سلام علیکم خوبین خوب منم خوبم مرسی
چند وقت پیش شبکه سه یه برنامه راجع به مرگ مغزی و پیوند اعضا نشون داده بود من خیلی وقته که تو سایت پیوند اعضا عضو شدم ولی هنوز کارتم نرسیده چند وقت قبل از پخش این برنامه به مامانم گفتم که اگه من مرگ مغزی شدم اعضای منو اهدا کنید مامانم هم خیلی محترمانه و مهربونانه گفت تو غلط میکنی الان به این چیزا فکر میکنین تا من زنده ام شما نیباید به فکر مردن بیفتین و از این حرف ها تا این برنامه پخش شد من مامان و صدا کردم بیاد ببنیه گفتم ببین این پسره هم جوون بوده هم سن من مرده این مادرشم یه مادریه مثل تو ولی به قول دائیش تو سخت ترین شرایط بهترین تصمیم رو گرفت تا با مامانش مصاحبه کردن گفت آره پسر من یک ماه پیش از تصادفش این برنامه رو دیده بود و من و صدا کرد گفت مامان بیا ببین اگه یه روز برا منم همچین اتفاقی افتاد اعضا منو اهدا کن
بعله عزیزان به گمانم بنده هم تا یک ماه دیگه به سرای باقی بشتابم برا اینکه منم همین حرف و به مامانم زدم بدی خوبی دیدن حلال کنین منو دیگه![]()
![]()
الان چند وقته من احساس میکنم فرهاد رو فضایی ها بردن یکی شبیه اشو آوردن گذاشتن سر جاش
همچین تغییر کرده همچین تغییر کرده سفره جمع میکنه
ظرف می شوره
اطاق جارو برقی می کشه
قابل ذکر این فرهاد خان قبلنا آب می خوردحتی لیوانشو نمیذاشت تو ظرفشویی گاهی از تو اطاقش پنج شیشتا لیوان جمع میکردیم میبردیم آشپزخونه حالا من علت این همه تغییر رو باید پیدا کنم بار اول که دیدم ظرف میشوره فکم داشت میفتاد
تازه به مامان میگه برام دستکش بگیر همه ظرف ها رو خودم میشورم
هر چیم ازش بخوام قبول میکنه یعنی یه چیزایی که اگه دو ماه پیش بهش میگفتم عمرا انجام میداد حالا به نظر شما من درست فک میکنم البته دستتون درد نکنه فضائیی های عزیز من این فرهاد رو بیشتر دوست میدارم![]()
![]()
چند وقت پیش یه غذایی درست کرده بود قر و قاطی ولی خوشمزه قارچ و میگو وتخم مرغ و رب با هم قاطی کرد من که خیلی خوشم اومد بهش که گفتم خیلی خوشمزه بود میدونین چی میگه میگه اونا که خوردی میگو نبود رفتم از تو حیاط حلزون جمع کردم وای از فکرشم داشتم بالا میاوردم انتظار داشت بگم اااااااااااااااااااااااااا ه فرهاااااااااااااااااااااااد ولی من با خونسردیه تمام گفتم مهم اینه که خوشمزه بودحالا چی بود مهم نیست بهش میگم دیگه وقته شوهر دادنته کدبانو شدی حسابی پررو برگشته به من میگه آره تورم باید زن بدیم دست به سیاه سفید نمی زنی بچه پر رو![]()
دیشب هم کلی مسخره بازی در آوردیم وای هنوزم یادم میفته خنده ام میگیره فرهاد اومد اطاقم داشتم نماز میخوندم بچه ام حوصله اش سر میره میره سر میز آرایش من وای گند زد به وسایلم پد پنکیک رو زد به روز گونه مداد چشمم رو نوکشو شیکوند نفهمیدم چه طوری نمازم و تموم کردم داد و بیداد که تو به اینا چی کار داری پد پنکیک رو ازش گرفتم همه قهوه ای شده بود گفتم حالا که خرابشون کردی باید هر چی میگم گوش کنی نشوندمش همه صورتش و روزگونه زدم شده بود عینه اینا که میرن دریا