تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه

تازه دارم می فهمم که معنی وقت ندارم یعنی چی تا حالا برا من حتی زمان دانشگاهم پیش نیومده بود که برا انجام کاری وقت نداشته باشم البته ناراضی نیستم خیلیم کارم و دوست دارم و صبح که ساعت نه میرم دوازده تا دو وقت ناهار میام خونه چون نزدیکه بعد دوباره سه تا شیش اونجام یعنی وقت برای کار دیگه ای ندارم صد ساله میخوام برم کلاس شنا دیگه دانشگاه که تموم شد میخواستم برم که اونم اینجوری شد کلاس بی کلاساز اونجام میام که اینقدر خسته ام که حال کار دیگه ای و ندارم

از وقتی رفتم سر کار مثل خرس غذا میخورم نمیدونم چرا من معمولا یا نهار میخورم یا شام یعنی خیلی کم پیش میاد هر دو وعده رو تو روز بخورم ولی الان دو وعده رو که می خورم هیچی بازم احساس گشنگی میکنم خدا آخر عاقبت من و ختم به خیر کنه چون من چاق بشم اصلا از اون اراده ها ندارم که خودمو لاغر کنم باز

دلم یه خواب حسابی میخواد یه خواب تا دوازده ظهر چه معنی میده من هر روز باید هشت صبح پا شم برم سرکار اخه من دلم خواب می خواد

به خاطر تهدیدات مکرر آقای برادر که اگه یه بار دیگه ناخون های دست من با صورت دست و پس گردن(پیش خودمون باشه بهترین جا برا چنگ زدنه) ایشون برخورد کنه ایشون به روش ساواکی های قدیم با انبر تمام ده تا ناخن دست بنده رو میکشه میندازه تو حیاط بنده طی یه اقدام شجاعانه به طور داوطلبانه تمام ناخن های خودم رو شخصا کوتاه نمودم والان که دستام و میبینم و جای خالی ناخون های خوشگلمو میبینم داغ دلم تازه میشه

آدم اراده نداشته باشه همینه دیگه وقتی ناخون هام بلند باشه محاله از کناره اقای برادر رد بشم ولی به سبک گربه ها پنجول نکشمش مخصوصا پشت گردنش رو که اساسی به آدم حال میده آخرین بار که این کار رو کردم وووووووی دستش به من میرسید لیمو دیگه نداشتین خب حالا چرا دستش به من نرسید برا اینکه بنده در آشپزخونه بودم و یه هو پنج تا خط خوشگل موازی انداختم پشت گردن فرهاد خان گل که دیگه اگه اپن آشپزخونه نبود لیمو هم نبوددر یک اقدام حرفه ای پریدم رواپن آشپز خونه و از اون ور اومد تو هال و خدا مامان رو حفظ کنه برا من که آخرین سنگر مقاومت واینه زنده باد اپن آشپزخونه من کلا از این اپن اشپزخونه به عنوان راه میانبر برا رفت و آمد قدیما زیاد استفاده میکردم ولی از وقتی که مامان جان بنده تشخیص داده که یه سری ظرف بزاره روش رفت و آمد من مختل شده به حرف منم گوش نمیده اونا رو ور نمیداره

چند وقت پیش با دیدن شال گردن قرمز من آقای برادر برگشته میگه تو انگاری از قرمزخوشت میادا من که فقط زل زل نگاش کردم گفتم من ممنون این همه توجه تو به اطرافت هستم تو نمی بینی نصف زندگیه من قرمزه اخه نصف تیشرت ام جورابام روسری کفش من الان دقیقا چی بگم به این اخه

شبکه سه امپراطور دریا داره من از این سریال کره ای ها خیلی خوشم میاد این دزد دریایی خوشتیپ  هست تو این سریاله ها بسی دوست میدارم قیافه اینو بعله دیگه پسندیدمش تو این یانگوم هم از این امپراطوره بسی فراوان خوشمان می امد که اون مرد خدایش بیا مرزد تا این یکی نمرده میخوام برم کره ازش خواستگاری کنم نظر شما چیه آیا برم آیا نرم؟ بی سلیقه ام خودتی بعله با شما بودم

