۲- یکی از دوستان ما با بوی فرند محترمشون نزدیک یک ساله که بهم زدن خب تا اینجا که همه چی طبیعیه ایشون شدیدا معتقده که همون بهتر که اون بیشعور احمق رفته و خودش خیلی از اون سر تره و خیلی خوشحاله که اون رفته و چه بهتر و از این حرفها تنها سوالی که تو این جور مواقع برا من پیش میاد اینه که خب حالا که اینقدر خوشحالی این با حرص حرف زدن و یه هو خیره شده به در و دیوار و فحش دادن بعد یه سال برا چیه ؟ اگه ناراحتی خب مثله ادم بگو ناراحتی دیگه اگه هم ناراحت نیستی خب برو زندگیت رو بکن نمیفهمم چرا بیشتر دخترا فکر میکنن که دوست پسرشون بایدحتما باهاشون ازدواج کنه عزیزم دوستته نامزدت که نیست هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه
۳-بلاخره ما تا دو هفته دیگه صاحب این کتاب رویای سبز میشیم داره از تهران میاد بسی فراون خوشحالم تازشم کادوست و از دادن بیست و پنج هازتومان پولش که خیلی خیلی زور داشت برام راحت شدم تازشم یه خبر مسرت بخش شنیدم اونم اینکه اون کسی که قراره برام بفرسته گفته هر کتابی که میخوای بگو من برات میگیرم لازمه بگم چقد خوشحالم
۴- فک کن همه نشستن دارن این سریال شهریار رو نگاه میکنن یعنی ده دوازده تا کله چسبیده به صفحه تلویزیون بعدش تو از اطاق میای بیرون میگی اییییییییییییییییش این شهریار کی تموم میشه ؟ و این گونه است که هر کی یه حرفی میزنه بچه تو چی میفهمی ؟ یکی دیگه تو برو کارتونت رو نگاه کن یکی دیگه تو اصلا حالیته این کی بوده مامی ما هم از وقتی این شهریار بیچاره پیر شده دیگه این سریال و نگاه نمیکنه و با جسارت تمام میگه اون پسره رفته دیگه دوست ندارم اینو بزن یه کانال دیگه بعله مامان ما هم اینجوریاست
اینم قشنگه یعنی من که خوشم اومد
خداوند زن را آفرید خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید نه از سر او تا بر او مسلط گردد نه از پای او تا لگد کوب امیال او گردد بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد و از زیر بازوی تا در حمایت او باشد و از نزدیک ترین نقطه به قلب او تا محبوب او باشد
شکسپیر
سلام خوبین منم خوبم ممنون خانم بچه ها خوبن؟ آقاتون چه طورن ؟ خوب دیگه هرکی سلام احوالپرسیه قسمت خودش رو بخونه
۱-خب فردا نمایشگاه کتاب تموم میشه خوش به حال اونایی که رفتن ما که اینجا فقط حسرتش و خورذیم چقد دلم میخواست برم چقد هیچکس پایه نبود برا رفتن چقد اینجا من رو مغز دیگران راه رفتم چقد غر زدم و چقد....