میسوزن نارنجی شده بود البته بگما با کلی داد و بیداد نشوندمش از خنده مرده بودیم دیگه بعد یه سایه طوسیه پر رنگ دارم که ازش استفاده نمیکنم دورچشمش و با اون سیاه سیاه کرده بودم انگار مشت خورده بود با مداد حسابی وحشتناکش کردم مامان بیچاره دیدش کلی ترسید بعد یه نگاه به ما دو تا کرد کلی برامون ابراز تاسف کرد یک عالم با اون قیافه ازش عکس گرفتم اگه شک نداشتم که اینجا رو میخونه یا نه عکسش و میذاشتم ولی اگه یک در میلیون حدسم درست باشه قبرم و میکنه ![]()
![]()
قصه ما به سر رسید کلاغه هم به خونه اش رسید![]()
فرهاد اینجا که غریبه نیست خودمونیم تو اینجا رو میخونی بگو که نمیخونی لطفا کامنت بزار بگو که من اشتباه میکنم
داداشی دوست داریم داداشی مچکریم داداشی خیلی باحالی اینا رو لطفا تنهایی موج مکزیکی برین بخونین
چیه نکنه فک کردین چون حد س میزنم داداشم اینجا رو میخونه محض خودشیرنی اینا رو مینویسم نه جانم دلیل این همه ذوق تو ظرف های یه بار مصرف تو آشپزخونه است
غروب جناب برادر بنده رو به بیرون دعوت نمودند ما هم با سر پذیرفتیم فک میکنین منو کجا برد یه ذره فک کنین ملچ مولوچ برای خریدن لواشک و ترشک وای چه شب رویای بود امشب روحم تازه شد وقتی رفتم تو مغازه چه عطری پیچیده بود به قول آقای برادر امشب رفتیم برا تست فقط بعدا میریم یه حالی میدیم به آقای فروشنده وای یک عالمه خرید کردیم از هر چی یه ذره ور داشتیم
لواشک آلو جنگلی لواشک آلو بخارا ترشیه هلو ترشیه انجیر که خیلی باحال بود من موندم اینا رو چه جوری درست میکنن فروشندهه که میگفت از شهرستان های مختلف میارن وای هر چی بگم کم گفتم ببخشید اگه احیانا دهنتون آب افتاد با عذر خواهی مخصوص از خاتون جونم
بعله دیگه یه حالی به احوالات جیب جناب برادر دادیم دوست دارم داداشی
بعدش اومدیم مواد پیتزا خریدیم آخه داداشی معتقده پیتزای من خیلی خوشمزه است اینقده ذوق میکنم یکی از چیزی که من درست کنم تعریف کنه همچین میچسبم به سقف از ذوق سه تا پیتزا مشتی هم درست کردیم و در کنار کانون گرم خانواده این فیلم هویت سینما ماورا رو دیدم عجب فیلمی بود جیمی کویزاک عزیز هم که بازی میکرد ارادت خاصی دارم نسبت به این بازیگربعد از مدت ها یه فیلم توپ دیدیم من هی به این آقای برادر میگفتم کار این بچه است باور نمیکرد همیشه تو این فیلم ها کار اونیه که یک درصد هم بهش شک نمیکنی
به نظرتون اگه یکی با یه مانتوی نازک یه شال نازک تر سوار موتور بشه که اون موتور هم دست بر قضا همچین یا سرعت زیاد حرکت کنه منطقیه که الان گلوش درد بکنه؟
رفتم یه استامینفون خورم چون هر چی دنبال سرماخوردگی گشتم پیدا نکردم و از اونجا که حس کردم باید قرص بخورم اینو خوردم خوب حالا همتون دستاتون رو بگیرن بالا و دعا کنین من مریض نشم ممنون فردا موقع خوردن بقیه او ترشیجات جای همتون رو خالی میکنم خیالتون راحت
