تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه
سلام

به من اینقده داره خوش میگذره چرا؟ خب دارم امتحان میدم دیگه از خوشی دارم میمیرم میدونم خیلی دلتون میخواد جای من باشین

فک کردین میذارم کسی تو این خوشی با من شریک بشه

من رفتم تا بعد امتحان ها به همه نوع و مدل دعا نیازمندیم

کیف پولم رو گم کردم

عابر بانک کارت دانشجویی کارت ورو به جلسه کارت ملی خلاصه هر چی کارت تو زندگیم داشتم تو اون بود از همه اینا مهم تر کیف پولم بود که خیلی دوسش میداشتم

یعنی دوباره میبینمش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط لیمو کوچولو  | 

خب دوباره من اومدم

فک کنم ایدز نوع c گرفتم شایدم هپاتیت نوع c دارم میمیرم دوستان عزیز

یکی نیست به من بگه به تو چه فضولی بیکاری آخه غلط میکنی تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت میکنی

آخه سبزی خورد کردن کار تو میزنی خودتو ناقص میکنی

اگه یه آدم دلسوز این حرف ها رو دیشب به من میزد من الن این حال رو نداشتم خب

من تو کار های خونه به نحو تعجب آوری علاقه مند به خورد کردن سبزیم حالا این علاقه از کجا اومده نمیدونم

مامان خانمی یه عالم سبزی گرفت که کوکو سبزی درست کنه خلاصه سبزی رو پاک کرد و شست که من رفتم آشپزخونه یه سر و گوشی آب بدم که دیدم به چقده سبزی گفتم من خورد کنم مامان هم از خدا خواسته گفت باشه

بیشتر سبزی ها رو خورد کردم که تیکه آخرش وای وای زخم شمشیر دردش کم تر از اون درد بود چنان بریدم دست بدبختم که گفتم انگشت شصتم افتاده لای سبزیااااااااا مامان الن دستم درد میکنه هنوز

عاقبت بچه فضول همینه دیگه دستم درد میکنه فک کنم چاقوی ناقل بیماری بوده چون شصت بیچارم تکون نمیخوره من ایدز گرفتم میدونم (من مراقبم شما چه طور شعار جهانی ایدز)

من مراقب نبودم شما باشین

خدا منو بکشه که الان همه دارن درس میخونن من نمیخونم ای خدااااااا تا این هول امتحان منو نگیره من درس بخون نیستم بابا خدا جون این ترم شوخی بردار نیستااااااا ترم آخر هاااااااا یه کم حس درس خوندن بنداز تو جون من یه کم هول امتحانم باشه بد نیستا ممنون دیگه عرضی نیست میرسی

پرستاران رو دیدیییین این دکتره مرررررررررررررد نمیخوام بیچاره دلم یه عالمه سوخت تا حالا یادم نمیاد یه قسمت این سریال رو از دست داده باشم عاشق این سریالم دیگه کاراکتر مورد علاقه هم همین دکتر استیونس بودا اونم مرد خیلی بیشعورن این نویسنده و کارگردان این سریال دیگه دوسشون ندارم

امروز یه عالمه برا خودم مایه گذاشتم به امور خوشگلازیسایون پرداختم حسابی مامان منو دیده میگه جای میخوای بری میگم نه میگه پس چه خبره

گفتم وا مگه خودم دل ندارم خودمو خوشگل ببینم خنده اش گرفته بود

نمیدونم چرا همه فک میکنند خوشگل بودن و مرتب بودن ماله بیرون از خونه و دیگرانه مگه آدم خودش دل نداره

یه فیلم دیدم توپ خیلی باحال بوداسمش کنستانتین بود توصیه میکنم ببینید کیانو ریورز بازیگر محبوب من بازی میکرد در مرود بهشت و جهنم و خدا و شیطان اوف از این چیزا بود یه کتابم خوندم از آگتا کریستی خیلی هیجان نگیز بود هر چند خودم زود تر فهمیدم قاتل کیه

توجه دارین که همه کار کردم الا درس خوندن بسی نگرانم من

 

 

پی نوشت: چیزی خوشمزه تر از این بستنی دایتی های رنگی رنگی و سیب زمینی سرخ کرده با سس فراوووووووووووووووووووون هست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط لیمو کوچولو  | 
 

روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها و بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است در چنین لحظه بخصوصی دکتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افتاده است و با تمام کوشش ها و اقدامات زندگی من متوقف شده است.

