تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من -
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه
 

1- خب به سلامتی و مبارکی و میمنت بنده دوباره میرم سرکار شما الان با یه لیمویی که مربی مهد کودک طرف هستین بعله من الان برا خودم آدم مهمی شدم این کار رو دوست دارم چون بچه ها رو دوست دارم الان دو روزه میرم مهد و خب فقط سه ساعته از ساعت 8 صبح تا 11:30 ظهر زمان زیادی نیست ولی این وروجک ها تو همین سه ساعت حسابی تمام نیرو و انرژی آدم رو مصرف میکنن امروز داشتم به مامان میگفتم من برای کار ترجیح میدم وقتم رو با بچه ها بگذرونم تا با بزرگسال هایی که شعورشون اندازه این بچه هام نیست همه اینا یعنی این که این کار درست مطابق سلیقه منه یک عالم بچه قد و نیم قد پر از انرژی و یه خاله لیموی پر از حوصله البته خواهر گرامی در راستای دادن اعتماد به نفس و روحیه روز اول به من گفت تازه اولشه بزار یه ذره بگذره اونوقت میبینیم بازم حوصله بچه ها رو داری یا نه شرمنده این همه انرژی مثبت شدم من

2- جوجه و مامان باباش از تهران اومدن جمعه ناهار اومدن خونمون وای که چه تپل و خوردنی شده وقتی بغلش میکنی اون سر تپل و کوچولوش رو میذاره رو شونه ات میگیره میخوابه دیگه آخر عشق و حاله اینقد تپله دهن دماغش بین این دو تا لپای گنده اش گم شده بنده دو روز به صرف خوردن این جوجه تپل دعوت شدم خونه داداش بزرگه اینقد این دو روز به من خوش گذشت که حد نداره رفته بویم بیرون هر کی این جوجه رو تو خیابون میدید وای میستاد نازش میکرد اینقد که این جوجه خوشگله خلاصه حسابی خوردمش تازه اشم جوجه پنج شنبه به اولین عروسیه زندگیش دعوت شده و قراره حسابی تیپ بزنه بره عروسی بنده ام مثله جوجه که قراره اولین عوسیش رو شرکت کنه قراره اولین دامن زندگیم رو بپوشم مامان اینقد ذوق زده است که بنده هم میخوام باهاش برم عروسی ولی نمیدونه که من به خاطر جوجه داارم میرم عروسی

3- چند ماه پیش یه فیلمی داده بود اسمش الان یادم نیست از پسره میپرسن که تو با برادرت اختلاف داری می خنده و میگه نه ما اختلاف نداریم مختلفیم حالا این دیالوگ بدرد من و مامان میخوره ما هم با هم اختلاف نداریم اصلا با هم مختلفیم و همین مختلف بودن گاهی خودشو به صورت کنتاکت های شدید نشون میده با اینکه مامان منو خیلی دوست داره و منم عاشق مامانم ولی این اختلاف سلیقه هامون که بیشتر به خاطر تفاوت سنیه زیادمونه زندگی رو به هر دوتامون تلخ میکنه دیروز یکی از همین کنتاکت های ناجورمون اتفاق افتاد عاطفه هم بود حالا اون وسط من و مامان داریم با هم بحث میکنیم عاطفه زیر زیرکی داره لبخند میزنه بهش گفتم چیه خیلی خوش به حالته مامانت این جوری میکنه برگشته میگه اینا همه نشونه اینه که حاله مامان خیلی خوبه قبلا که گفته بودم مامان هر وقت ناراحتی اعصابش شدت پیدا میکنه شدید مهربون میشه هر چی بگی بهش نه نمیگه اصلا هم باهات بحث نمیکنه عاطفه برگشته میگه قربونت برم مامان هر چقد دوست داری غر غرکن وقتی غرغر میکنی من خوشحال میشم مامان خنده اش گرفت منم پا شدم اومدم تو اطاق و این گونه بود که یکی دیگه ازبحث های بی نتیجه ما تموم شد ولی داستان همچنان ادامه دارد

4- جدیدا به این نتیجه رسیدم این تخت های یه نفره برا من خیلی کوچیکه ای بابا من اصلا رو این تختم راحت نیستم اصلا نمیشه روش راحت خوابید خورد تازه 4 تام بالش بیشتر روش جا نمیشه من دلم یه تخته دو نفره گنده میخواد هی 10غل بخورم برم این ور تخت بعد دوباره غل بخورم برم یه ور دیگه10 تام بالش روش بزارم دور تا دورم پر باشه از بالش تازه اون وقته که خوابیدن مزه میده چرا هیشکی من و درک نمیکنه

کامنت ها در فرصتی مناسب جوابیده می شوند دوباره ما دچار فقدان وقت شدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط لیمو کوچولو  |