رفتم کتاب رویای سبز یا همون آن شرلی رو بگیرم گفتم دیگه اخرش پونزده هزار تومان اقاهه برگشته می گه بیست و پنج هزار تومن آخه اصلا عقلانیه من بیست وپنج تومن بدم برای خریدن کتاب نه شما بگین ماااااااااااامااااااااااااااااان من این کتاب و میخوام یکینیست برا من بخره بعد به من کادو بده نه کسی نیست یه آدم با معرفت پیدا نمیشه من الان افسردگیه شدید گرفتم گفته باشم لیمو الان افسرده است

الان نوشت :من این داداش و نداشتم چی کار میکردم آخه نه شما بگین میخواد کتاب رو برا من بخره آخه من چی بگم دوست دارم داداشی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:18  توسط لیمو کوچولو  | 

خب من همش غصه می خوردم که چرا من به بازی قشنگ ترین کتابایی که خوندم دعوت نشدم همش دلم می سوخید میگفتم لیموی بیچاری هیشکی دوست نداره ولی کیانا جونم منو دعوت کرده ممنون عزیزم

خب من کتاب زیاد خوندم در واقع می شه گفت از کلاس پنجم ابتدایی با خوندن کتاب های خواهر بزرگه کتاب خوندن رو شروع کردم اونم چه کتاب هایی دافنه دو موریه و انور دو بالزاک از این نویسنده های کلاسیک که به سختی میفهمیدم چی نوشتن

ولی اول دبیرستان که بودم کتاب دزیره رو خوندم که خیلی خیلی خوشم اومد و با کلی بدبختی فیلمش رو پیدا کردم که کلی خورد تو ذوقم وقتی دیدم ولی هنوزم عاشق کتابشم و فک کنم یه پنج شیش باری خونده باشمش

بعد از دزیره سری کتاب های هری پاتر واقعا عاشقش هستم کتاب شیش و هفتش رو که تقریبا از فرط عجول بودن از اینترنت دانلود کردم قبل از اینکه کتابش در بیاد ولی اکثر جلداش رو تو کتابخونه ام دارم با هری پاتر تو دانشگاه آشنا شدم یکی از بهترین دوستای دوره دانشگاهم اولین جلدش رو به من داد

بعد کتاب شهر بیگناه نورا رابرتز واقعا یه کتاب فوق العاده بود کتابی که تا آخرش نمی شد حدس زد این قاتل کیه من معمولا همیشه وقتی یه کم اول کتاب رو می خونم یه نگاه هم به آخرش می ندازم و هیچ وقت نمی تونم این عادت رو ترک کنم ولی موقع خوندن این کتاب با بدبختی جلوی خودمو گرفتم

راز داوینچی که دیگه محشره موقع خوندن این کتاب همش در حال تعجب و حیرت بودم همش فک می کردم یعنی راسته مگه میشه به هر کی هم رسیدم این کتاب رو توصیه کردم از بس تو فامیل گشته بیچاره پاره پوره شده

کتاب بعدی هم پرنده خار زار بود که اینم محشر بود چند وقت پیشا به طور تصادفی تو RTL فیلمش و دیدم و کلی ذوق زده شدم فتوکپی کتابش بود

وای اینقد من کتاب قشنگ خوندم که انتخاب پنج تاش خیلی سخته ربه کای دافنه دو موریه دریاچه شیشه ای مائو بنچی ستون های زمین کن فالت وتصویر در آیینه دانیل استیل هیچ چیز جاودانه نیست سیدنی شلدون بر باد رفته کتاب های جوی فیلدینگ

خب خیالم راحت شدمنم تو این بازی شرکت کردم هر چی که مربوط به کتاب باشه دوست میدارم

