تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه

پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش میشدحوصله پدر سر رفت

صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نشان میداد جدا وقطعه قطعه کردوبه پسرش داد

بیا کاری برایت دارم یک نقشه دنیا به تو میدهم ببینم میتوانی دقیقا آن را همان طوری که هست بچینی؟

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت میدانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه کامل برگشت

پدر با تعجب پرسید مادرت به تو جغرافی یاد داده؟

پسر جواب داد جغرافی دیگر چسیت؟پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم

یک سال گذشت با همه خوبی وبدیش با همه روزای خوب و بد خدا جون کمک کن که امسال آدم تر از سال پیش باشم ممنون

عیدتون مبارک دوستای گلم سال نو همتووووون مبارک با آرزوی بهترین چیزا برای همتون

 

پ.ن: تو کامنتای پست قبل آقایی به اسم علی اسم استاد تحفه پایگاه ما رو پرسیدن اسمش سید دانش هست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:36  توسط لیمو کوچولو  | 

 

سلام من اومدم دوباره

یکی میشه به من بگه چرا هر چی تو این خونه گم میشه سراغش رو از من میگیرن؟

خودم هنوزجوابی برای این سوال پیدا نکردم مامانم دمپیایشو پیدا نمیکنه لیمو دمپایی من کجاست آقای برادر جورابش رو پیدا نمیکنه لیمو جوراب من کجاست؟

یکی نیست بگه مگه شما وسایلتون میدین به من که سراغشو از من میگیرین آخه

چند روز پیش مامان خانم اومده میگه شونه من کجاست گفتم من از کجا بدونم گفت از دست شما آدم همیشه نمیدونه وسایلش کجاست گفتم یه من چه مگه من گرفتم گفت اگه تو نگرفتی کی گرفته میگم آخه شونه شما به چه درد من میخوره میگه میدونم کار توئه ببین کجا گذاشتی یادت نیست حالا هر چی من میگم میگه نه

تا اینکه دیروز رفتم از تو کمد یه چیزی رو ور دارم دیدم بله شونه اونجاست شونه رو برداشتم با یه قیافه حق به جانب رفتم سراغ مامان خانمی یکساعت در باب اینکه بهتره همیشه وسایلت رو سر جاش بزاری که موقع پیدا کردنش اینقدر نگردی سخن رانی کردم چه حالی میداد قیافه مامان من که نمیتونست هیچی بگه و حرفهایی که همیشه خودش به من میگفت رو تحویل خودش دادن

آخ جوووووووون عید نزدیکههههههههه من عاشق روزای قبل از عیدم روزای آخر اسفندم وگرنه کلا فروردین رو دوست ندارم عاشق فیلم های عیدم

هورا فیلم های جدیدی که تکراری نیست من که کلی ذوق دارم میکنم تنها کار مفیدی که میکنم عید اینه که از خواب که پا میشم همینجوری فیلم نگاه میکنم شبکه یک فیلمش تموم میشه شبکه چهار نشون میده چهار تموم میکنه سه شروع میشه و همینجوری الی آخر

البته باید بگم که اصلا تمایلی به دیدن فیلم های ایرانی ندارم فقط فیلم های خارجکی

اوووووووووه امروز کلی کار کردم کل خونه رو جارو زدم به قول مامان جاروی با پدر مادر نه سر سری مبل ها رو بلند کردم زیرشونو جارو زدم میز رو تکون دادم الان شما شاهد یه لیموی له و لورده هستین بعد مامانم که قیافه خسته منو دیده میگه وا خسته شدی

بعدم میگه دخترم دخترای قدیم یه خونه رو خودشون تر و تمیز میکردن اینم عوض دستت درد نکنه جدا که انجام دادن کار خونه بعد از کار تو معدن یکی از مشاغل سخت دنیا ست کی بود گفت نه؟

من از دست این آقای برادر به کجا فرار کنم سرمو به کدوووووم دیوار بکوووووووووووووووووبم آخه چرا این بشر اینقدر مردم آزار این صحنه رو دقیقا تو ذهنتون باز سازی کنید یه روزی مثل همه روزای دیگه زمستون شما چسبیدین به دوست عزیزتون بخاری و دارین یه لیوان شیر کاکائوی داغ میخورین و تلویزیون تماشا میکنین ساعت 7 غروب که میبینیم آقای برادر اومده از سر کار خونه وسیله نقلیه آقای برادر موتور که این موتور رو مثل بچه اش دوست داره خلاصه میاد خونه و یه راست با یه لبخند شیطانی میاد نزدیکتون و شما دارین پیش خودتون فکر میکنین که باز چی تو کله اش که در یه حرکت ناگهانی دستش رو که دماش زیر 0 درجه است میکنه تو یقه لباستون و گردنتونو میگیره گردن گرم و نازتو ن که حسابی تو یه حالت خماریه از این گرما لذت بخش چه حالی بهتون دست میده جیغ میزنین لگد میزنین میپرین هوا مامانتونو صدا میکنین تهدید میکنین خواهش میکنین همه این کار ها رو ظرف 15 ثانیه من انجام دادم

