خط تلفن درست شده وقت دارم حسه نوشتنم دارم خدا رو شکر
فیلم حس پنهان و دعوت رو دیدم حس پنهان از دعوت قشنگ تر بود با نیلوفر رفتم چقد خوبه که خواهر زاده ات اینقد بزرگ شده که باهاش میتونی بری سینما بعد بری شام بخوری بعدش در مورد فیلمی که دیدین صحبت کنین برا خودش چه خانمی شده تا یه هفته پیش اینهمه بزرگ شدنش اصلا به چشمم نیومده بود
یه مغازه خوشگل خوشمزه پیدا کردم پر از پاستیل شکلات قهوه نسکافه و ژله خدا خیر بده صاحبش رو کیه که برم یه حال اساسی بدم به جیب مبارک شایدم آقای برادر رو بردم اصلا معنی نداره فقط جیب من بهش حال داده بشه
سرمایی خوردم فجیع پنج شنبه جمعه رو تو کما بودم الانم یه صدایی دارم در حد جوجه خروسی که میخواد تازه قوقولی قوقو کنه صدام رو خودمم نمیشناسم تو اطاقم هر گوشه رو نگاه میکنم یه دستمال کاغذی میبینم هر چی جمع میکنم باز هست کنار میز آرایش زیر بخاری رو تلویزیون زیر تخت تا دلت بخواااااااااااد دماغمم عینه دلقکای سیرک شدم نوکش قرمزه قرمزه
وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم هی اون دوسته منه
وقتی میبازی کنارت میشینم بهت میگم هی من دوستتم
بهترین دوست دنیا داره کم کم میشه بهترین مادر دنیا بیست سالگی ازدواج کرد بیست و دو سالگی داره مامان مبشه احتمالا به چهل سالگی نرسیده مادر بزرگ شده مادر شدنت مبارک مامان کوچولوی ناز
برادرزاده کوچیکه انتخاب شده برا تیم ملی قایقرانی رفته مسابقات آسیای هنک کنگ موفق باشی عزیزم با مدال برگردی افتخار خانه و خانواده