چند روز پیش رفته بود دانشگاه برای گرفتن یه نامه بعدش منو فرستادن پیش یه آقایی که اون نامه رو ازش بگیرم بنده خدا صداش در نمی یومد بعد من باید لب خونی میکردم که این چی می گه اینقد سخت بود نود درصد مواقع نمی فهمیدم چی میگه فقط سرم رو به عنوان تایید تکون می دادم یه هو آقای پرسید شما بچه انزلی هستی گفتم بعله گفت با آقای فلانی نسبت دارین البته همه اینا رو با بد بختی میفهمیدما گفتم بعله عموم هستن یه هو یه لبخندی زد گفت دوست قدیمای من هستن چه طورن چی کار می کنن من چشمام گرد شده بود این عموی من شونزده ساله که فوت کرده بعد این بنده خدا خبر نداره وقتی بهش گفتم همچین وا رفت که ترسیدم گفت من اون آقایی رو میگم که بوکسور حرفه ای بودا گفتم بعله میدونم دلم سوخت اینقده آقا هه بعد خورد تو حالش چه جوریه آدم شونزده سال از دوستش خبر نداشته باشه بعدش دوباره یه جا دیگه رفتم برا گرفتن امضا که نبود من اینقده خسته بودم همون پشت در اطاق رییس اموزش ولو شدم رو زمین احمق ها نمی گن چن تا صندلی بزارن تا یه آقاهه اومد با خنده میگه خانم شما با کی کار دارین گفتم با مهندس عاشوری میگه خیلی خسته ای گفتم خیلی گفت بده من برات امضا کنم وای انگار دنیا رو دادن به من این دانشگاه رفتن هم داستانی داره همش با در بسته بر خورد میکنی دیگه آخرشه همش وقتی خسته میشم اینو به خودم میگم تو دلم ذوق میکنم چه جور

کار پیدا کردم کلی ذوق زده هستم اولین تجربه من برا کار بیرون به حساب میاد هیجان زده ام امروز اولین روز کارم بود کلی کار باید انجام بدم و هیچ ربطی به کامپیوترم نداره که از این بابت کلی خوشحالم با اینکه رشته ام کامپیوتره ولی اصلا از کامپیوتر خوشم نمیاد سر کارم همش میترسم اشتباه کنم اون خانمی که اونجاست تا پنج روز بیشتر اون جا نیست و من باید تو این پنج روز همه کار ها رو یاد بگیرم ولی تحرک کارش و دوست دارم همش بدو بدو داره هی باید برم بالا هی پایین

مامان گلم برا من یه شیشه رب انار شیرین اختصاصی گرفته فقط فقط برا خودم داده به من الان کنار دستمه اینقد کیف داره میرم میام انگشتمو میندازم تو شیشه و با ولع میخورم اینقده خوشمزه است نه خیلی ترش نه شیرین یه مزه باحال داره اول یه قاشق گذاشتم کنارش بعد دیدم با قاشق حال نمیده این انگشت میخواد الان چهار تا انگشتمو میندازم توش میخورمش مامان هم گفته اگه تو کم تر از یه ماه تمومش کنم دیگه برام نمیگیره هنوز یه هفته نشده ولی این شیشه نصف شده به نظر شما یه ماه می مونه یعنی؟ تنها بدیی که داره اینه که زیر ناخونام همه سیاه شده انگار رفتم خاک بازی کردم

ووی چقده نوشتم هر کی به من فحش بده ها ااااااااااام خب حق داره دیگه از این به بعد باید منتظر وقایع محل کار بنده باشین که روز اولی کلی ماجرا بود که دیگه نمیگم که منو میزنین از اینکه وقت گذاشتین و خوندین ممنون

دلم میخواد یه تغییراتی تو وبلاگم ایجاد کنم یه کم قالبش رو دست کاری کنم عکس بزارم از این اسمایلی خوشگلا استفاده کنم اما نمیدونم چرا حوصله ام نمی کشه خریدار حوصله هستم به بالاترین قیمت مامان خیلی رفته تو لک نگرانشم هر چیم میگم بره پیشه دکترش گوش نمیده میگه قوی ترین قرص ها رو دارم میخورم دیگه چی میده به من هی به من میگه لیمو تو نبودی من الان کارم به تیمارستان میکشید وای خیلی نگرانشم نمیدونم چی کار باید بکنم بچه نیست که به زور ببرمش دکتر به نظرتون چی کار باید بکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:29  توسط لیمو کوچولو  | 