وقتی این اتفاق می افتد سعی نکن با دارو ها و دستگاه های پزشکی جسمم را نگه داری و همچنین مرا مرده به حساب نیاور مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند

چشمانم را به کسی بده که هیچگاه نور خورشید را ندیده است قلب مرا به کسی بده که از بیماری پایان نا پذیر قلب رنج برده است خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده تا زنده بماند و بتواند شاهد بازه نوه هایش باشد کلیه هایم را به کسی بده که زندگی اش وابسته به دستگاه دیالیز است استخوان و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسمم را به کودکی بده که بتواند راه برود بعد آنچه را که باقی می ماند را به خاک بسپار که به رشد گل ها کمک کند اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری بگذار اشتباهات من ضعف های من و تمام پیش داوری های من علیه اطرافیانم باشد

گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار اگر میخواهی مرا فراموش نکنی آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن

اگر تمام کارهایی را که خواستم انجام دهی برای ابد زنده خواهم بود

                                                                                           رابرت ن.تست

پینوشت: ریواسی خانم منظور من از سر وقت خوندن نماز صبح این بود که نماز صبحم قضا نشه خانمی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:22  توسط لیمو کوچولو  | 

الان حال یه لیمویی رو دارم که آبشو گرفتن

من اومدم اصلا خسته نیستم اصلا دارم نمیمیرم از خواب ها دروغ میگم مثل سگ شما باور نمیکنین تقریبا از شدت خستگی دارم میمیدم خوابم میاد ناجور حالا چرا نمیخوابم الله اعلم شاید برا اینکه به این نتیجه رسیدم که من ا لکی لکی داره دو سوم عمرم تو خواب میگذره و خیلی چیز ها رو این جوری از دست میدم

خب من امروز یه امتحان دادم عالی هنوز باورم نمشه نمره کامل رو گرفته باشم یه پروزه تحویل دادم که وقتی این مهندس پ قبول کرد انگار یه باری از رو دوشم برداشته بودن خب خلاصه با اینکه من فردا بازم امتحان دارم الان حسابی خوشحالم تمام جمعه من پشت کامپیوتر نشسته بودم و برنامه مینوشتم و ارور میگرفتم برنامه پایین بالا میکردم یه زمانایی بود که دیگه دلم میخواست یا خودم رو بکشم یا این کامپیوتر رو پرت کنم از پنجره بیرون واقعا روز وحشتناکی بود بیچاره مامانم اومد چی به من گفت الان یادم نیست بیخودی پریدم بهش گفتم مامان امروز سر به سر من نذار اون روم بالا میادا

از اونجایی که مامانم میدونست این اخلاق سگی ماله چه شرایطی بنده خدا هیچی نگفت و رفت در غیر این صورت از مامان خانمی بعیده این مدل حرف ها رو بی جواب بذاره

حالا یه ذره امتحانمو میخوندم یه ذره رو این پروزه وامونده کار میکردم تا شب که تقریبا جنازمو میکشیدم دنبال خودم ساعت 9 شب به این نتیجه رسید اگه بازم پشت کامپیوتر بشینم حتما دیونه میشم

بیخیال شدم رفتم یانگوم رو دیدم یه ذره اون جا حرص خوردم تا 12ول گشتم بعداومدم خیر سرم بخوابم فردا زود پا شم بازم بخونم حالا مگه من میتونم بخوابم از 12 تا 1 هی من غلط زدم ساعت 1 شب یه هو یادم اومد یه قسمت پروزه ام مشکل داره بلند شدم اونو درست کردم ساعتم رو 4:30 دقیقه زنگ گذاشتم بیدارم کن هم نماز صبحمو بخونم هم درسم رو ساعت زنگ زد خوابیدم 5 بلند شدم بعد به این نتیجه رسیدم به من نیومده من نماز صبحمو سر وقت بخونم

