تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 خب من اومدم خوبین خوشین سلامتین  الان حالم بهتره البته میشه گفت دیگه بی حال نیستم ولی پای راستم به نحوه هولناکی اینقده از این کلمه هولناک خوشم میاد درد میگره در کل بهتر هستم از روز های قبل فک کنم دارم فلج اطفال میگیرم

رفتنم اونقد که فک میکردم طول نکشید اینجا رو کامنتام رو ولینکام و دوست دارم خوشم میاد روزی صد بار بلاگم رو باز کنم به لینک هام سر بزنم و بکامنتم برا همین زودی برگشتم

مهمترین اتفاق این مدت این بود که جوجه کوچولوی فامیل رو دیدم واقعا بودن یه بچه کوچیک تو جمع خیلی لذت بخشه خوابیدنش نفس کشیدنش بوی پودر بچه اش و لمس دستهای کوچولوش و خیره شدن بهش وقتی که خوابه تو خوابش گاهی یه اخم شیرین می کنه یا با یه لبخند بهت یه حال اساسی میده دیدن شیر خوردن با عجله اش اخم کردنش موقع شیر خوردن که انگار داره مهمترین کار زندگیش رو انجام میده واقعا از این صحنه ها قشنگ تر هم هست از بغل کردن این جوجه کوچولو دیگه نمیگم که خداییش آخر کیف بود  خلاصه کنم که یه روز رویایی رو در کنار این جوجه خوشگل چشم سبز گذروندم

 دیروز صبح بنده در خواب تشریف داشتم که دیدم آقای برادر یه جعبه رو پرت کرد روی بنده که بیا برات بسته اومده من تو خواب و بیداری که این چی این چی چیه و انتظار داشتم بگه کفش نهرین بچه ها شمام میخوایین و من بگم نخیر که فرمودند از اصفهان من هی فکر و فکر که بنده هیچ گونه آشنای قابل ذکری در اصفهان ندارم پرسیدم که مطمئنی ماله منه میگه نوشته برسد به دست خانم لیمو بازش کردم  و دیدم یه جعبه کادوی خوشگل توش آقای برادر هم عین دور از جون عزرائیل بالا سر بنده وایستاده بود که حس کنجکاوی شما بخونین فضولیش رو ارضا کنه که در این لحظه یه هو یه لامپ بالا سر بنده روشن شد که آهاااااااااااااااااان این ماله سحر بیده که پسر خاله گرامی دوست فعلی نامزد بعدها همسر آینده این و فرستاده برای اینکه خانواده سحر اطلاع ندارن بنده این وسط نقش ترانسفررواجرا میکنم و بسته اش رو بدستش می رسونم زدم تو سر خود که ای بابا من چرا باز نمودم این جعبه را و چرا سحر بنده را مطلع نکرده که منتظر بسته ای است حالا هی در به در میگردم دنبال سحر که پیداش کنم ولی نیست که نیست کادوی ولنتاین بیده کلی قیافه عشقولانه داشته بید کلی ما هم دلمان خواست آقای برادر هم با سیاست فک کرده این بسته برا من و فک کرده من با دیدن این بسته خوشحال میشم برا همین خواست شادی دادن بسته رو با بدی یه خبر هم زمان کنه و خودش رو از خطرات احتمالی حفظ کنه برا همین اقرار (درسته آیا؟) کرد که همه عکس های توی دوربین رو که از جوجه کوچولو گرفته بودم در یک اقدام تروریستی پاک کرده خداییش دلم میخواست گردنش رو بشکونم ولی از اون جایی که بنده قدرتش رو ندشته بیدم چنان نگاهی بهش کردم که اگه نگاه می تونست کسی رو بکشه خان داداش بنده الان در قید حیات نبید چه کنیم که نشد

در راستای بیحالی که ذکر شده بود در پست قبل مادر گرامی قویا معتقده که من به علت نخوردن غذای کافی دچار این حالت شده و هی غذا با تهدید و کتک و قربون صدقه به خورد من بیچاره می دهد  