خب هیچ دلیل عقلانی برای این مدت که نبودم ندارم میدونم شما هم دنبال دلیل نمی گردینشاید علتش کارایی بود که داشتم و بی حوصله گی مامان میگه جدیدا فهمیدم تو با تغییر هوا روحیه ات تغییر میکنه هوا ابری باشه و بارونی با یه من عسل هم نمیشه خوردتت همش بهونه میگیری ولی اگه هوا خوب باشه و آفتابی پر از انرژی هستی و همه رو شاد میکنی خونه بدون تو انگار روح نداره خودمم این چند روز به این نتیجه رسیدم همش هوا ابری و بارونی بود حوصله خودمم نداشتم هی گیر میدادم ولی از وقتی که دوباره هوا آفتابی شده و یه مقدار گرم شده سرحال اومدم مامان به من میگه روح خونه میگه تو که ناراحتی خونه یه جوریه فضاش قابل تحمل نیست ولی وقتی شادی آدم همش میخواد دور و برت باشه دلم برا مامان خیلی میسوزه همه دلخوشیش منم افسردگیه حاد داره بعد از مامان بزرگم هم بدتر شده وقتی حالش بده همش دوست داره من دور و برش باشم حالا اگه حال خودم خوب باشه که همه چی خوبه ولی اگه منم حالم گرفته باشه دیگه نورعلی نوره علامت مریضیش هم خیلی باحاله وقتی من هر چی میگم قبول میکنه مدام قربون صدقه ام میره اصلا با من بحث نکنه میفهمم که بعله یه جای کار می لنگه مامان باز آب روغن قاطی کرده جالبه نه منم که اصلا آدم فرصت طلبی نیستم شما که منو می شناسین فقط گه گاهی کارایی که میدونم حالش خوب باشه پدرمو در میاره تا اجازه بده همون موقع اجازه اش رو راحت ازش میگیرم بدجنسم خودتی بعله با شمام شنیدم تو دلت گفتی

مشغول احداث یک عدد شال گردن قرمز هستم اینقده گوگولیه چند روز پیش تو این فکر بودم چرا من یه شال گردن ندارم بعد در یه اقدام انقلابی رفتم دو تا کلاف کاموای قرمز خریدم بعد در یه اقدام انقلابی بی سابقه دیگه تصمیم گرفتم خودم ببافمش و از هیشکی کمک نگیرم و در همیین حین این

شالگردن محترم مشغول گرفتن جون بنده است نمیدونم چرا هر چی میبافم هیچ تغییری توش مشاهده نمیکنم با این سرعتی که دارم فک کنم زمستون دو سال بعد بتونم ازش استفاده کنم.

امروز از صبح که ساعت هشت باشه از خونه رفتم بیرون دانشگاه برای انجام کار های فارغ التحصیلی ساعت هفت اومدم خونه هیچیم وقت نکردم بخورم الانم اصلا احساس گرسنگی نمیکنم مامان هم در راستای اون مطلبی که گفتم حالش کمی تا اندکی میزون نیست با ملایمت اومد ازم خواهش کرد شام بخورم منم با ملایمت اون درخواستش رو رد کردم الان اگه حالش خوب بود دیگه ملایمتی در کار نبود با پس گردنی میومد ازم می خواست

