تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

خدا رو صد هزار مرتبه شکر گوش شیطون کر چشم شیطون کور دست وپای شیطون قطع چیزی رو از قلم که ننداختم؟ کارا رو روال افتاده و خدا رو دویست هزار مرتبه شکر حجم زیاده کار ها کم شده و ما الان وقت سر خاروندن داریم بگم همین اولش میخوام یه پست بزارم عریض وبه شدت طویل جونه داداش چش و چالت درد میگیره نخون که بعدش من و نفرین نکنی این پست فقط در مورد بچه های منه نه چیزه دیگه

امروز بچه ها رو به مناسبت هفته نیروی انتظامی بردیم که اداره پلیس رو از نزدیک ببینن بچه ها کلی هیجان زده بودن موقع مراسم صبح گاهشون رسیدیم اوووف چقد پلیس یه کم ترسناک بود خیلی زیاد بودن نمیدونم چرا تا چشمم بهشون افتاد این دستم ناخوداگاه رفت طرف مقنعه ام کشیدمش جلو تر رفتیم تو کلی دیش ماهواره و بطری های مشروب و لپ تاپ و کلی سی دی یه گوشه چیده بودن از شبکه استانی هم اومده بودن داشتن فیلم میگرفتن یه آقاهه هم داشت حرف میزد بچه ها رو بردیم یه گوشه یکیشون قرار بود قران بخونه یه عده اشون قرار بود سرو آقا پلیسه رو بخونن همون شعر معروف

اونکه شبا بیداره    لباس آبی داره   مواظب شهر ماست   مواظب خونه هاست    پلیسه مهربونه همیشه خوش زبونه    اونکه تفنگ داره    کلاهه قشنگ داره    بعله دیگه میدونم همتون بلدید من کوچیک بودم آمادگی نرفتم یه راست تشریف بردم کلاس اول ازاین شعر جینگولا هم بلد نبودم ولی خب حالا منم داارم با بچه ها یاد میگرم اینقده کیف داره که نگو بچه هام برنامه اشون رو خیلی قشنگ اجرا کردن بعد گلاشون رو دادن عکس و فیلم گرفتن بعد به همشون هدیه دادن بهشون شیر و شیرینی دادن یکی شیر رو ریخت رو لباسش یکی ریخت رو پای اون یکی یکی دیگه خاله من نیخورم مصیبت نامه از اینجا شروع شد پدرم در اومد تا همه خوردن حالا باید به سوالاشون جواب بددم هی اون دیش ها رو به من نشون میدن خاله اونا چیه منم خیلی جدی گفتم اونا بشقاب شونه ظهر که میشه نهارشون رو اون تو میخورن چشاشون همچین گرد شده بود اگه بدونین که سر کار گذاشتن این فسقلیا چه حالی میده قربونشون برم

هفتا پسر داریم بیست تا دختر این هفتا پسر اندازه چهارده تا بچه از آدم کار میکشن دخترا بیشترشون آرومن تنها مشکلی که دارن ابراز محبتشون که فرت فرت میخوان آدم رو ببوسن تا یکیشون شروع میکنه تا سرت رو بالا میکنی میبینی بیستا شون صف کشیدن منم که در جریانید آی بدم میاد   از روبوسی آی بدم میاد اولا برا اینکه دلشون نشکنه اجازه میدادم ولی بعدش دیدیم نمیشه که هر روز هر روز بیستا بچه بخوان منو ببوسن دیگه حالیشون کردم میدونم منو دوست دارن منم اونا رو خیلی دوست دارم نیازی نیست دوست داشتنمون رو با بوسیدن هم نشون بدیم گویا تاثیر داشت خدا رو شکر الان زبانن فقط ابراز محبت میکنن

