تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه
 

۱-می دونین نامردی یعنی چی یعنی اینکه چهارشنبه بهتون بگن پنج شنبه هم باید بیاین و شما صبح پنج شنبه مثل همیشه ساعت ۷:۳۰ با بدبختی و فلاکت و فحش دادن به خودتون از خواب بلند شین بعد بیست دقیقه به هشت زنگ بزنن که نه امروز تعطیله نمیخواد بیاین یعنی من میتونستم الان سه ساعت مفید بخوابم ولی الان بیدارم دارم وبلاگ مینویسم نامردی از این بالاتر  ولی عوضش با مامان یه صبحانه مشتی با مربای آلبالو مامان پز خوردیم ساعت هفت و ربع تا یه ربع به هشت فقط ماله من و مامان یه صبحانه دو نفری و یه ذره حرفای مادر و دختری

کلا دوست دارم این نیم ساعت و فقط من و مامانیم نه نیلو فر نه عاطفه نه فرهاد نه کسه دیگه این ساعت فقط ماله من و مامانمه و هیچ خوشم نمیاد با کسه دیگه قسمتش کنم

۲- من هیچ وقت از گذشته ها عبرت نمیگیرم هفته پیش که میخواستم اطاق خودمو جارو کنم دیدم مامان یه جوری نگام میکنه وقتی دارم جارو برقی رو از کمد میارم بیرون بعدش گفتم میخوای هال رو جارو بزنم با یک لبخند بسی زیبا گفت اگه جارو بزنی که ثواب میکنی اطاقم رو جارو زدم بعد رفتم این هال درندشت خونه رو که اندازه زمین فوتبال جارو زدم بعد دیدم مامان باز یه جوری نگام میکنه با یک نگاه مظلومانه گفت آشپزخونه رو هم جارو میزنی از اونجا که اون روز سرحال بودم گفتم باشه اینم چشم بعد از آشپزخونه اومدم بیرون که جارو رو جمع کنم دیدم باز داره منو اونجوری نگاه میکنه ایندفعه با عصابنیت پرسیدم جای دیگه ای هم هست که جارو نکردم با یه لبخند مونا لیزایی گفت آره عزیزم راهرو و پله ها رم جارو بزنی خیلی خوب میشه دیگه عملا جارو برقی رو داشتم می کوبیدم به در و دیوار اونجا هم که تموم شد پیش خودم گفتم الان برم پایین میگه تو که اینقدر دختر خوبی هستی و همه جا رو جارو زدی اطاق فرهادم جارو بزن ولی فک کنم دیگه خجالت کشید اینو بگه وقتی جارو رو گذاشتم سرجاش گفتم همین کار ها رو میکنی من کار نمیکنم دیگه میخوای برم خونه همسایه هارم جارو بزنم حالا امروز دوباره دیدم داره هی دور و برو نگاه میکنه بعدش خدا بکشه این روحیه فردینی منو گفتم میخوای هال رو جارو بزنم همچین با خوشحالی گفت آره خیلی خوب میشه میخواستم بگم خجالت میکشیدم  البته فک کنم این بارم چرخه جارو زدن از هال شروع بشه

۳-پریروز مامان آلبالو خرید که هم شربت درست کنه هم مربا بعد من که از مهد اومدم دیدم رو کابینت یه سبد پر آلبالو شسته و درشت هی به من نگاه میکنه میگه بیا منو بخور ببین چقد خوشرنگ و خوشمزه ام دیگه آدم روی آلبالو رو زمین نمیندازه که اینم بگم مامان هیچ از ناخونک زدن خوشش نمیاد ولی من ریسک حضور مامان تو اشپزخونه رو قبول کردم رفتم اول چند تا برداشتم خوردم مامان هم هم داشت ناهار درست میکرد هم کلم و شلغم و از این جور چیزا برا ترشی گرفته بود داشت خورد میکرد من دیدم هیچی نمیگه چند تا دیگه ور داشتم خوردم باز با تعجب دیدم هیچی نمیگه هی خوردم خوردم تا خودم از رو رفتم گفتم مامان من دارم آلبالو نمیخورما مامان نگام کرد و گفت میبینم گفتم این یه آزمایشه دارم آستانه تحملت رو اندازه میگرم تبریک میگم بهت از آخرین باری که این آزمایش انجام شده روند رو به رشدی رو داری طی میکنی مامان گفت نه عزیزم وقت ندارم آستانه تحمل واقعیم رو نشونت بدم نه خداییش شما اگه تو یخچال خونتون یک عالم آلبالویی که هسته اش جدا شده و آماده خوردن داشته باشین میتونین بی تفاوت از کنارش رد بشین چه توقعاتی از آدم دارنا

