تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه
 

 ۱- آدم چه طور ضایع میشه؟ اونم به بدترین صورت ممکن. هر کی گفت هیشکی بلد نیست خب الان خودم میگم این جوری فک کنین شما یه مامانی دارین که هر وقت میخواین یه کاری کنین پشت بند کارتون یک عالمه مواظب باش و این کار اون جور انجام بده این کار و این جور انجام بده برات میکنه شما هم همیشه یه سری تکون میدی و هیچی نمیگی ولی یه بار که کاسه صبرت لبریز میشه یه کم ولوم صدات رو میبری بالا که مامان مگه من بار اولمه میخوام  ظرف بشورم که اینقدر میگی مواظب باش نشکونی بعد هم واسه خودن شروع میکنی با آرامش ظرف شستن که یهو ییهو چی میشه میزنی درست لیوان مورد علاقه مامانت و نابود میکنی خدا نصیبتون کنه اصلا دلم نمی خواست برگردم و اون قیافه من که گفته بودم مامانم و ببینم

۲- پیروزی ۴ تا خورد استقلالم ۴ تا خورد حالا پیروزی اصلا مهم نیست ولی استقلال از پگاه خورد خدایا خودت فردا آبروی مارو حفظ کن شام خونه داداش بزرگه بودیم دیروز همچین رسیدیم خونشون دیدم عجب حال خوشی داره این آقا داداش ما همچین عین اینا که اکس خوردن میمونه آقا داداش خوبیت نداره آدم از ناراحتی مردم دلشاد بشه ببین کی گفتم اصلا این خانواده ما عناصر ذکورش عجیب حال میکنن این آبی و قرمز های پایتخت می بازن 

۳- جوجه رو تو عید دیدم از اون موجود کوچولو همیشه خواب آلود تبدیل شده به یه جوجه تپل که همش بیداره و دست و پا تکون میده یه لبخند های نازی میزنه بهت وقتی باهاش حرف میزنی که انگار میفهمه چی میگی همچین دلم میخواد بخورم درسته این جوجه هلو رو دل و قلوه دادن این نوه و بابابزرگ هم از اون صحنه های دیدنیه که با دیدنش من یکی که کلی لذت بردم

۴- من خسته کناره بخاری خودمو جمع کردم و کله امو به مبل تکیه دادم این نیلو بالا سر من هی دستش و میکنه تو موهای من و سرم ناز میکنه منم که انقد بدم میاد از این کار بهش میگم این کار و نکنه و سرم و میذارم رو پاهای خواهرم که همون کنار نشسته یه پنج دقیقه میگذره یهو اونم نا خود آگاه شروع میکنه به بازی کردن با موهای من و نوازش آروم سر من به اینم میگم این کار و نکنه و میرم اونور تر پیش مامانم که رو اون یکی راحتی نشسته دراز میکشم سرم و می ذارم رو پاش دو دقیقه بعد فک میکنین دست مامانم کجا بود ؟ لای موهای من یه هو لیمو وحشی می شود راست میشینم میگم ای بابا مگه من گربه م که سمت هر کی میرم شروع میکنه به ناز و نوازش موهای من آخه بعد دش هم اصلا از خیر پاهای اعضای خانواده گذشتم و رفتم رو تختم مثله بچه آدم خوابیدم

۵- چند شبه شبا موقعی که رو تخت دراز کشیدم و منتظرم که خوابم ببره همون موقعی که زیر پتو هی اینور اونور میکنم تا اون مدلی که راحتم و پیدا کنم و بخوابم یه هو تمام گذشته تمام اشتباهات  و حماقت هایی که از بدو تولد تا الان انجام دادم از جلو چشمم عینه یه فیلم رد میشه من و به مرز جنون می رسونه با فک کردن به این که ای کاش اون کار و نمی کردم ای کاش اون حرف و نمیزدم ایکاش اونجا نمی رفتم و اون لحظه است که واقعا دلم میخواد مثله تو کتاب های هری پاتر یه ویدابیز( که یه ظرفی بود که آدم خاطراتی رو که دوست نداشت بهشون فکر کنه با عصای جادویش از سرش در میاورد و میذاشت تو اون ظرف ) داشته باشم تا ازفک کردن به این حماقت ها راحت بشم  خسته ام این فکرا باعث میشه وقتی به خواب میرم خواب های بیخودی ببینم و وقتی فرداش از خواب بیدار میشم به حدی خسته ام که انگار کیلومتر ها دوییدم تا حالا برا شمام پیش اومده؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط لیمو کوچولو  | 
 

اصلا حس نوشتن این که تعطیلات چه طور گذشت رو ندارم

و تجربه ثابت کرده موقعی که من حوصله انجام کاری رو ندارم همون بهتر که انجامش ندم

پس این شعر رو مینویسم به امید اینکه همون حس  خوشگلی رو که  من حس کردم موقع خوندنش  شمام حس کنید

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته و بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند هر کجایی که هستی به سلامت باشی

ودلت همواره محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو

پیوند زده

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه وشعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

 و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا میکند  این بار تو

با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی

و پرا از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

متاسفانه اسمش شاعرش رو نمیدونم این شعر رو توی مجله موفقیت که فرهاد مشترک پر و پاقرصش خوندم بار ها گفتم که با شعر میونه ای ندارم ولی مگه میشه همچین چیزی رو خوند و ازش لذت نبرد اینجا گذاشتمش که شمام با من تو لذتش شریک باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:20  توسط لیمو کوچولو  |