چرا بعضی از این آقایون این جورین خیلی دلم میخواد بدونم لذت می برن از حرص دادن دیگران یا مریض اند به خدا خسته ام دیگه نمی توم سکوت کنم بگم آدم که نفهم باشه نفهمه دیگه چی کارش کنم چرا من به عنوان یه دختر تاکسی نشستن و سوار سواری شدن باید برام عذاب باشه حالا تاکسی مسافت کوتاهه می شه تحمل کرد ولی به خدا گاهی تو مسیر دانشگاه که باید یه بار نیم ساعت تا رشت و یه بار چهل و پنج دقیقه تا لاهیجان سوار ماشین شم اینقدر اعصابم به هم میریزه که سر درد میگیرم فرهنگ ماشین نشستن یاد گرفتنش اینقدر سخته یه مرد چهل ساله اینقدر باید بی شعور باشه که نفهمه اون کیفی که گذاشتم بین خودم و خودت یه اعتراض مودبانه است نسبت به نشستنت یعنی حد خودت رو بدون بعد تو آدم بی شخصیت باید جوری بشینی که آرنجت بازوم رو سوراخ کنه هرچی خودم و جمع و جور میکنم تو احساس آزادی بیشتر کنی شایدم تقصیر منه شاید اگه این جور مواقع بلند اعتراض کنم یه کم آدم تر بشی اینقد باید تکون بخورم تو جام حرص بخورم قیافه ام بره تو هم تا خانمی که کنارم نشسته خودش و جمع کنه به من آروم بگه بیا این ور کسی که نفهمه نمیفهمه دیگه آدمی مثل تو آبروی هر چی مرد با شخصیتم هست میبره جلو هم که میشینی یه درد سر دیگه آفتابگیره ماشین رو که میاری پایین همچین زل میزنن بهت از آیینه آفتابگیر که انگار داره فیلم سینمایی میبینه همچین میره تو بحر صورتت که یکی بیاد بگیره اینو من خودم به شخصه زیاد به حرف های مزخرف اهمیت نمیدم ولی این نگاههای هرزه بدجور رو اعصابم تاثیر میذاره دیگه هرچی فک میکنم نه اونقدر خوشگل و جذابم که یکی بخواد اون جوری محوم بشه نه سر و شکل تابلویی دارم که بگم از رو کنجکاویه خلاصه امروز از صبح حرص خوردم تا شب ایکاش یه جوری بشه که من وقتی باید برم بیرون ازخونه احساس حداقل امنیت رو بکنم پیاده هستی یه جور سواره هستی یه جور دیگه

دیروز این جا یه نیمچه طوفان کاترینا شد سقف یه خونه رو کند انداخت تو خیابون تو لاهیجان هم یه درخت رو از ریشه در آورد ووووی خیلی وحشتناک بود هوا آفتابی بودا ییهو سیاه شد آدم رو از زمین بلند میکرد

برم وبلاگ بخونم کامنت بزارم یه هو دیدی باز بارون اومد آب روغن قاطی کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:20  توسط لیمو کوچولو  | 

بعد از یه مدت بی خبری اومدم علت نبودنم هم نبودن حوصله برای نوشتن و حتی نت اومدن بود

امروز من به حد مرگ ترسیدم یعنی از ترس فلج شدم خودتون رو بزارین جای من ببنین حق دارم بترسم یا نه از خواب پا شدم ساعت شیش غروی رفتم صورتم رو بشورم و یه لیوان آب خوردم و موهامو شونه کردم اومدم بالا دیدیم یه اس ام اس برام اومدم نشستم رو تخت که بخونمش یه هو دیدیم پرده اطاقم تکون خورد و یه نفر از پشتش فریاد کشون بیرون اومد و دستشم جلوی صورتش گرفته فقط میتونم بگم که من به مدت دو دقیقه به صورت هیستیریک جیغ می کشیدم واقعا ترسیده بودم

بعد از اینکه یه کم آروم گرفتم فک میکنین کی رو در حال غش کردن از خنده دیدم بعله خواهر محترم مرده بود از خنده تا شناختمش بازم شروع کردم به جیغ کشیدن ایندفه از روی ترس نبود از روی عصبانیت بود صدای قلبم که بوم بوم میزد می شنیدیم واقعا دلم می خواست کله اش و بکنم واقعا ترسیدم یعنی به معنای واقعی کلمه ترسیدم توصیف کرن اون لحظه واقعا سخته حالا همون موقع فرهادم بدو بدو اومده وقتی ماجرا رو شنید اونم پخش زمین شد از خنده اخه خدا جونم همه خواهر برادر دارن منم دارم انگاری به خون من تشنه ان اینا