۴- یه نفر بهم میگه خیلی بیمعرفت شدی دیگه سر نمیزنی  نمیای پیشم اصلا ازت انتظار نداشتم ایکاش اونقدر شجاع بودم که توصورتش نگاه کنم و بگم عزیزم اگه زیاد نمیام پیشت اگه خیلی کم بهت زنگ میزنم عکس العملیه در برابر کارهات به خاطر اینکه با با مایوس بودنت با نا امید بودنت با فقط از مشکلات حرف زدنت با حرف زدن پشت سر بقیه و محکوم کردنشون به خاطر کارهایی که کم و بیش خودتم انجام میدی خسته ام کردی هر چی روحیه و انرژی دارم با دیدنت انگار با یه سرنگ بزرگ از بدنم کشیده میشه ای کاش میتونستم تو چشمات نگاه کنم و بگم فقط تو نیستی که مشکل داری فقط تو نیستی که گاهی اوقات زندگی برات سخت میشه ولی فقط تویی که انگار دوست داری همش از مشکلاتت حرف بزنی ولی هنوز اینقدر زیاد دوست دارم و برام مهمی که نمیتونم ناراحتت کنم و از خودم برنجونمت اگه دیگه زیاد پیشت نمیام اگه زیاد بهت زنگ نمیزنم از رو بیمعرفتی نیست برا اینه که میترسم که یهو بزنم زیر همه چی زل بزنم تو صورتت و همه اینا رو بهت بگم با تمام این حرفا هنوزم خیلی دوست دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:36  توسط لیمو کوچولو  | 
 

۱- معمولا اگه هر روز خونه باشی جمعه با روزای دیگه برات فرقی نداره چون هر روز تا ساعت۲ ۱ میخوابی و برات فرقی نمیکنه امروز شنبه است یا پنج شنبه اما اگه مدرسه بری یا دانشگاه یا سر کار خیلی خوب قدر جمعه هات رو میدونی و لذت این خواب تا ساعت ۱۲ برات دو برابر میشه یادمه اون موقع ها که مدرسه میرفتم همیشه موقع امتحان صبح های زود پا میشدم ۴ یا ۵ اصلا از اون بچه هایی نبودم که شبا درس بخونم بعد که از خواب بلند میشدم همون ۱۰ دقیقه لعنتی شروع میشد  بعد که میدیدم فرهاد خوابه مامان خوابه اینقد حرصم در میومد که حد نداشت دلم میخواست همشون رو از خواب بلند کنم بعد از مدرسه هم که دانشگاه شروع شد بعد از تموم شدن دانشگاه به حد مرگ میخوابیدم فرهاد بلند میشد میرفت سرکار من خواب بودم میومد من خواب بودم دوباره ساعت ۲ که میرفت هنوز من خواب بودم یه روز اعتراف کرد که خیلی دلش میخواست بیاد منو صبحا اینقد تکون بده تا از خواب پا شم چقده من و این شبیهیم آخه دو تامون افکارمون هم خبیثه

