تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

خط تلفن درست شده وقت دارم حسه نوشتنم دارم خدا رو شکر

فیلم حس پنهان و دعوت رو دیدم حس پنهان از دعوت قشنگ تر بود با نیلوفر رفتم چقد خوبه که خواهر زاده ات اینقد بزرگ شده که باهاش میتونی بری سینما بعد بری شام بخوری بعدش در مورد فیلمی که دیدین صحبت کنین برا خودش چه خانمی شده تا یه هفته پیش اینهمه بزرگ شدنش اصلا به چشمم نیومده بود

یه مغازه خوشگل خوشمزه پیدا کردم پر از پاستیل شکلات قهوه نسکافه و ژله خدا خیر بده صاحبش رو کیه که برم یه حال اساسی بدم به جیب مبارک شایدم آقای برادر رو بردم اصلا معنی نداره فقط جیب من بهش حال داده بشه

سرمایی خوردم فجیع پنج شنبه جمعه رو تو کما بودم الانم یه صدایی دارم در حد جوجه خروسی که میخواد تازه قوقولی قوقو کنه صدام رو خودمم نمیشناسم تو اطاقم هر گوشه رو نگاه میکنم یه دستمال کاغذی میبینم هر چی جمع میکنم باز هست کنار میز آرایش زیر بخاری رو تلویزیون  زیر تخت تا دلت بخواااااااااااد دماغمم عینه دلقکای سیرک شدم نوکش قرمزه قرمزه

وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم هی اون دوسته منه

وقتی میبازی کنارت میشینم بهت میگم هی من دوستتم

بهترین دوست دنیا داره کم کم میشه بهترین مادر دنیا بیست سالگی ازدواج کرد بیست و دو سالگی داره مامان مبشه احتمالا به چهل سالگی نرسیده مادر بزرگ شده مادر شدنت مبارک مامان کوچولوی ناز

برادرزاده کوچیکه انتخاب شده برا تیم ملی قایقرانی رفته مسابقات آسیای هنک کنگ موفق باشی عزیزم با مدال برگردی افتخار خانه و خانواده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:37  توسط لیمو   | 

یک مکالمه کاملا دوستانه بین من و آقای برادر

کنارش رو مبل نشستم مچ دستم رو محکم گرفته داره میگه

فرهاد: لیمو بهت حرف میزنم جواب منو نده ها اون زبونت رو میبرما

لیمو: درحال پیچ و تاب خوردن برای در آوردن دستم از تو دستش 

فرهاد: اونجوری منو نگاه نکن اون چشاشتو در میارم

لیمو: در حتال ضربه زدن به سر و کله و صروت و شکم با یه دسته آزاد

فرهاد :اگه من میزنمت خوب میکنم بار اخرت باشه من یکی زدمت تو دو تا بر میگردونیا

لیمو : در حال گاز گرفتن دسته آقای برادر

 مامان :پسر جون ببر لبه باغچه سرش رو ببر دیگه چرا اینقد خودت رو اذیت میکنی آخه

و در نهایت لیمو :زبون میبری و چشم در میاری آدرس رو اشتباهی اومدی پسر اونجا که این کارا رو میکنن شهر هرته

و همچنان بعد از این همه تلاش دست من تو دستشه و اونهمه تقلا فقط باعث قرمز شدن پوست دستم و درد مچ دسته

خدایا سایه این دایناسور رو از خونه ما کم نکن ولی اگه زورش رو یکمی کم کنی ممنون میشم 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:40  توسط لیمو   | 

 

عجب دنیایی یه زمانی کلی حرف داری کلی حس نوشتن داری  ولی وقت نداری این کامپیوتر له شده رو حتی روشن کنی

یه زمانی کلی وقت بیخود داری که موندی چه طوری پر کنی این وقت رو حتی یه اپسیلونم حس نوشتن رو نداری

یه زمانیم هست که هم وقت رو داری هم حسه رو به میزان زیاد ولی خط تلفنتون بازی در آورده و هر وقت صلاح بودنه وصل میشه هر وقتم دلش بخواد قطع میشه

یه زمانیم هست که با یه سیم به چه درازی خط تلفن اطاق آقای برادرت رو کاملا دوستانه هدایت میکنی اطاق خودت تا این چند خط رو بنویسی

یه زمانیم هست که کلا خیای حالت گرفته است و همش خوابی

اگه نیستم و سر نمیزنم به وبلاگاتون برا همین که بین این یه زمان هایی که گفتم معلقم حالمم زیاد خوب نیست

یه هفته هست هی بارون میا هی قطع میشه دیگه داره میره رو اعصابم ولی هوا به طور دلچسبی سرده بساط چایی و لباس گرم هم به راهه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:18  توسط لیمو   |