بنده صاحب یک عدد شال قرمیییییییییییز یک عدد بولیز شلوار قرمییییییییییییییییییز شدم و هم اکنون در عرش به سر میبرم حال میکنم اساسی وقتی میرم جلو آینه خودم و میبینم وقتی شلوارم قرمزه بولیزم قرمزه جورابمم قرمزه فک کن همه اینا با یه روژ قرمز چه شووووووووووووووووووود و شدیدا از کسی که یه لاک قرمز به من کادو بده تشکر میشه

اینم بگم برم خدای ما را هم اینک  از دست افراد خود شیفته نجات بده

مثلا وقتی یکی خیلی جدی بر میگرده بهت میگه بلاخره کی با من دوست میشی و بعد وقتی بهت تو رو میبینه میگه ببخشید اینقدر رکم تو هم میگی من اصلا قصد ندارم با کسی دوست شم بر میگرده جدی میگه اینا که ناز کردن دخترونه است من که میدونم ته دلت چه خبره و تو دهنت باز می مونه از این همه خود شیفتگی که بابا تو دیگه کی هستی ؟ یا نقش اول یه دوستی نافرجام که خودش تو رو به خاطر یه دختر خانم خوشگل تر با شخصیت تر مهربون تر و همه تر هایی که ممکنه در تو وجود نداشته باشه ترک میکنه و تو از اونجایی خودت مایل تر بودی به تموم کردن این رابطه وفقط برای اینکه به بی وفایی متهم نشی تحمل میکردی با روی باز و آروزی خوشبختی برا اون و اون خانم ترکش میکنی و الان بعد از ۲ سال هر وقت تو رو میبینه یه لبخند ژکوند بهت میزنه و میخواد سر صحبت رو باهات باز کنه و تو هنوزم نمی فهمی اگه قرار بود برگردی چرا رفتی  حالا که تو زندگی من دیگه هیچ جایی نداری چه اصراری به اومدن داری و چرا از رو گردوندن های من نمی فهمی که حتی به اندازه یه اپسیلون هم دیگه برام مهم نیستی

 فک کنم پیش خودش فک نموده که بنده از دوری ایشان زانوی غم بغل نمودندی و زار زار مشغول آب غوره گیری تشریف داشته و منتظر یه اشاره ایشون بیدم  تنه داداچ من از این خبر ها نبید

برویم که بعد بیاییم ببینم در وبلاگ های شما دنیا دست کیه

ممنون از همتون که برام کامنت گذاشتین دوستون دارم خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 3:40  توسط لیمو   | 

 

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

نه اینکه خیلی وقته نیومده بودم گفتم یه سلام علیک درست حسابی بکنم جبران این چند وقت بشه الان کسی که اینجا داره مینویسه با کسی که پست قبلی رو نوشته یه فرق مهم و اساسی کرده کی میدونه چه فرقی؟ هیشکی نبود خب خودم میگم کسی که  پست قبلی رو نوشته بود ۲۱ سالش بود کسی که این پست رو می نویسه رفته تو ۲۲ سال یعنی چی یعنی بزرگ شده یعنی خانم شده بعله خلاصه کلی فرق کرده  

نمیدونم چرا این روزا یه مدلی شدم همش خسته ام یا یه گوشه نشستم یا تو اطاقم رو تخت ولو شدم ساعت ۱۰ به بعد که دیگه رسما تمام انرژیم تموم شده احساس میکنم سیستم بدنم به هم ریخته خیلی احساس بدیه این کم آوردن برای منی که حتی تو خونه هم همش در حال دوییدن هستم اگه به وبلاگ هاتون سر نمیزنم برای اینکه حتی انرژی زیاد  پشت کامپیوتر نشستنم ندارم همش دلم میخواد دراز بکشم اینم نوشتم که بگم زنده ام تا یه مدت خیال آپ کردن و اینترنت و وبلاگ و ندارم تا علت این حال مزخرف رو پیدا کنم ببینم چمه و چرا این جوری شدم هر وقت خوب شدم میام فعلا خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:25  توسط لیمو   | 