۲-همه خونه خواهر گرامی شام دعوتیم و از اونجایی که دخترشون هنوز بچه تشریف دارن وظیفه پذیرایی یه جورایی به عهده منه فک کن سه تفنگدار (آقایون برادر ) هم هستن بار اول که چایی میریزم میبرم داداش وسطی میگه لیمو خانم چاییت یه کم پر رنگ شده لطفا عوضش کن منم بلند میشم ببرم عوضش کنم که داداش بزرگه هم میگه ماله منم پر رنگه چایی منم عوض کن میدونم میخوان اذیت کنن ولی منم خیلی باشخصیت هیچی نمیگم تا میرسه به فرهاد اونم بر می گرده میگه چایی منم عوض کن میگم تو یکی حرف نزن همون چایی رو بخور بگو دستت درد نکنه میگه چی شد چرا تبعیض ؟گفتم برا اینکه شما از اینا کوچیکتری هنوز زنم نگرفتی تا هر چی میگی برا اینکه جلو خانمت ضایع نشی من بگم باشه پس ساکتتتتتتتت اینه زورم به اون دو تا نمیرسه حریف این یکی میشم که
۳- داری میری بیرون شوهر دختر عمه ات رو میبینی که داره با ماشین میره میبینتت نگه میداره و با اصرار زیاد سوارت میکنه وقتی ازش تشکر میکنی میگه این حرفا چیه اون وقت ها بابات هر کدوم از ما رو هر جا می دید ما رو سوار میکرد الان وظیفه ماست یا همسایه خونه قبلیمون که تا وقتی بابا زنده بود اونجا بودیم دوتا خواهرن و یه برادر که عاطفه با اون دو تا خواهر دوست صمیمی بود ساکن تهرانن الان امسال برای دیدن فامیلشون میان انزلی عاطفه هم دعوتشون میکنه خونش وقتی میان همش دارن از بابات یاد میکنن که چقد اون موقع که وعضه مالیه مناسبی نداشتن چقد کمکشون میکرده و به قول خودشون چقد مدیونشن و مامان که همش میگه تو رو خدا نزنین این حرفا رو هر چی بود وظیفه بوده خدا رو شکر الان وعضشون خوبه و تو که زیاد خاطره ای نداری از بابات چه احساس خوبی بهت دست میده وقتی یکی ازش این طور تعریف میکنه من که ازت خاطره ای ندارم ولی خوشحالم که دیگران به خوبی ازت یاد میکنن
۴- داری از بیکاری کانال های ماه واره رو بالا پایین میکنی رو یکی از شبکه ها می مونی میبینی مجریش یک دختر هفتاد قلم آرایش کرده داره تبلیغ یه شلوارک فک کنم لاغر کننده است رو داره میکنه همین جوری که دره ازش تعرف میکنه میگه این شلوارک خیلی خیلی مفیده مارکش معتبره و حتما خیلی دلتون میخواد بدونین برای استفاده کدوم قسمت از بدنه؟ نمیدونم پیش خودش چه فکری کرده که مردم شاید فک کنن شلوارک ماله سرشونه یا شاید به عنوانه تاپ ازش استفاده کنن یکی نسیت بهش بگه عزیزم به جای اون همه وقتی که صرف کردی گیریمت کنن یک ذره اش رو صرف فکر کردن قبل از حرف زدن بکنی موفق تری
۵- کسی میدونه چرا این روزا من اینقدر بهانه گیر و بد اخلاق و تلخ شدم
الان بعد از یه سری گشت و گذار تو سی دی های آهنگم یک سی دی ماله دوران پیش از میلاد مسیح پیدا کردم بعد توش آلبوم لکنت بنیامین دارم گوشش میدم و هی خاطرات دو سه سال پیش داره عینه فیلم از جلو چشمم رد میشه چه روزایی بود یادش بخیر نه اینکه دوست داشته باشم تکرار بشه نه ولی به یاد آوردنشون برام یه لذت خاص داره خدایای ممنون به خاطر اون روزا
بازی روزگار را نمی فهمم
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
و دیگری مرا
و همه تنهاییم
۱- من از همین تریبون اعلام میکنم که خواهر ما این بچه اش و از سر راه اورده اصلا پیداش کرده والله به خدا ما تو خانواده امون همچین موردی نداشتیم این بچه جنون درس خوندن داره یعنی اینقدر درس می خونه که من با دیدن کتاباش حالم بهم می خوره من فک کنم این بره دبیرستان دیگه ۲۴ ساعت براش کم بیاد یه کوله داره قد کوله کوهنوردی همیشه خدا هم داره میاد خونه ما این باهاشه بعد کله کتاب دفتر هفت روز هفته اش تو اینه یه نمونه مکالمه این و مامانش و بخونین