۲- کم کم دارم به این نتیجه میرسم که همون طور که میگن دختر یا کلا زنا موجودات عجیبین همیشه به این حرف میخندیدم و میگفتم اخه ما کجامون عجیبه ولی یه چند نمونه رفتار های خاص دیدم که باورم شده واقعا همه نه ولی بعضیامون خاصیم مثلا دختری رو میشناسم که همیشه با پدر مادرش سر پوشیدن لباس یا بیرون رفتن یا تا چه ساعتی بیرون از خونه بودن خیلی از چیزای دیگه همیشه بحث داره همیشه هم تو خونشون سر رفتار هاش دعواست ولی همین دختر خانم کافیه بوی فرند محترمشون بهش بگن که مثلا فلان مانتوت تنگه نپوش اصلا دیگه به اون مانتو نگاه نمیکنه یا مثلا خوشم نمیاد با اون دوستت بیرون بریا دیگه اصلا اسم اون دوستشم نمیاره یه بارم میخواستم شلوار بخرم بوتیک یه دونه اطاق پرو بیشتر نداشت همچنان که منتظر بودم کسی که تو اطاقه بیاد بیرون صداشم میشنیدم که داره با کسی تلفنی صحبت میکنه چون بوتیک خلوت بود صداش کاملا واضح بودکه میگفت نه ... به جون خودت اصلا کوتاه نیست باور کن اگه تنگ باشه اینقد گشاده داره از کمرم میفته نه به خدا اصلا اون طوری نیست و من بیرون در با فکی افتاده پایین و چشمهایی گرد شده داشتم این مکالمه رو گوش میکردم محض رضای خدا یکی بیاد  به من بگه این آقا پسرا چه خاصیتی دارن که بعضی از دخترا عینه گوسفند حرفاشون رو گوش میدن حالا اگه همون حرف پدر مادرشون بگن از زهرم تلخ تره

نمیخوام بگم من هر چی مامانم بگه همون کار رو میکنم نه اصلا منم خودم با مامانم همیشه سر کارام بحث دارم و این بحثا برا اینه که کلا از تکلیف تعیین کردن بدم میاد وقتی نزارم مامانم بهم بگه چی کار بکنم مطمئنا به کسه دیگه هم اجازه نمیدم حالا چرا بعضیا حرف بوی فرندشون از پدر مادرشون براشوم مهمتره سوالیه که جوابی براش ندارم

۳- پنج شنبه شبکه ۱ یه فیلم داد به اسم اثبات با دین این فیلم و ذهن زیبا به این نتیجه رسیدم که بیشتر نخبه ها و نابغه های ریاضی شیزو فرنین خدایا ازت تشکر میکنم که ریاضی رو اندازه خیار شوری که خوردش کردی تو سالاد الویه ریختیش میفهمم و تا اینجا که خودم رو رسوندم با حفظ کردن مسئله ها بوده

۴- چهارشنبه برای انجام کاری با دوستم بیرون رفتم بعدش دوستم گفت تا اینجا که اومدیم بیا تا موج شکن بریم منم که پایه گفتم باشه همچنان که ما مشغول قدم زدن بودیم دو تا پسر تقریبا ۲۶ ساله مثله اینکه ما رو پسندیدن و افتادن دنباله ما و ما هم مثله دختر خانم های با شخصیت تاکتیک بیتفاوتی رو در پیش گرفتیم که انگار نه انگار دارن پشت ما راه میان من باید تا کتاب فروشی میرفتم چون مامان گفته بود برا نیلو به خاطر شاگرد اول شدنش جلد ۷ هری پاتر رو بگیرم بچه مثله خودم عشقه هری پاتره تا نزدیکای کتاب فروشی دنبال ما اومدن یه جورایی انگار می ترسیدن بیان حرفشون رو بزنن از طرفی هیچ چراغ سبزی هم از طرف ما دریافت نمیکردن بنده های خدا تا اینکه خیلی نزدیک شدن و شروع کردن به صحبت با هم یکشون گفت همه بدبختی و سختیه کار از اینجا شروع میشه و اون یکی گفت آره راست میگی چقدم سخته شروع کردنش بعد اون یکی گفت ببین انگار اصلا با ما حال نمیکنن حتی ما رو نگاهم نمیکنن دوباره اون یکی گفت ببین اصلا از خیرش بگذریم بیا مثله آدم های با شخصیت از کنارشون رد شیم اینا ضایعمون میکننا بعد از تبادل افکارشون راهشون رو گرفتن و رفتن