خدایا ما را هم اکنون از دست این بشر بکشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

یه ماجرای دیگه براتون تعریف کنم که تو دلتون بگین طفلونکی لیمو بیچاره گناه دااااااااااااااااااااار چقده همه اذیتش میکنن

اینم میتونین تو ذهنتون باز سازی کنین

شما تو اطاقتون تو خوابگاه هستین ساعت 2 نصفه شبه و شما ساعت 7:30 دقیقه صبح کلاس دارین اول با ملایمت میگین بچه ها من صبح کلاس دارم بگیرین بخوابین دیگه بعد با خشونت میگین آهههههههههههههههههههای با شمام میخوابین یا نه؟ بعد چراغ ها رو خاموش میکنین که بخوابین یکی از دوستان جمله ای میگه که به دلیل رعایت شئونات وبلاگ نویسی از گفتنش معذورم شما در تاریکی با دقت تمام بالشتون رو پرتاب میکنین که دقیقا میخوره تو سرش شما منتظری که جواب پرتاب شما با همون بالش داده بشه ولی ناگهان یه پرتغال گنده عملا نصفه صورت شما رو صاف میکنه

لحظه اول عصاینی هستین ولی در لحظه بعد سمت راست صورتتون به نحو وحشتناکی درد میکنه و. دلتون میخواد یه مشت اساسی تو صورت کسی بزنین که این کار رو با شما کرده چراغ رو روشن میکنن و همه دورتون جمع میشن شخص خاطی با یه قیافه نادم جلتون وایستاده و بقیه دوستان نگرانند

و شما وقتی اوضاع رو میبینین رو به طرف شخص خاطی کینین و میگین پدرتو در میارم اگه جاش کبود بشه فردا کلاس دارم دیونه و همه میخندن و خیالشون راحت میشه ساعت 3 نصفه شب تا میاد خوابتون ببره همون دوست عزیز صداتون میکنه میگه لیمو ببخشید خیلی درد گرفت معذرت میخوام

و شما هم خیالش رو راحت میکنین که نه بابا خوبه دیگه درد نمیکنه (لیموی بخشنده و بزرگوار)

فیلم صدای سفید رو دیدن در نوع خودش فیلم خیلی قشنگ و جالبی بود

زیادی حرف زدم فعلا خداحاااااااااااااااافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:25  توسط لیمو کوچولو  | 

سلام من اومدم دیگه نه میخوام ناله کنم نه غر بزنم چون حالم خوبه و دیگه رسما دانشگاه رو تعطیل کردیم رفت

البته استادهای محترم لطف کردن گفتن ما میایم ولی اگه شما نیاین کلاس تشکیل نمیشه ما هم این اعلامیه رو صادر کردیم که هر کدوم از بچه ها بیاد جنازهاشو در راستای افق بعد از عید پهن میکنیم رو زمین استاد محترم در س چند زبانه مهندس س محترم که بیست و دوم کوئیز گذاشته ما هم تو دلمون گفتیم تو منتظر باش تا ما بیایم

این مهندس س عزیز که همین بس بگم که کسی ترم آخر باهاش درس بر نمیداره ولی از اونجایی که من خیلی... گذاشتم این درس کوفتی رو ترم آخر برداشتم خودمو سپردم به خدا البته در این ترم آدمهای مثل من زیادن قراره بریم باهاش حرف بزنیم که استاد جون مامانت ماترم آخریم تو رو جون هرکی که دوست داری ما رو ننداز امیدوارم آدم باشه و بفهمه

خب از کلاس مهندس پ بگم که من دلم بیخودی شور نمیزنه برای پروژه پایان ترمش من و دوستم قرار شد با هم کار کنیم که به علت تاخیر تو اومدن سر کلاس راش نداد به منم گفته تنها باید انجام بدم الان منم احساس تو گل موندن دارم بازم باید خودم و پروژه رو بسپارم به خدا خدا جون هوامون رو داشته باش قربونت.

