زنده نمیموند فرهاد گفت واااااااااااااااای تو صورتش زدیییییییی داداش وسطی گفت دلت اومد اینجوری بزنیش آخه! مامانم زل زل فقط نگاه میکرد منم گفتم دیگه هیچ وقت این کارو نکن چون دفعه بعد معلوم نیست چی کار میکنم داداش بزرگه رو خیلی دوسش دارم ولی هیچ وقت به خاطر این کارش نمیبخشمش چه طوری تونست بزنه تو صورتم لا اقل اگه دو تا داد میزدم یه چنتا مشت فک نکنم اینقد قضیه برام تراژدی میشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد مچ دست راستم که فرداش اصلا نمیتونستم تکون بدم هم دیگه حرفی نمیزنم شیطونه میگه یه کلاس رزمی پیدا کنم برم از این فنا یاد بگیرم بعد بیام بزنم پودرشون کنما&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 03:12:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شب وقتی خوابم احساس میکنم ی چیزی تو تختم در حال حرکته از خواب میپرم رو تخت میشینم پتوم رو میزنم کنار و میبینم یه ماربزرگ سیاه تو تخت من داره لای دست و پاهای من میخزه از تخت میپرم پایین یه جیغ بلند میکشم و مامانم رو صدا میکنم با بدبختی خودم رو میرسونم سمت در اطاق با باز کردنش میافتم بغل مامان حالا مامان بیچاره از ترس رنگش شده عینه گچ منم فقط گریه نکردم منو گرفته بغلش و هی میگی چی شده اخه منم در حالی که سرم رو شونشه میگم رو تختم یه مار گنده است اونم میگه آخه دختر ۳ نصفه شب مار تو اطاق تو چی کار میکنه منم که دیگه گریم گرفته میگم به خدا تو تختم یه ماره خودم دیدمش چراغ رو روشن میکنه میره تو اطاق میگه ببین هیچی نیست خواب دیدی عزیزم منم که الا بلا خودم دیدمش مامان خوب نگاه کن شده بود عینه این فیلم ها که بچه به مامانش میگه تو اطاقش هیولا اومده حالا مامان پتو رو میگیره تکون میده زیر تخت و نگاه میکنه میگه ببین نیست خواب دیدی لیمو جان از اون اصرار از من انکار بعد از چن دقیقه بغل مامان موندن یه کم برگشتن به حالت عادی قبول میکنم که خواب دیدم مامان اینقدر دلش برام سوخته بود میگه تا حالا تو رو این طور رنگ پریده ندیده بودم یه لیوان آب بهم میده دستش رو میذاره رو قلبم چشاش گرد میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقت ها بعضی از خواب ها نافرم شبیه واقعیته اون شب واقعا تا مرز سکته رفتم فک کنم آخرای اسفند بود که این اتفاق افتاد نمیدونم چرا یهو یادش افتادم  این دوبار که خواب این جونور رو این طور واقعی میبینم فک کنم بار سوم دیگه به دیار باقی بشتابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 23:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب جایی به همراه مامان تشریف داشتیم در راه برگشت مامان هی میگفت وای یه عالمه ظرف باید بشورم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; بعد هی نگاههای معنا دار به من میکرد منم که راه کوچه علی چپ رو اصولا خوب بلدم گفتم خب فردا میشوری دیگه الان برو بخواب&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکی بگه واه واه چه تنبل خودشه من دیروز به اندازه کافی وظائف دختر خونه بودن رو انجام دادم کل خونه رو جارو زدم تازه گرد گیریم کردم خدا رو خوش میاد ظرفم بشورم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;اگه گفتین اومدیم خونه چی دیدیم به به یه آشپزخونه دسته گل خلاصه آقای برادرمون یه دوره تمرینات فشرده برای روزهای خوش زندگی مشترک داره تجربه میکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;فک کن خیلی جدی تو صورتت نگاه کنن بگن تو مثلا خواهری چه خواهری هستی که خبر از دل برادرت نداری که کسی رو دوست داره تو باید اول میفهمیدی خواهرا محرم راز برادراشونن در عرض ۵ دقیقه یه بنده خدایی بنده رو با خاک یکسان نمودن منم که معرف حضورتون هستم جواب ندم میگن لال &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; منم گفتم فک میکردم شما من و خوب میشناسین من اصلا آدم کنجکاوی نیستم از فضولی کردنم هیچ خوشم نمیاد کسی بخواد چیزی به من بگه گوش میکنم ولی هیچ وقت از کسی سوال نمیکنم اگه لازم میدید به من میگفت اگه نگفته حتما لازم نبوده من بدونم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه زن میخواد بگیره من باید جواب پس بدم عجب دوره زمونه ای شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالاااااااااااااااااااااااااااااا دست دسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست سووووووووووووووووووووووت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 21:59:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشم میاد خودم رو خوب میشناسم همون موقعی که تصمیم گرفتم نیام نت میخواستم بیام یه پست بنویسم و خداحافظی کنم در اینجا رو تخته کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش گفتم نکن لیمو بعدش پشیمون میشیا اینجا کلی روزای خوب داشتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای خاصی نبودم کار خاصی نکردم اولش خیلی خسته بودم بعدش که رفع خستگی شد قول انجام کاری برایه یکسی یه چند مدتی مشغولم کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا تابستون خوبی بود بعد از ۹ ماه کار استراحت بد جور میچسبه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارا مفیدی که تو این تابستون انجام دادم یاد گرفتن شنا و دوچرخه سواری بود بسیار بسیار مشعوفم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی خوب داره تو خوانواده میافته بعد از کسب اطمینان صد در صد میام اینجام میگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 23:26:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limokocholooo.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>فک کنین وسطه سی تا بچه قد و نیم قد وایستادین درس اون روزتون در مورد پرنده هاست بعد از حدود نیم ساعت فک زدن که پرنده ها همشون بدنشون پر داره و تخم میذارن بیشترشون پرواز میکنن به بچه های پرنده ها میگن جوجه و هزار تا چیزه دیگه حالا با امیدواری تمام ازشون میخوای هرکدوم فک کنن یه پرنده مثال بزنن فک میکنین اولین پرنده ای که اسم بردن چی بود؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمرا حدس بزنین خب خودم الان میگم یکی از پسرهای نابغه کلاس من  فرمودن &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هواپیما&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اول سی ثانیه نگاش کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;بعد یه ده ثانیه دیگه باز نگاش کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; گفتم آخه پسر هواپیما پر داره تخم میذاره آخه پیماااااااااااااااااااااااااااااااان یه ذره فک کن بعد حرف بزن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقعی که خدا داشته بین بنده هاش عقل قسمت میکرده این تو صف زبون بوده از ساعت ۸ که میاد تا ساعت ۱۲ یکریز داره حررررررررررررررررررررررررررف میزنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;خدا صبر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا یه کاری تو زندگیه من سنت شده با اولین سرما باید دستکش بگیرم و با اولین گرما عینک و ضد آفتاب  مای تقریبا کار هر سالمه دستکشام که معمولا زمستون بعد دیگه پیداش نمیکنم و مجبورم دوباره بگیرم همیشه برام سواله که چی میشن این دستکشا؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امسال میخواستم یه عینک خووووووووشگل و حسابی بخرم ولی باز رفتم از این سه تا صد تومنا خریدم شانس ندارم که کلی پول بدم بابتش بعد باز گمش کنم مثه ساعته خووووووووووشگلم کادوی مامانم بود همچین گم و گور شد که انگاراصلا از اول من همچین ساعتی نداشتم خدا رو شکر اونهمه پول و مامی عزیز دادن اگه خودم داده بودم از غصه دق مینمودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کامنتت خیلی خوشحال شدم همین که میای خیلی ممنون حالا چه با سر و صدا چه بی سر و صدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 16:24:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limokocholooo&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>limokocholooo</dc:creator>
<guid>http://limokocholooo.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