خب این فیلم سینمایی رو براتون تعریف نکردم که بگم دو نفر افتادن دنبالمون فقط میخواستم بگم چقده بعضی از پسرا طفلونکین چقد باید با خودشون کلنجار برن چقد سبک سنگین کنن که آیا برن جلو  نکنه دختره ضایع شون کنه اصلا دختره پایه هست یا نه کلا کاره سختیه به نظرم اون اولین برخورد برا پسراچون قبلن هم برام پیش اومده از این اتفاق ها البته در این قسمت منظورم اقایون خجالتیه ها این داستان شامل همه نمیشه 

ساعت دو نیم و من هنوز خوابم نمیاد فک کنم فردا من و باید با بلدوزر از تخت بلند کرد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط لیمو کوچولو  | 

۱- هیچیه سر کار رفتن به اندازه این ساعت ۷ صبح از خواب پا شدنش برام مرگ آور نیست یعنی وقتی این گوشی زنگ میزنه دلم میخواد خودمو رسما خفه کنم بعد گلوم رو ببرم بعدم جسدم رو بندازم سگا بخورن و هر دفعه هم به خودم یا آوری میکنم بیچاره بدبخت آخه تو خونه داشتی زندگیت رو میکردی سرکار رفتنت دیگه چی بود بعدش بالشام به حرف میافتن یعنی قشنگ صداشون رو میشنوم که میگن لیمو چه طوری دلت میاد ما رو که اینقده نرم و راحت هستیم از خودت جدا کنی و پا شی بعد تختم با یه صدای خبیث میگه لیمو نروووو نرووو بگیر بخواب بخواااااب ولی چون من دختر خوبی هستم میگم نه من اغفال نمیشم اصرار نکنین و بلند میشم همه این اتفاقات بین ساعت ۷ تا ۷:۱۰ میافته به محضه اینکه صورتمو میشورم و خواب از سرم میپره کلی سرحال میشم میرم آماده شم که برم سرکار پیش جوجه ها ولی با تمام این توصیفات من مادر های خونه داری رو که بچه های بیچاره اشون رو ساعت ۷:۳۰ صبح از خواب بلند میکنن که بیارن مهد ظالم میدونم آخه وقتی همش تو خونه هستی چه مرضیه که بچه بیچاره صبح از خواب بلند میکنی میاری مهد !!!!

۲- تویه مهد یه پسر بچه دوسال و نیمه هست که من بدجور دوسش دارم از بس این بچه با مزه است مخصوصا حرف زدنش وقتی یه چیزی از من میخواد میا  بهم میگه خانم معلم دیگه رسما میخوام بخورمش یه روز هی تا ازش غافل میشدم میرفت تو آشپزخونه چهار پنج بار رفتم آوردمش بیرون و عینه اون پنج بار رو براش توضیح دادم که عزیزم تو آشپزخونه کتری رو گازه و خطرناکه میری اونجا و هر پنج بار رو گفت چشم خانم معلم دیگه نمیرم و من اون روز به این نتیجه رسیدم که حافظه این بچه مثله ماهی قرمز فقط سه ثانیه دوام داره دفعه شیشم که آوردمش بیرون گفتم مگه من بهت نگفتم نرو اون تو خطرناکه گفت چرا گفتم بازم میری بچه سرتق یه نگاه به من کرد و با اون چشمای خوشگلش گفت آره میرم چشمام از تعجب گرد شده بود گفتم بازم میری سرشو تکون داد و گفت آره اینقد بامزه میگفت آره که خنده ام گرفته بود ولی خب چون خاله لیمو خیلی زرنگ تر از اونه کاری کردم که دیگه پاشو نمیذاره تو آشپزخونه سر و ته بغلش کردم بهش گفتم تا مامانش بیاد همین جوری نگهش میدارم تا دیگه نره تو آشپزخونه اینقد قیافه اش خنده دار شده بود یه کوچولو که این جوری موند قول داد که دیگه نره