داشتم یه پست مینوشتم پر از آه و ناله غر که پشیمون شدم پاکش کردم چه معنی میده آدم هی غر بزنه چی درست میشه با غر زدن درسته که حال آدم یه خورده بهتر میشه ولی خب ثبت کردنش اینجا بیفایده است و همیشه باعث میشه یادش بیفتم در صورتی که اگه اینجا ننویسم تا چند روز دیگه خود به خود علت ناراحتیم یادم میره پس مثل همیشه بیخیالش میشم شایدم بعدا بهش فک کردم
چند روز به این تیجه رسیدم این ماه رمضونی خیلی به تغذیه من بیتوجهی شده اصلا هیشکی به فکر من نیست نه پفکی نه چیبسی نه لواشک و متعلقاتش همش دارم مثل این بچه مثبت ها غذای خونه میخورم اونم سحر که نمیخورم افطارم یه چای و خرما و یه ذره هم شام دیدم دارم از دست میرم با خودم گفتم تو این زمونه نامرد اگه خودت به فکر خودت نباشی کسه دیگه به فکرت نیست پس رفتم بیرون حسابی خودمو شرمنده کردم هر چی دلم خواست خریدم اومدم خونه دل تو دلم نیست افطار شه که بخورم اینا رو حالا افطار که شد من اصلا اشتها ندارم یه چای خوردم با خرما حمله به خوراکی ها حالا یکی بیاد مامان منو بگیره که نخور بچه هیچی نخوردی معدهات ضعیف شده میمیری نکن با خودت حالا من دارم توضیح میدم که نه مامانم چیزی نیست به خدا گشنه ام نیست بزار این آلوچه رو با خیال راحت بخورم جنگ جهانی سوم به پا شد تو خونمون که با پا درمیونی فرهاد ختم به خیر شد البته حق الزحمه اش رو با نصف کردن آلوچه پرداخت کردم غر غر های مامان هم نشنیده گرفته شد
تازه از اون بدتر تا حالا نرفتم این مغازه ملچ ملوچ لواشک بگیرم خیلی بده خیلی خیلی باعث خجالته همچین مغازه ای با اون ویترین دهن آب انداز داشته باشه بعد من یه سر نرم اونجا خرید واقعا که
خب جدیدا به این نتیجه رسیدم که بنده نمیخوابم بلکه میمیرم عرض کنم خدمتتون که چند وقت پیشا که ما محصل بودیم و درس میخوندیم و ساعت کوک میکردیم که خیر سرمون صبح پا شیم درس بخونیم یه روزی که ساعت بینوا رو کوک کرده بوده ایم مثل اینکه هر چی این بینوا زنگ میزنه نمیتونه بنده رو از خواب ناز پا کنه آخر سر داداشی گرامی که اطاقش رو به روی اطاق منه در اطاق جفتمون بسته است صداش رو بعد از یه ربع زنگ زدن میشنوه میاد خاموشش میکنه فک کنم تو دلشم به من فحش میده حالا به نظر شما خواب اون زیادی سبک نیست میدونین که هیچ وقت مشکل از من نیست یه بارم زلزله اومد من نفهمیدم تا خواهر با کلی جیغ و ویق اومد من و بلند کرد که بریم حیاط که تا من بفهمم چی شده زلزله تموم شد مطمئنا بازم مشکل از زلزله بوده نه از من
کلی کار دارم ولی هی امروز فردا میکنم این عادت لعنتی رو هم که نمیتونم کنار بزارم هی میگم فردا فردا آخرشم دقیقه نود با هزار تا استرس و بدبختی اون کار رو انجام میدم
دلم میخواد فیلم هشت میلیمتری رو ببینم هی میگم فردا میرم میگیرمش فردا فردا فردا فردا
هیچ وقتم معلوم نیست این فردا ها کی میرسه خیلی از کارایی که میخواستم بکنم همینجوری یادم رفته چرا آدم نمیشم من
کی این قانون رو گذاشته که هرسال دمه عید و پاییز باید خونه تکونی کرد
از اون بدتر کی این قانون رو گذاشته که همیشه این کار باید از اتاق من شروع بشه؟
نه کی این قانون رو گذاشته فقط به من نشونش بدین