نی نی گوگولی مون به دنیا اومد در عنفوان جوانی شدیم عمه مادر نی نی گو گولی خب برا اینکه زیاد فک نکنید بگم که جناب داداش ما با جناب داداش وسطیه و خواهر بزرگه با من ناتنی هستن یعنی از همسر اول بابای بنده بودن که بعد از فوتشون بابام با مامان بنده ازدواج نمودن و عاطفه و فرهاد و من نزول اجلال کردیم به این دنیا مامان من با داداش بزرگم فقط ۹ سال تفاوت سنی داره و ۱۷ سالش بوده با بابای بنده ازدواج کرده پس همچین متعجب نشوید عزیزان

یه خانم متشخص بهمنیه دیگه مثله خودم به جمع خانواده اضافه شد خوش اومدی کوچولوی دوست داشتنی

خب در چه حالید خوش میگذره هواشناسی باز بارش برف داده من که دیگه به حرفشون اعتماد ندارم ولی خدا جون نمی شه حالا کوتاه بیایی هنوز این برف ها آب نشده ها

میدونین این جا برف های جاده های اصلی رو چی کار میکنن یه جا جمع میکنن بعد یه ماشین های کوچیک تر از کامیون میان اونا رو میبرن سر پل غازیان بعد میریزن تو دریا ایده جالبیه نه؟

چند وقت پیش از سازمان انتقال خون با جناب برادر تماس گرفتن که آقا ما دچار کم خونی شدیم تو رو خدا پا شو بیا یه ذره خون به ما بده داداچم معروف شده ها منم گفتم منم باهات میام که با اقدامات خشونت آمیز مامان مواجه شدیک که تو خیلی غلط میکنی همین جوری داری وا میری میخوای بری خونم بدی و یه سری حرف های دیگه که به علت خشونت زیاد سانسورش کردم اون فرهادم فرداش با بدبختی خودشو رسونده اونجا بهش گفتن امروز دکتر زودتر رفته اگه ممکنه فردا بیاین که با فحش ها ی رکیکی که تو دلش گفت مواجه شدن بعد با همون بدبختیی که رفت برگشت منم به دلیلی عصبانیت زیاد تو چشماش وقتی داشت تعریف میکرد نتونستم بخندم بهش بیچاره ماشین گیرش نیومده بود کلی راه و پیاده برگشت

فک کن خونه باشی بیکار باشی حوصله ات سر رفته باشه بعدش یه هو سه تا کتاب داشته باشی و لیمو مگه تو زندگی چیزی بیشتر از این میخواد کتب ها یکی از اون یکی قشنگ تر دو تاش از نویسنده های محبوبت دن براون(فرشتگان و شیاطین) به اندازه راز داوینچی جذاب ولی به اندازه اون شاخ رو سرتون سبز نمی شه و جان گریشام (پرونده پلیکان) خدای نوشتن کتاب های جنایی هیجان انگیز که تا تموم کردن کتاب دلتون نمیخواد اونو ببندید من که یه سره از ساعت۱۲ تا ۱۰صبح داشتم میخوندمش   دارم عاشق کتاباش میشم و یه کتاب خارق العاده  با خوندنش گاهی لبخند می زنی گاهی حیرت میکنی و گاهی به شدت ناراحت میشی و دلت میخواد حسابی گریه کنی جدا توصیه میکنم کتاب استخوان های دوست داشتنی آلیس سبالد رو بخونین مطمئنا با خوندن اولین سطر کتاب دهنتون از تعجب باز می مونه خیلی غیر متعارفه و من عاشق کتاب های غیر متعارف و از اون جایی که من هیچ استعدادی تو تعریف از کتاب یا فیلم یا هر چیزه دیگه ای ندارم و وقتی می خوام تعریف کنم داغون میکنم اون کتاب یا فیلم رو فقط میگم مطمئنم هیچ وقت دیگه کتابی مثله این نمی خونم برنده یه جایزه ای هم شده که یادم نمیاد

تو سه روز سه تا کتاب مامان کم کم داره کارش از حدس زدن به اطمینان میرسه که من تا آخر این ماه کور میشم

خب شانس آوردین که این سردرد گرام باز اومد سراغم وگرنه یک عالمه حرف داشتم

بدون عینک کتاب میخونی بدون عینک یک ساعت پشت کامپیوتر میشینی می شه به من بگی اون دکتره بیچاره چرا این عینک رو بهت داده ؟