۳- آقای برادر بلوتوث اخر سریال امپراطور دریا رو داره عجیب به این سریال علاقه داره بچه ام اینقد مسخره اش میکنم واسه این سریال با ذوق و شوق اومده بلوتوث رو برام گذاشته میگه برو دستمال کاغذ بیار موقع دیدنش اشکات رو پاک کنی همچین نگاش کردم گفتم درسته من اشکام فرتی در میاد ولی دیگه برا همچین چیزیم گریه نمیکنم به نظر من اون آهنگی که روش میکس کرده بودن از پایانه سریال ناراحت کننده تربود تموم که شد نگاش کردم گفتم همین اصلانم گریه دار نبود بهم گفت ... پس اینهمه منو معطل کردی و شارژ گوشیم رو تمو کردی که چی( آخه شیش دقیقه زمانش بود)منم موقعی که داشتم بلند میشدم گفتم راستی ... خودتی تا اومدم در برم از پشت یقه ام رو گرفت انداختم رو مبل شروع کرد به پیچوندن دست من بعد دوباره گفت ... زبونت خیلی درازه ها منم گفتم دست و پای تو هم خیلی درازه این به اون در تا شب مچ دستم درد میکرد

حالا فک نکنین این ... حرفای خیلی بدیا نه باب ماها بچه های مودبی هستیم گفتم شئونات وبلاگ رو حفظ کنم

۴- امروز میکی رو آوردم بیرون که باهاش بازی کنم یه توپ کوچولو داره که خیلی اون دوست داره بعد عاشقه اینه که این توپ رو محکم شوت کنی بره بگیردش بعد مثلا نمیخواد بهت بده میگیره روش میشینه منم نامردی نمیکنم میگیرم بلندش میکنم توپ رو از زیرش در میارم امروز داشتم به مامان میگفتم تو این خونه زور من به تنها کسی که میرسه همین میکیه مامان خندید گفت الهی بمیرم بچهام عقده ای شده عقدهای شدنم داره دیگه وقتی نیلو و ندا که دختر دایی بنده هستش با تفاوت سنیه ۷ و ۶ سال نیلو که از قد داره از من جلو میزنه ندا هم تقریبا دو برابره منه هر دوتاشونم زورشون دو برابره منه من عقده ای نشم تعجب داره

این متنم قشنگه

امیدواری یعنی اینکه

همیشه تو فالت چیزهای خوب خوب مینویسه

اما هیچ وقت چیزهای خوب خوب اتفاق نمی افته

اما تو همچنان امیدواری که اون چیزهای خوب خوب یه روز اتفاق بیفته

برویم به سنت حسنه خوابیدن بپردازیم که باز فردا صبح تختخوابو بالشهام شروع نکنن باهام به حرف زدن فرداشب هم به سنت حسنه وبلاگ خواندن میپردازم

شب خوش

بعدا نوشت: بلاخره یورو ۲۰۰۸ هم تموم شد یا اینکه فقط نتایج بازی ها رو تو اخبار ورزشی دنبال میکردم ولی نتونستم از فینال بگذرم اسپانیا برد مبارکش باشه از قدیم ندیم از اسپانیا به خاطر گلرش خوشم میومد کاسیاس گوگولی بسیار بسیار فراوان گلر با اعتماد به نفسیه خوشم میاد ازش فراوان ولی با این حال دیدن قیافه بالاک و ینس لمن قلب منو به درد آورد موقع گرفتن مدال ولی خب فوتباله دیگه بمیرم برای دلت میشائیل جون که چه با حسرت به کاپ نگاه میکردی قیافه لمن هم دیگه آخرش بود بیچاره چه خداحافظی تلخی ولی خب تو دل اسپانیایی ها و طرفداراشون الان عروسیه  مبارکشون باشه از حق نباید گذشت اسپانیا تیم برتر زمین بود چقده این جمله شبیه گزارشگرهی فوتبال شدولی بود دیگه نبود

نیلوفر جون منم تو غم خودت شریک بدون مادر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:27  توسط لیمو کوچولو  |