بابا مردم پدرم در اومد ولی الان به اتاق که نگاه میکنم از تمیزی برق میزنه ولی دو روز من مثل جنازه بودم تو یه چشم به هم زدن هم عید میرسه دوباره روز از نو روزی از نو![]()
خب برسیم به ماجرای افطاری اگه شما سه تا برادر دارین هر سه تاشون از شما بزرگترن و همچین خوششون میاد سر به سرتون بزارن هیچ وقت جایی که هر سه تاشون هستن نریییییییین هیچ وقت اینو از من قبول کنین خدا رو شکر دو تاشون ازدواج کردن و گرنه دیگه لیمویی وجود نداشت که بیاد وبلاگ بنویسه![]()
داداش وسطی همه رو افطار دعوت کرد خونشون ما هم حسابی خوشگل کردیم و تیپ زدیم و عین آدم حسابیا رفتیم مهمونی من با فرهاد رفتم مامان زود تر رفت همین که رسیدیم خونشون و سلام و احوالپرسی و اینا داداش وسطی یه هو خیره شد به دستم که این چیه رو دستت داره راه میره منم نزدیکش بودم با ترس تا اومدم نگاه کنم به دستم همچین زد رو دستم که صداش پیچید تو خونه گفت مورچه بود کشتمش تا ده دقیقه دستم ذق ذق میکرد بعد همچین قرمز شد نگاش کرد گفتم الان دو تا گناه کبیره کردی
روزه ات باطل شد گفت چی گفتم اولیش این که دست رو خواهر کوچیکترت بلند کردیی بدتر از اون که یه آدم روزه دار رو زدی روزه ات باطل شد
این از اولش تا داداش بزرگه که اومد منو بوسید تا پشتم و کردم به زن داداشم سلام کنم همچین زد پس گردنم برق از سرم پرید
زن داداشم دادش در اومد کشتی بچه رو ااام
منو گفتا بعله با بچه همسایه نبود با من بود
گفتم چیه شما اینقدر منو میزنین یتیم گیر آوردین رفتم به مامانم گفتم دعواشون کن فقط نمیدونم چرا مامانم خندید این فرهادم که خونه تخلیه کرده بود انرژی شو کار نداشت با من فقط یه بار یه پشت پا برام گرفت نزدیک بود با مغز ولو شم وسط پذیرایی
آره دیگه اینه دلتون سوخت که شما چرا سه تا داداش ندارین دلتون بسوزه![]()
هر کدومشون هم یه گوشه نشسته بودن هر جا میخواستم بشینم کنار یکیشون بودم رفتم مثل بچه خوبا پیش مامانم نشستم
ساعت هشت فوتبال شروع شد کانال دو هم یانگوم داشت میداد فک کنین چهار تا مرد که تازه اشم داماد گرامی اهل فوتبال نیست میمونه سه تا در مقابل نه تا خانم خوشگل جیگر چی کار میتونستن بکنن با کلی داد و بیداد نشستیم یانگوم دیدیم این آقایون هم اداشونه میگی یانگوم قیافشون میره تو هم از ما بیشتر رفته بودن تو بحره فیلم تازه همچین نقد میکردن این سریال و بیا و ببین
خلاصه تا شب زنده موندم و برگشتیم خونه منم به خودم قول دادم از این به بعد جایی که این سه تا با هم باشن من نباشم
از اونجا که من همیشه رو قولم میمونم هفته دیگه خونه داداش بزرگه با همون جمع مهمون بودیم اینه دیگه منم زودتر از همه آماده شدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدا نوشت: الان یه حال خیلی مزخرف دارم یکی نیست به من بگه تو که نمیتونی دروغ بگی غلط میکنی که دروغ می گی الان حالم از خودم بهم میخوره از خودم عصبانیم وهیچ کاریم نمی تونم برای این عذاب وجدان لعنتی انجام بدم
شانس که ندارم الان کارگردان این فیلم پا میشه میاد یقه امو میگیره میگه به چه حقی اسم فیلم منو کردی عنوان پستت ![]()