بهتره برم یه ذره این عینک کوفتی رو بزنم باطری چشمام شارژ بشه این سردردم هم بر طرف بشه

خداحافظتون خیلی جا ها رو خوندم کامنت نذاشتم خیلی خیلی کار بدیه میدونم سرم خوب بشه اقدام به کامنت گذاری میکنم

خداحافظتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:12  توسط لیمو   | 

 

اگه پیش خودتون فک کردین که من یخ زدم از سرما مردم کاملا در اشتباهین بنده دچار یک بیماری خیلی نادر شده بودم که از هر ۱۰۰۰۰۰۰ نفر فقط یه نفر میگیره سندروم حاد کامی و اینترنت زدگی که به لطف حمایت بی دریغ خانواده و دوستان و اقوام و نماینده محترم شهر و استاندار محترم و ... برطرف شد

آقای برادر رفته تهران منم نبرده امیدوارم اصصصلا بهش خوش نگذره دیگه هم دوسش ندارم این دفعه اگه سه ماهم تهران بمونه عمران دلم براش تنگ بشه گفته باشم فقط در صورتی ممکنه دوباره دوست داشته باشم که این کتاب رویای سبز رو برام بگیره بیاره تنها راهش همینه

اینجا همچنان سرده و ما همچنان حجم پوشیدنیهامون رو به افزایش ولی همچنان در حال لرزیدن به سر میبریم

هی گفتم یکی بیاد به من بگه آخره این زودیاک چی میشه بین این همه آدم فقط ای کیو اومد اعلام آمادگی کرد اونم انگار هنوز ندیده دی وی دیش رو که آخر سر تلویزین جان به داد ما رسید و امشب دوباره پخشش کرد نمیگم چقد با دیدن آخرش تو ذوقم خورد انتظار یه پایان هیجان انگیز داشتم اصلا هیجان انگیز نبود خلاصه دیوید جون ازت انتظار بیشتری داشتم مادر

امروز برای اولین بار در این زندگانی پر خیر و برکتمان که ده روز دیگر می شود ۲۲ سال با یک جیغ بنفش از خواب پریدم من خواب های وحشتناک زیاد دیدیم ولی تا الان سابقه نداشته از خواب بپرم جیغ بزنم شایدم به خاطره این بود که خوابم خیلی واقعی به نظر میرسید خواب دیدیم رو تختم خوابیدم و هوا تاریکه بعد یه مار دراز سیاه از لای در اطاقم داری می خزه  میره یه گوشه اطاقم لازم به ذکره که من تا سر حد مرگ از این خزنده چندش آور وحشت دارم بعد یه هو از خواب پریدم شروع کردم به جیغ زدن اینقد موقعیتم تو حالت بیداری شبیه زمانی که خواب دیده بودم بود که واقعا اون گوشه اطاقم با وحشت نگاه میکردم دستمم رو قفسه سینم بود که همچین تن تن داشت پایین بالا میرفت هی با ترس اون گوشه اطاق و میدیدم که یه هو چشمم خورد به در اطاق دیدیم بسته است فهمیدم خواب بوده خیلی وحشتناک بود ولی رفتم آروم ژاکتمو گرفتم از اطاقم پریدم بیرون شانس آوردم کسی خونه نبود وگرنه با اون جبغ بنفشی که من کشیدم مامانم سکته میکرد

خدا جون ببین هر جک و جونوری تو خواب بنده میفرستی بفرست ولی این یکی رو فاکتور بگیر تو خواب سکته میکنم میمیرما

یه ژاکت گرفم اینق خوشگله اینقده نازه اینقده دوسش دارم لازمه بگم قرمزه اینقده قرمز خوشرنگیه می پوشمش روحیه ام شارژ میشه بسی فراوان می دوستمش 

خب بسه دیگه زیاد حرف زدم برم به امر مقدس وبلاگ خونی و کامنت گذاری بپردازم

خداحافظتون

بعدا نوشت: بنده هم از این به بعد کامنت ها رو میجوابم دوست داشته بیدم این کار رو

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 4:31  توسط لیمو   |