تا 8 صبح هی خوندم هی احساس کردم همش یادم میره هی خوندم هی همون احساس رو داشتم با دوستم قرار داشتم برا رفتن به دانشگاه دگه 8 کن کن آمادهشدم رفتم سر خیابون

بعد سوار سرویس دانشگاه شدیم وای چقده خندیدیم اون عقب عقب جا بود رفتیم نشستیم جونم براتون بگه که یه آدم آشغال عوضی چشم چرون هم اون ته بود که از اون اول داشت این چشمای منو در میاورد هر وقت نگاهم به اون سمت کشیده میشد میدیدم داره زل زل منو نگاه میکنه بعد از یه مدت منم زل زدم بهش شاید از رو بره متاسفانه باید بگم من از رو رفتم اون از رو نرفت و من مجبور شدم میدان رو به حریف واگذار کنم

وای یه جا هم که صندلی 2 تا از دخترا از جاش در اومده چپه شدن یه ور من که مردم از خنده دو تا از پسر ها هم جاشون رو با اونا عوض کردن من تو دلم داشتم میگفتم به به عجب فردین هایی که یهو یه پسره که وایستاده بود زل زد تو چشمامو گفت فردین رو خدا بیامرزه یه لحظه گفتم فکرمو خونده خلاصه جریانی بود تا ما رسیدیم دانشگاه آی خندیدیم حالا دلهره هم دارم که خدا رو شکر امتحان عالی بود 4 نمره پایان ترم رو گرفتم

بعد امتحان فکر تحویل پروزه بود که وقتی این مهندس پ منو صدا کرد جدا برا اولین بار دستام داشت می لرزید من جدا از مهندس پ میترسم و واقعا اعتراف کردنش برا خودم سختهاین خان رستم هم رد شد

این عکس سیمای حجاب رو فک کنم تو اکثر دانشگاه ها باشه

تو دانشگاه ما گرفتن صورت اون زنا رو شطرنجی کردن اینقده خندیدیم بهشون تا ترم قبل صورت داشتنا الان دیگه ندارن

صبح هم یه خانم رو دیدم که یه چادر سرش کرده بود که بیشتر تور بود واقعا این آدما آبروی این چادری ها رو میبرن

مامان بنده هم در نقش پطروس فداکار رفته عیادت دختر دایی اش بیمارستان قراره شب هم به عنوان مراقب بالا سرش بمونه یهنی من شب تنهام آقای برادر هم دیز میااااااااد نمییییییییی خوااااااااااام

حالا این خانم خودش 3 تا خواهر سر و مرو گنده دارن

بعد هی میگن بچه یکی تنهاست چند تا باشه که خواهر برادر داشته باشه که بزرگ شد ن هوای هم رو داشته باشن

اینم خواهر برادر دارا چقده هوای هم رو دارن

خیلی فک زدم بسه دیگه نمیدونم این همه حرف کجا بود خداحافظ تا بعد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:43  توسط لیمو کوچولو  | 

الان نصفه شبه و من خوابم نمیاد نمیدونم چرا؟

فردا هم صبح زود باید پا شم ای خدا باز این ساعت خواب منو دست کاری کردی

این هفته اسمش هفته مرگه چرا چون من شنبه امتحان دارم دو شنبه امتحان دارم سه شنبه امتحان دارم پنج شنبه هم امتحان دارم خیلی هفته قشنگ و بی استرسی رو پیش بینی میکنم برا خودم