چرا این عنوان پسته برای این که از نظر من خداوند به دو دلیل این فصل ها رو خلق کرد تابستون رو برای اینکه انتقام منو از این مامان و فرهاد بگیره
زمستون برای اینکه انتقام اونا رو از من بگیره
بهار و پاییز هم آتش بس
الان انزلی بسی سرد است بنده با جوراب و یه ژاکت که این ژاکت همیشه با اولین سرما از کمد در میاد و با آخرین سرما به داخل کمد برمیگرده تو خونه میگردم ودیگه لازم نیست بگم که مامان و فرهاد انگار نه انگار تازه اگه جیغ و داد من نباشه پنکه هم روشن میکنن
تهدید کردم که اگه امسال هم بخوان مثل سال قبل منو با سرما زجر بدن این شیش ماه رو میرم خونه عاطفه اینا![]()
فرهاد رفته خون داده منم خیلی دلم میخواد یه بار برم این کار رو بکنم
بعد هی برم همه جا بگم من رفتم خون دادم که همه بگن چه انسان نوع دوستی هستم
به فرهاد که گفتم دفعه بعد منم ببره با یه نگاه معنی دار بهم گفت تو رو ببرم اونجا بیچاره ها مجبور میشن یه کیسه خون هم بهت بزنن از بس شبیه ارواحی چه برسه که بخوان ازت خون بگیرن الان من از خوشحالی و اعتماد به نفسی که آقای برادر به من داد دارم تو آسمون یورتمه میرم
جدا که من خیلی به خودم امیدوار شدم آقا متعقدان اگه ایشون دسته منو میگیره و فشار میده جای انگشتاتش رو دستم میمونه ایراد از من و پوست سفیدم و ضعیف بودنه منه نه از غول بیابونی بودن خودشون![]()
اگه اینا گذاشتن من حس نوعدوستیمو ابراز کنم من دلم میخواد خون بدم خبببببببب![]()
دارم بر باد رفته رو میخونم و تنها تاثیری که این کتاب رو من گذاشته هر جا که به یه مشکل بر میخورم مثل اسکارلت اوهارا سرمو بالا میگیرم و میگم امروز بهش فک نمیکم فردا این مشکل و حل میکنم اینم آخر و عاقبت کتاب خوندن![]()
علت نبودنم این چند وقت ثابت کردن به خودم و بقیه بود که بنده به اینترنت معتاد نیستم که خدا رو شکر روسفید شدم چواب آزمایشم منفی بود![]()
یه چیزی براتون تعریف کنم بخندین چند وقت پیش بنده داشتم میرفتم خونه دوستم که تو یه خیابون فرعی و خلوت همون طور که بنده آروم آروم داشتم میرفتم ناگهان دیدم که یه موتورپلیس110 از این گنده ها که یه سربازم کنارش وایساده توجهم جلب شد
که این اینجا چی کار میکنه که دیدم به به کنار تلفن کارتی یه افسر پلیس جوون خوشتیپ
تکیه داده به باجه و با یه لبخند دلپذیر داره صحبت میکنه مطمئنا با مادرش داشت حرف نمیزد
یهو خندم گرفت حالا هر کاری میکنم که نخندم مگه میشه
از بدشانسی تنها هم بودم و معمولا اگه آدم تنها باشه و بخنده دیگران فک میکنن که طرف دیونه است
ولی من نتونستم جلو خودم بگیرم با یه لبخند از کنارش رد شدم اون منو ندید طفلکی از بس که مشغول بود
ولی سربازه با خنده برگشت گفت خانم چرا میخندی مگه پلیس ها دل ندارن![]()
وبعله عزیزان من اینگونه بود که من فهمیدم پلیس ها هم دل دارن هر کی هم میگه ندارن غلط کرده![]()
دفعه بعد بیام ماجرای افطاری رفتنمون رو تعریف کنم دلتون حسابی برای من بسوزههه
خب ملوان به همون راحتی و خوشمزه گی که میبره میتونه به همون راحتی و خوشمزه گی هم ببازه
![]()