عاطفه: نیلو جان مامان بسه خسته شدی دخترم دیگه یاد گرفتی
نیلو: نه مامان یه فصل از علومم مونده وقت ندارم با من حرف نزن بزار درسم و بخونم
عاطفه: دخترم برو بخواب مامانی بسه دیگه بیشتر بخونی فایده نداره
نیلو: نه باید یه دور دیگه بخونم وای مامان یعنی وقت میکنم یه دور دیگه دوره کنم
حالا فک نیکنین امتحان پایان ترم داره ها نه فردا معلمشون میخواد بپرسه این داره خودکشی میکنه گفته باشم این بچه به خانواده مادرش نرفته هر چی به خانواده باباش بر میگرده
۲- امروز با عاطفه رفتم بیرون میخواست شلوار بخره بعدش داریم بر میگردیم میخوام یه چیزی بخرم میریم مغازه میگم از این اینقدر از اون یکی هم اینقدر فروشنده می پرسه با هم من میگم نه جدا بعد میگه مخلوط کنم من میگم آره بعد میبینم هم خودش داره میخنده هم عاطفه میگم ببخشید چی گفتین؟... بچه پر رو من و گذاشته سر کار واقعا که
۳- چند روز پیش رفتم پیش مامان ازش یه چیزی خواستم اونم با شدت فراوان مخالفت کرد منم خیلی عصبانی شدم ولی اصلا به رویه خودم نیاوردم ولی از ناراحتی داشتم میترکیدم که چرا اصلا گوش نداد به حرفم فقط گفت نه منم وقتی ناراحتم نمیگم ناراحتم فقط شروع میکنم به کوبیدن در و دیوار به هم با عصبانیت این ور اون ور رفتن بعدش سر یه موضوعه دیگه شروع کردیم به جر و بحث کردن بعد من داشتم در فریزر و باز میکردم مامانم یه چیزی گفت من با عصبانیت برگشتم طرفش در فریزرم محکم اومدم ببندم که انگشت بیچاره پام موند وسطش عصبانی بودم ناراحت بودم دردمم گرفته بود نشستم زار زار شروع کردم به گریه کردن که مامانم ترسید اومد میگه چی شده منم زر زر گریه میکردم که همش تقصیر توئه همش میری رو اعصابه من واینگونه شد که مام گرامی عذاب وجدان گرفت و گفت باشه نتیجه اخلاقی گاهی برای راه افتاد کارتون گذاشتن انگشت پاتون لای در فریزر مشکلتون و حل میکنه
۴- من یه عمه ای دارم که این عمه ما یه شوهری داره که این دو تا با هم یه دختر دو تا پسر دارن خوب باهاشون اشنا شدین چند وقت پیش شام خونشون بودیم بعد شام(عاشق این قسمت دختر بودنم دیگه که تو مهمونی بعد شام دخترا برن ظرف ها رو بشورن آقایون بشینن تلویزیون نگاه کنن چایی بخورن خدایا بازم ممنون ) این دختر عمه ما یه ساله ازدواج کرده بی مقدمه لیمو تو دوست پسر نداری من بعد از جا خوردن فراوان نه باید داشته باشم یعنی هیشکی تو زندگیت نیست من گفتم ای بابا حالا باید باشه مگه خب چرا ازدواج نمیکنی دیگه من داشتم جوش میاوردم گفتم مهستا من همش ۲۲ سالمه این حرفا چیه میزنی گفت آخه میدونی لیمو جون تو این خانواده دخترا همه زود عروسی میکنن گفتم قرار نیست هر کی هر کاری میکنه منم بکنم یه جوری حرف میزنی انگار شوهر کردن هنره یا کار مهمیه من ازش جا موندم اینو که گفتم دیگه چیزی نگفت اینم از دختر عمه تحصیل کرده ما عینه خاله خانباجیا حرف میزنه یکی نیست بهش بگه زشته زشته
۵- امروز که با عاطفه رفته بودم خرید اینقد اذیتش کردم آخه این خواهر ما تو خونه هی راه میره گرومپ می کوبه تو شکم من میگه چاغ شدیا خوشم اومد امروز هر چی شلوار پرو میکرد براش تنگ بود دمت گرم خدا جون خوب حالشو کردی تو قوطی (این جمله رو قبلنا شنیده بودم جایی کجا یادم نیست خیلی خوشم اومده بود ازش)
اینم برا شیما خانم اینجا سایت پیوند اعضاست