سه تا بچه هست تو نوباوه تو کلاس من نیستن آی من اینا رو دوست دارم آی اینا نازن اینقد شیرینن که خدا میدونه یکیش شایان یه پسره 4 ساله خوشگله بانمک شیطون و مودب باور میکنین نگاش که میکنین خنده رو تو چشاش میبینین اولا اینقد گریه میکرد مربی خودشون نمیتونست ارومش کنه من بغلش میکردم باهاش حرف می زدم نازش می کردم تا آروم میشد قربونش برم اینقدم با نمکه آدم همش دلش میخواد بغلش کنه و حسابی بچلوندش امروز دیدمش یهو دلم خواست بغلش کنم تا بهش میگم شاین بیا اینجا میپره بغلم گفتم خاله بوست کنه صورتش رو آورد جلو وای اینقد اون بوسه بهم مزه داد(بعله من همونم که چند خط بالاتر گفتم بدم میاد ولی حالا سالی یه بار که دیگه بدم نمیاد ) که خدا می دونه از اون پسراست که بزرگ شه دخترا براش غش و ضعف میکنن الان که فسقلیه من براش می میرم بزرگ شه چی میشه اون دو تای دیگه دخترن یکی آریاناست یه دختر بچه خیلی شیرین اونم مثه شایان چون روز اول من آرومش کردم باهام جور شده طوری که اوائل با سرویس که میخواست بره گریه گریه که منم باید باهاش برم تا من ننشستم این رو پای من ننشست آروم نشد همچین سرش رو گذاشته بود رو شونه ام اون لحظه خیلی قشنگ بود این که یه بچه فقط تو بغله تو آرومه و کناره تو احساس امنیت میکنه خیلی قشنگه نفر بعدی حنانه است خوشبختانه این خودش از اول خندون اومد مهد نیاز به اروم کردنش نبود از اونجا که هم با نمکه هم قشنگترین لبخندی رو که فک میکنین یه بچه میتونه داشته باشه داره تو فهرست نور چشمیا من اومده خدا کنه این سه تا تا آمادگی همینجا باشن

بچه های کلاس خودمم نمیدونم چطور بگم بچه آمادگی چون بزرگترن اون شیرینی بچه های نوباوه رو ندارن ولی هموش وروجک های منن تک تکشون رو خیلی دوست دارم یکیشون اسمش سانیاست بابت اون به شدت به خودم افتخار میکنم تنها کسی که تونست اون رو راضی کنه بعد از یک هفته که هر روز با گریه میومد مهد که دیگه گریه نکنه تو کلاس بشینه من بودم خیلی خیلی باهوش و خیلی خیلی اروم خدا رو شکر روز به روز تعداد دفعه هایی که باید سرشون داد بزنم تا بتونم ارومشو کنم یا زمانی که باید دعواشون کنم کم تر میشه کم کم دارن تو کلاس نشستن و آروم موندن رو یاد میگیرن روزای اول خیای سخت بود که عادتشون بدم به اروم نشستن

روزای اول لیمو به این با ابهتی رو اندازه آبلیمو هم حساب نمیکردن ما هم مجبور شدیم برا اینکه لیمو بودن ما رو باور کنن یه کم خشانت به خرج بدیم و هی جیغ جیغ کنیم و دعواشون کنیم بعدش که اومدیم خونه عذاب وجدان بگیریم که چرا سرشون داد زدیم ولی خب هر کی با بچه جماعت سر و کار داشته باشه میدونه که همیشه نمیشه با قربونت برم و عزیزم و... اینا باهاشون رفتار کرد الان تعداد جیغ جیغامون کم تر شده خدا رو شکرعذاب وجدانم دیگه نمیگیرم این چن وقت با تلفن که حرف میزدم هیشکی من رو نمیشناخت یک صدای تو دل برویی پیدا کرده بودم که بیا و ببین کلی اهالی منزل نگارن بودن که هنوز یه ماه نشده این جوری شده تا اخر سال دوم میاری یا نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:5  توسط لیمو   | 

 

یعنی چی چه معنی میده یکی این همه مدت اپ نکنه واقعا که زشت و خجالت آوره خجالت کشیدی شرمنده شدی دیگه نکنی از این کارا ها خوب بسه دیگه هر چقدر خجالت کشیدی دیگه از این کارا نمیکنه قول میده(مخاطب همون لیمو له شده پست قبلی)

اینقد حرف دارم اینقد حرف دارم که حد نداره فقط این اولش بگم اگه دیدین خط قبلی با خط بعدیش از نظر موضوع هیچ ربطی نداره فک نکنین نویسنده مشکل روحی روانی داره نخیر اینقد که حرف داره تو مغزش قاطی پاتی شده

خب چرا سرم شلوغ بود خب چون مار ما تازه از ۶ مهر شروع شد به صورت جدی یعنی بچه ها دیگه اومدن و این یعنی درست کردن کار دستی به تعداد زیاد درست کردن یه دفتر جینگول برای حضور غیاب جمع و جور کردن وسایلایی که با خودشون آوردن تو کمد یعنی هر روز ۴ ساعت مفید فک زدن که چه کاری خوبه چه کاری بده۴ ساعت ۲۷ تا وروجک رو نشوندن پشت میز صندلی باور کنین کار خیلی خیلی سختیه ۴ ساعت این همه بچه رو که همه با هم حرف میزنن و میخوان سوال بپرسن آروم نگه داشتن سرسام آوره وقتی میام خونه انگار یه تریلی ۱۸ چرخ ۱۸ بار از روم رد شده صدام که بلکل گرفته گلوم هم به شدت میسوزه سرطان هنجره نگیرم خوبه  ولی من اینا رو درست میکنم من میتونم مطمئنم که میتونم هی هروز اینا رو با خودم تکرار میکنم به خودم روحیه میدم

مااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااان اینا خیلی شیطونننننننننننن  این کار دستی درست کردن منم جریانی دره از هر نیروی کار تو خونه استفاده میکنم هرکس از پشت در اطاقم رد بشه میارم تو اطاق یه کاری میدم دستش یهو دیدین شما که دارین اینا رو میخونین یه قیچی دادم دستت گفتم قربون دستت تا داری اینا رو میخونی این ۴ تا کاغذم ببر ثواب داره بیکار نباش

چند روز پیش حالم یه مقدار بد بود فکرم تا حد زیادی مشغول بود یعنی کلا  به مقدار زیادی اون روز عصبانی بودم حالاکسایی که منو میشناسن میدونن که من وقتی عصبانیم بد عصبانی میشم و بهتره کسی به پر پای من نپیچه با دوستم رفتیم بیرون که مانتومون رو از خیاط بگیریم انگار ملت اون روز دیونه شدن اولش که دو تا پسره داشتن از کنارمون رد میشدن من داشتم با گوشیم حرف میزدمی کیشون محکم کوبوند تو شکم دوستم اینم عینه خنگا به جایه اینکه برگرده اعتراض کنه انگار کار بدرو اون کرده باشه پا شو تند تر کرد من فوری برگشتم گفتم  وایسااااااااااااااااا ببینم دیدم داره پسره میره گفتم جرئت داری وایسا ببینم وایستاد گفتم اون چه غلطی بود کردی گفته من که کاری نکردم منم که کلا قاطی کرده بودم گفتم عوضی از این به بعد داری راه میری جفت دستای وا مونده ات رو نگه میداری کناره پات فهمیدی یا جوره دیگه حالیت کنم دوسته پسره هم از اون ور اونو کشید و عذر خواهی کرد رفتن(کی بود گفت دختره وحشی خودم شنیدم) یه ذره بالا تر یه پسره والا آدم های دور و برمیگفتن  کم داره گویا یه تیکه از این یونولیتا گرفته بود هر کی رد میشد با اون میزد تو سرش هیشکی بهش هیچی نمیگفت دیدم داره میاد طرفه ما تا اومد اون یونولیت رو ببره بالا تو چشماش نگاه کردم گفتم چته ؟مرض داری مگه!  اونو بیاری پایین با همون میکوبم تو سرتا گفته باشم بهت بدبخت ترسید عقب عقب رفت مغازه داره غش کرده بود از خنده گفت کم داره منم گفتم کم داشته باشه دلیل نمیشه بیاد تو خیابون مردم رو بزنه که موقع برگشتنم  دو تا پسره یه حرفه بیخود زدن منم از اون نگاههای خشمناکم رو بهشون انداختم پسره بیشعور برگشته میگه دختره سرتق ازش تعریف میکنم بهم اخم میکنه این بار دیگه دوستم جلوی منو گرفت وگرنه حسابه این یکی رو هم میخواستم برسم

 خدا رحم کنه دیگه با خیاله راحت راهم نمیشه رفت حالا پیشه خودتون نگین این عجب وحشیه ها یه همچین حرکتایی یه همچین جوابایی هم داره حالا پیشه خودتون فک نکنین من همینکه پام رو از در میذارم بیرون دارم دعوا میگیرم نخیر من خیلی هم آرومم اون روز هم عصبانی بودم مردمم انگار یه چیزیشون شده بود

این روزا یا خوابم یا سرکارم یا دارم کارای مهد رو که آوردم تو خونه انجام میدم همه میگن یک ماهه اول اینجوری بعد کارای میافته رو روال خدا صبر بده

 پست بعد میام از بچه هام براتون میگم وای خدا هیشکی نمیتونه درک کنه که من چی میکشم از دستشون با اینکه همش میجبورم میکنن که سرشون داد بزنم و اکثرا دارم دعواشون میکنم ولی به شدت منو دوست دارن منم خدا میدونه که چقد این فسقلی های وروجک رو دوست دارم هر روز به خودم قول میدم فرداش باهاشون صبور تر باشم از خدا برای من صبر و تحمل زیاد بخواین که نیاز دارم به شدت ممنون که وقت گذاشتینو خوندین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:50  توسط لیمو   | 

 

چرا من آپ نمیکنم یه دلیل واضح داره وقت کم دارم الان به اونجا رسیدم که میخوام شبانه روز ۲۵ ساعت باشه کلی حرف دارم ولی وقت ندارم

