خدا رو صد هزار مرتبه شکر گوش شیطون کر چشم شیطون کور دست وپای شیطون قطع چیزی رو از قلم که ننداختم؟ کارا رو روال افتاده و خدا رو دویست هزار مرتبه شکر حجم زیاده کار ها کم شده و ما الان وقت سر خاروندن داریم بگم همین اولش میخوام یه پست بزارم عریض وبه شدت طویل جونه داداش چش و چالت درد میگیره نخون که بعدش من و نفرین نکنی این پست فقط در مورد بچه های منه نه چیزه دیگه
امروز بچه ها رو به مناسبت هفته نیروی انتظامی بردیم که اداره پلیس رو از نزدیک ببینن بچه ها کلی هیجان زده بودن موقع مراسم صبح گاهشون رسیدیم اوووف چقد پلیس یه کم ترسناک بود خیلی زیاد بودن نمیدونم چرا تا چشمم بهشون افتاد این دستم ناخوداگاه رفت طرف مقنعه ام کشیدمش جلو تر رفتیم تو کلی دیش ماهواره و بطری های مشروب و لپ تاپ و کلی سی دی یه گوشه چیده بودن از شبکه استانی هم اومده بودن داشتن فیلم میگرفتن یه آقاهه هم داشت حرف میزد بچه ها رو بردیم یه گوشه یکیشون قرار بود قران بخونه یه عده اشون قرار بود سرو آقا پلیسه رو بخونن همون شعر معروف
اونکه شبا بیداره لباس آبی داره مواظب شهر ماست مواظب خونه هاست پلیسه مهربونه همیشه خوش زبونه اونکه تفنگ داره کلاهه قشنگ داره بعله دیگه میدونم همتون بلدید من کوچیک بودم آمادگی نرفتم یه راست تشریف بردم کلاس اول ازاین شعر جینگولا هم بلد نبودم ولی خب حالا منم داارم با بچه ها یاد میگرم اینقده کیف داره که نگو بچه هام برنامه اشون رو خیلی قشنگ اجرا کردن بعد گلاشون رو دادن عکس و فیلم گرفتن بعد به همشون هدیه دادن بهشون شیر و شیرینی دادن یکی شیر رو ریخت رو لباسش یکی ریخت رو پای اون یکی یکی دیگه خاله من نیخورم مصیبت نامه از اینجا شروع شد پدرم در اومد تا همه خوردن حالا باید به سوالاشون جواب بددم هی اون دیش ها رو به من نشون میدن خاله اونا چیه منم خیلی جدی گفتم اونا بشقاب شونه ظهر که میشه نهارشون رو اون تو میخورن چشاشون همچین گرد شده بود اگه بدونین که سر کار گذاشتن این فسقلیا چه حالی میده قربونشون برم
هفتا پسر داریم بیست تا دختر این هفتا پسر اندازه چهارده تا بچه از آدم کار میکشن دخترا بیشترشون آرومن تنها مشکلی که دارن ابراز محبتشون که فرت فرت میخوان آدم رو ببوسن تا یکیشون شروع میکنه تا سرت رو بالا میکنی میبینی بیستا شون صف کشیدن منم که در جریانید آی بدم میاد از روبوسی آی بدم میاد اولا برا اینکه دلشون نشکنه اجازه میدادم ولی بعدش دیدیم نمیشه که هر روز هر روز بیستا بچه بخوان منو ببوسن دیگه حالیشون کردم میدونم منو دوست دارن منم اونا رو خیلی دوست دارم نیازی نیست دوست داشتنمون رو با بوسیدن هم نشون بدیم گویا تاثیر داشت خدا رو شکر الان زبانن فقط ابراز محبت میکنن
سه تا بچه هست تو نوباوه تو کلاس من نیستن آی من اینا رو دوست دارم آی اینا نازن اینقد شیرینن که خدا میدونه یکیش شایان یه پسره 4 ساله خوشگله بانمک شیطون و مودب باور میکنین نگاش که میکنین خنده رو تو چشاش میبینین اولا اینقد گریه میکرد مربی خودشون نمیتونست ارومش کنه من بغلش میکردم باهاش حرف می زدم نازش می کردم تا آروم میشد قربونش برم اینقدم با نمکه آدم همش دلش میخواد بغلش کنه و حسابی بچلوندش امروز دیدمش یهو دلم خواست بغلش کنم تا بهش میگم شاین بیا اینجا میپره بغلم گفتم خاله بوست کنه صورتش رو آورد جلو وای اینقد اون بوسه بهم مزه داد(بعله من همونم که چند خط بالاتر گفتم بدم میاد ولی حالا سالی یه بار که دیگه بدم نمیاد ) که خدا می دونه از اون پسراست که بزرگ شه دخترا براش غش و ضعف میکنن الان که فسقلیه من براش می میرم بزرگ شه چی میشه اون دو تای دیگه دخترن یکی آریاناست یه دختر بچه خیلی شیرین اونم مثه شایان چون روز اول من آرومش کردم باهام جور شده طوری که اوائل با سرویس که میخواست بره گریه گریه که منم باید باهاش برم تا من ننشستم این رو پای من ننشست آروم نشد همچین سرش رو گذاشته بود رو شونه ام اون لحظه خیلی قشنگ بود این که یه بچه فقط تو بغله تو آرومه و کناره تو احساس امنیت میکنه خیلی قشنگه نفر بعدی حنانه است خوشبختانه این خودش از اول خندون اومد مهد نیاز به اروم کردنش نبود از اونجا که هم با نمکه هم قشنگترین لبخندی رو که فک میکنین یه بچه میتونه داشته باشه داره تو فهرست نور چشمیا من اومده خدا کنه این سه تا تا آمادگی همینجا باشن
بچه های کلاس خودمم نمیدونم چطور بگم بچه آمادگی چون بزرگترن اون شیرینی بچه های نوباوه رو ندارن ولی هموش وروجک های منن تک تکشون رو خیلی دوست دارم یکیشون اسمش سانیاست بابت اون به شدت به خودم افتخار میکنم تنها کسی که تونست اون رو راضی کنه بعد از یک هفته که هر روز با گریه میومد مهد که دیگه گریه نکنه تو کلاس بشینه من بودم خیلی خیلی باهوش و خیلی خیلی اروم خدا رو شکر روز به روز تعداد دفعه هایی که باید سرشون داد بزنم تا بتونم ارومشو کنم یا زمانی که باید دعواشون کنم کم تر میشه کم کم دارن تو کلاس نشستن و آروم موندن رو یاد میگیرن روزای اول خیای سخت بود که عادتشون بدم به اروم نشستن
روزای اول لیمو به این با ابهتی رو اندازه آبلیمو هم حساب نمیکردن ما هم مجبور شدیم برا اینکه لیمو بودن ما رو باور کنن یه کم خشانت به خرج بدیم و هی جیغ جیغ کنیم و دعواشون کنیم بعدش که اومدیم خونه عذاب وجدان بگیریم که چرا سرشون داد زدیم ولی خب هر کی با بچه جماعت سر و کار داشته باشه میدونه که همیشه نمیشه با قربونت برم و عزیزم و... اینا باهاشون رفتار کرد الان تعداد جیغ جیغامون کم تر شده خدا رو شکرعذاب وجدانم دیگه نمیگیرم این چن وقت با تلفن که حرف میزدم هیشکی من رو نمیشناخت یک صدای تو دل برویی پیدا کرده بودم که بیا و ببین کلی اهالی منزل نگارن بودن که هنوز یه ماه نشده این جوری شده تا اخر سال دوم میاری یا نه؟