ای الهی خدا بگم این طرح مبارزه با بد حجابی یا چه کوفت و زهر مار دیگه است لعنت کنه که هی ما باید بلرزیم به خودمون با دیدن این الگانسای کوفتیه 110 یه شب با بچه ها رفته بودیم رستوران شام کوفت کنیم رفتیم طبقه دوم که هم خلوت تره هم دنج تر جلو پنجره نشستیم حالا توجه داشته باشین که با مغنمقنعه و مانتوی سیاه کلا تیپ دانشگاه رفتیم مشغول حرف زدن وخندیدن و عکس گرفتن به دلیل خلوت بودن رستوران تو سر وکله هم زدن بودیم که ییهو من یه الگانس خوشگل 110 دیدم که از این آقا کلا کجا توش نشسته بودن به دلیل ترافیک وایستاده بودن و داشتن ما رو نگاه میکردن که من گفتم یا امام زمان بچه ها پایینو حالا همین جور که ما اونا رو نگاه میکنم اونام دارن ما رو نگاه میکنن گفتم الان میان بالا ما رو میبرن سه تامون داشتیم سکته میکردیم که دیدیم نه خدا رو شکر بیخیال ما شدن و رفتن الهی این هول و هراسی که به جون ما میندازن خدا به جون عزیزاشون بندازه الهییییییی آمین

این عوضیا نمیگن برن این آشغالی تو خیابون رو جمع کنن همین دو روز پیش با یکی از بچه داشتیم ارز کوچه میومدیم بالا که یه پراید که دو عدد آدم جواد تو شون سوار بود با سرعت اومد طرف ما دوستم فوری پرید اونور من همین جوری وایستادم ببینم چه غلطی میخواد بکنه که درست جلو پام نگه داشت

خدایی لحظه آخر فکر کردم زیرم میگره این نکته هم قابل ذکره که ما از کنار کوچه داشتیم میومدیم یعنی وسط کوچه نبودیم که سرش از پنجره آورد بیرون گفت چته زل زدی به من برو کنار رد شم منم گفتم اون چشای کورت رو واکنی میبنی که تو از اون وسط باید بری نه این کنار عوضیییییییی

بعد دوستم دستو کشید رفتم

بعد این احمقا به جا اینکه بیان اینا رو بگیرن میان بلندی کوتاهیه مانتو ما رو اندازه میگیرن جدا که پلیس کار آمدی داریم مایه افتخارن یه دست به افتخارشون

این اینترنت هم مسخره شده هر جا میری مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد که الهی ورم معده و پوکی استخون بگیرن آخه کسی که تو وبلاگش خاطرات روزانه اش رو مینویسه هم فیلتر کردن داره آخه

چه غر نامه ای شد این پست به بزرگواریه خودتون ببخشد

یه کتاب خریدم به اسم آنا کارنینا خیلی اتفاقی از جلو کتاب فروشی رد میشدم که دیدم یه چیز مبه من میگه بررررررررررررو کتاب بگیر لیمووو

بررروووووووووو منم حرف گوش کن پریدم تو کتاب فروشی صاحبش یه پیر مرده که من عاشقشم از بس مهربونه بهش گفتم من نمیدونم چه کتابی میخوام یه کتاب قشنگ به من معرفی کنین هر چی میگفت گفتم خوندم خیلی خوشش اومد گفت نه بابا کتاب خون هستی این کتاب رو آورد گفت دقیقا جمله خوده آقا است خیلی کتاب لطیفیه اسمش آشنا بود برام یادم اومد یه جا در باره اش خوندم

خونده بودم در بارهاش تو یه مجله که تولستوی وقتی منتظر قطار بوده شاهد خودکشیه یه زن که خودش روپرت میکنه زیر قطار و این میشه ایده خلق شاهکار آنا کارنینای تقریبا 1000 صفحه ای کتای زیبایی بود واقعا لطیف ولی اونقدر جذبم نکرد که بشینم تا تمومش نکردم بلند نشم ولی در نوع خودش قشنگ بود وقتی با اون کتاب اومدم خونه بچه ها کلی تیکه بارم کردن که حیفت نیومد 6000 تومان دادی پول کتاب گفتم حیفم نیومد هیچی کلیم خوشحالم لابد اگه میرفتن یه شال میخریدم خیلی کار عاقلانه ای بود

متاسفانه افتادم بین یه عده آدم که هیچی از زیبایی کتاب نمیفهمن

برام دعا کنین این هفته به همه مدا دعا نیازمندم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 2:28  توسط لیمو کوچولو  |