یه شب وقتی خوابم احساس میکنم ی چیزی تو تختم در حال حرکته از خواب میپرم رو تخت میشینم پتوم رو میزنم کنار و میبینم یه ماربزرگ سیاه تو تخت من داره لای دست و پاهای من میخزه از تخت میپرم پایین یه جیغ بلند میکشم و مامانم رو صدا میکنم با بدبختی خودم رو میرسونم سمت در اطاق با باز کردنش میافتم بغل مامان حالا مامان بیچاره از ترس رنگش شده عینه گچ منم فقط گریه نکردم منو گرفته بغلش و هی میگی چی شده اخه منم در حالی که سرم رو شونشه میگم رو تختم یه مار گنده است اونم میگه آخه دختر ۳ نصفه شب مار تو اطاق تو چی کار میکنه منم که دیگه گریم گرفته میگم به خدا تو تختم یه ماره خودم دیدمش چراغ رو روشن میکنه میره تو اطاق میگه ببین هیچی نیست خواب دیدی عزیزم منم که الا بلا خودم دیدمش مامان خوب نگاه کن شده بود عینه این فیلم ها که بچه به مامانش میگه تو اطاقش هیولا اومده حالا مامان پتو رو میگیره تکون میده زیر تخت و نگاه میکنه میگه ببین نیست خواب دیدی لیمو جان از اون اصرار از من انکار بعد از چن دقیقه بغل مامان موندن یه کم برگشتن به حالت عادی قبول میکنم که خواب دیدم مامان اینقدر دلش برام سوخته بود میگه تا حالا تو رو این طور رنگ پریده ندیده بودم یه لیوان آب بهم میده دستش رو میذاره رو قلبم چشاش گرد میشه
بعضی وقت ها بعضی از خواب ها نافرم شبیه واقعیته اون شب واقعا تا مرز سکته رفتم فک کنم آخرای اسفند بود که این اتفاق افتاد نمیدونم چرا یهو یادش افتادم این دوبار که خواب این جونور رو این طور واقعی میبینم فک کنم بار سوم دیگه به دیار باقی بشتابم