لیمو له شده خجالت نمی کشی وبلاگت رو آپ نمیکنی ( ندای وجدانم بود)

در اولین فرصت میام دوباره چقد کاااااااااااااار دارم آخه من

فعلا فقط کامنتا رو جواب دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:18  توسط لیمو   | 

 

امروز هلک هلک پا شدم رفتم موسسه واسه کلاس بعد یه ذره دیر رسیدم دیدم داره کوئیز میگیره از بچه ها من دو جلسه ازشون عقب ترم بهم گفت امروز درس نمیده فقط میخواد این کوئیز رو بگیره من از جلسه بعد برم یه نمونه سوالشم داد بهم یه سرسری نگاه کردم دیدم دو سومش رو بلدم خداییش تو معنی کردن و گرامرش زیاد مشکل ندارم تو این حرف زدن لعنتی عینه گاگولا میشینم به طرف زل میزنم فقط با اینکه میفهمم چی میگه ها

مااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان این پسره از فرهادم کوچیک تره انگاری به جون خودم قیافه اش رو دیدم پشیمون شدم اگه پوله یه ترم رو نداده بودم قیدش رو میزدم  حالا تا من برم کلاسا یه ذره بگذره فک کنم روزی ۱۰۰ بارپشیمون بشم

از شنبه بچه ها میان برای روز اولشون براشون کار دستی درست کردیم یه فرشته که رو ماه نشسته و یه ابر پایین ماهه یه ستاره هم بالای ماه فک کن ۴۰ تا الان هر چی رو نگاه میکنم شکله اون فرشته و ماهه میاد جلو چشمم خدا رحم کنه هی اومدیم تو این وبلاگ گفتیم سبز اینجوریه اون جوریه حالا فرم سر کارمون شده سبز)البته نه از اون سبزخیاری ها یه سبز کم رنگ) ببینم خدا شما احیانا با من خصومت پیدا کردین جدا اگه مشکلی هست با گفتگو حلش میکنیم نیاز به این بلا ها نیستش خدا جون

چند وقت پیش یه کابوسی دییییییییییییییییییدم وحشتناک خواب دیدیم مامان داره دوباره میره سوریه از اون ور میخواد بره مکه خدا رو شکر خواب بود من دیگه عمرا بزرام مامانم از خونه جم بخوره همین سوریه رفت برای هفتاد و هفت پشتم بسه

این خانواده ما دوباره جیغ لازم شدن یه روش متفاوت برا ترسوندن من پیدا کردن دارم چایی میخورم به این فرهاد .... نمیگم یه شکلات برا من بندازه یه چیزی پرت میکنه طرفه من اگه گفتین چی هان آفرین از این سوسک پلاستیکی های چندددددددددددددددش با اینکه با نگاه اول فهمیدم پلاستیکیه باز سکته ناقص رو زدم امرزم به نیلوفر میگم منو یه ربع به چهار صدا کن اومده آروم منو صدا میکنه میگه خاله خاله چشمم رو وا کردم یهو دیدم میگه نترسیا سوسک  بعد به کنارم اشاره میکنه با اینکه قبلا گفتم هنگ میکنم از خواب بیدار میشم  اینو خوب گرفتم همچین پریدم از خواب ضربان قلبم یهو رفت بالا بعد دیدم همون پلاستیکیه است اینقد عصبانی شدم که اگه میخواستم حرف بزنم یه جیغه اساسی میزدم سرش حالا اومدن تن تن میگه خاله ببخشید ترسیدی نگاش کردم گفتم از جلو چشمم برو اون ور تا داد نزدم سرت لوسه بی مزه تو رو خدا میبین اینا چه بالا ها که سره آدم نمیارن یه بار دیگه تو خونه کودتا کنم حسابه کار دستشون میاد

چقققققققققققققققققد حرف دارم هنوز ولی بسه دیگه برا امروز زیاد شدم برم بخوابمفردا صبح بیام ببینم طرفای شما چه خبراست؟(طبق معمول غلط غلوطم داشت به رو خودتون نیارین باشه آفرین بچه های خووووووووب)

بعدا نوشت: ای بابا من که کاری به جوون و پیر بودنش ندارم که اونی که گفتم پشیمون شدم واسه این بود که کلا واسه این کلاس استرسم زیاده بعدش قیافه این آقاهه رو دیدم حالا اگه ۹۰ سالشم میبود بازم دلم میخواست برم انصراف بدم اون مااااااااااااااااماااااااااااااان رو هم برا این گفتم چون انتظار نداشتم اینقد جوون باشه همییییییییییین هی میاین میگین سن مهم نیست میخوای یاد بگیری خودم بلدم اینا رو خو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:28  توسط لیمو   |