همون لحظه برگشتم گفتم عاطفه قسم میخورم حتی یه روز به عمرم باقی مونده باشه این کارت رو تلافی کنم اینجا هم ثبتش میکنم که یادم نره

حالا خانم برگشته میگه شانس اوردی رفتی رو تخت نشستی اگه میومدی کنار پرده میخواستم از پشت گردنت رو بگیرم فکرشم موهای تنمو سیخ میکنه در اون صورت حتما می مردم اینم از شاهکار خواهر بنده

میگم تا حالا براتون پیش اومده که همچین یه کم به خودتون زیادی امید وار باشین خب برا من زیاد پیش اومده مثلا چند وقته اقای برادر شبا میره می دوئه منم برا اینکه خیلی فعالیتم کمه تصمیم کبری گرفتم منم با هاش برم بدوئم حالا مامان هی میگه بچه نرو نمیتونی پاپای اون بوئی منم گفتم نه من میخوام برم بعله م رفتم ولی عزیزان معمولا میگن مثل سگ پشیمون شدا من از سگ بدتر پشیمون شدم اولش که گرم کن خوشگله قرمزم رو پوشیدم روسرس قرمز کتونی قرمز جوراب قرمز حالا اگه خیلی باهوشین بگین رنگ مورد علاقه من چیه ؟ رفتیم که بدوئیم اولش همه چی خوب بود ولی یه ذره که گذشت دیدیم

ای بابا چرا پاهای من دیگه حرکت نمی کنن چرا نفسم بالا نمیاد چرا احساس میکنم دارم میمیرم ؟ خلاصه نه خودم دوئیدم نه اقای برادر تونست بدوئه بنده خدا

دیگه ریدیم خونه زانو هام قفل کرده بود دیگه از دو روز بعد چیزی نمیگم که اصلا نمیتونستم تکون بخورم انگار انداختن منو تو هاون کوبیدن و اینه بلایی که سر کسی میاد که حرف بزرگترش و گوش نکنه خب پس نتیجه میگیریم که بچه های عزیز همیشه باید به حرف بزرگترمون گوش کنیم منم قول میدم آدم شم مامانم گفت نکن بچه نمی تونی قبول کنم حالا یه دست بزنین برا من ممنون

امروز این همه راه کوبیدم هلک هلک رفتم دانشگاه هیچ کاریم انجام نشد همون جوری هلک هلک برگشتم اینقده عصبی بودم که اومدم خونه مامانم تا اومد حرف بزنه گفتم با من حرف نزنا اعصابم خورده بدم میاد از این دانشگاه حالا هم که تموم شد این کتار آموزی و پروژه مونده هر دفعه یه مشکلی پیش میاد یهنی میشه اون روزی رو ببینم که دیگه ریخت این دانشگاه رو نبینم یعنی من اون روز و میبینم

کلاس نقاشی میرم خیلی ذوق زده ام یه جورایی احاس یه بچه کلاس اولی رو دارم که تازه میخواد چیزی یاد بگیره

یه کار دیگه هم تازه گی میکنم هرکی منو مسخره کنه هر کی    خب مسخره کرده دیگه مگه چی کار میتونم بکنم اووووم گلدوزی میکنم مامان بسی ذوق زده است به خاطر انجام اولین کار خانمانه ای که میبینه با علاقه انجام میدم خودم که به شدت در حال لذت بردن ازش هستم و اون آرامشی رو که بهم میده دوست می دارم یه سبد خوشگل پر از قرقره های رنگی دارم که اینقده ذوق میکنم وقتی میبینمشون

خلاصه روزهای پر باری رو میگذرانیم کتاب و نقاشی وفیلم و گلدوزی و گاهی بیرون رفتن و نت آرامش این روز ها رو به شدت دوست میدارم و امیدوارم پایدار باشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:59  توسط لیمو کوچولو  |