خب بگم از کلاس نرم افزار آمار و ریاضی بگم که استاد محترم بنده رو کاملا میشناسه چون ترم نابستون باهاش درس پاس کردم و از اونجا که حافظه قوی داره بنده رو کاملا یادشون

همون تابستون هم جلسه اول اسم منو یاد گرفت به نظر من کمال بد شانسی که استاد ریاضی اسم آدم رو بلد باشه منم سر کلاس مثل بچه های خوب برا اینکه تخته رو که وایت برد خوب ببینم رفتم پشت اولین کامپیوتر نشستم که دیدم استاد اومد مانیتور من و بلند کرد گذاشت رو کیس زوم صفحه رو هم برد بالا که همه ببینند

بعد به من میگه این برنامه هایی که من میگم تو بنویس حالا من اصلا نمیدونم تو این کلاس چه خبره

که دیدم یه چیزی گفت که بنوسین بعد رفت بالا سر بچهای دیگه منم همین جوری داشتم مونیتور رو نگاه میکردم اومد بالا سر من میگه سرعتت پایینه ها چرا نمینویسی منم گفتم من اصلا نمیدونم چی کار باید بکنم بعد استاد تند تند شروع به تایپ کرد همه غلط غلوط بعد من گفتم استاد تایپ سریع هم این مشکلات رو داره ها همه بچه ها خندیدند بعد ساعت بعد که یه انتراکت داد رفتیم دوباره اومدیم دیگه رفتم یه جای دیگه بشینم که من صدا کرد گفت شما باید این جا بشینی منم گفت ممنون استاد من همین جا راحتم گفت نه باید بیای اینجا یه آقا پسر محترم لطف کرد گفت من بیام استاد منم از خدا خواسته گفتم بله استاد ایشون میان از اونجایی که مرغ استاد یه پا داره گفت نهههههههه تو باید بیای منم با قیافه اینجوری رفتم

که در همون حال یه دختر خانمی اومد گفت من میتونم کنارت بشینم منم از خدا خواسته رفتم انور و با یه خنده ملیح گفتم چرا که نه استاد اومد گفت شما همیشه یه راه فراری پیدا میکنی منم اینجوری شدم

استاد پایگاه داده یه اقای جوونی که فک کنم تازه خودش فارغ التحصیل شده و از روزی که اومده حداقل باید یه دو باری بگه من مدرکم رواز شهید بهشتی گرفتم و استادم رانکوهی بود خسته کرده ما اگه یه جلسه هم گه ما منتظریم بگه که خلاصه یه جایی میگه

دیگه هر چی گفتم بسه اینم استاد های دانشگاه ما

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:17  توسط لیمو کوچولو  | 
سلام مثل اینکه پست قبلی همچینم پست آخر نبود بعد از 10 روز اومدم خونه

دلتنگی یه کوچولو بهم فشار آورد واقعا هیچ جا خونه نمیشه از چند روز اول ترم بگم که دانشگاه خیلی خر تو خر بود ما میرفتیم استاد نمیومد ما نمیرفتیم استاد میومد هیچی مرتیکه ها حضور غیاب هم میکردن من نمیدونم این مهندس پ مزخرف از کجا لیست آورده اول ترمی بیخود یه غیبت خوردم چه قدر من از این بشر بدم میاد نمیدونم این جا کیا کتاب های هری پاتر رو میخونن ولی برای اینکه این مهندس پ رو بیشتر بشناسن همین کافی که بگم

مهندس پ = پرفسور اسنیپ تو هری پاتر من تا حالا 3 تا درس با این هیولا پاس کردم آدم جونش بالا میاد تو کلاس این از ترس همش منتظر یه اشتباهی بکنی یا مسخره ات کنه یا از کلاس بدازدت بیرون از کلاس البته اگه بندازه بیرون مساوی با حذف درس

این ترم که جلسه اول همین که اومد تو ترکشش به یه پسر بخت برگشته گرفت که صندلیش یه کم کج بود برگشت گفت شما دانشجوی این کلاسی آخه نه اینکه کلاس جذابی داره همه سر و دست میشکونن برا اومدن به کلاسش پسره بیچاره هم برگشت گفت بله استاد اونم گفت دیگه نیستی برو بیرون و این درس رو حذف کن فکر نکنین یادش میره ها نه خدای حافظه است در این جور مواقع

ترم قبل تر که ردیف آخر کلاس رو همه رو با هم انداخت بیرون مرتیکه عوضی حالم ازش به هم میخورههههههههه خیلی از دانشگاه خوشم میاد حضور یه همچین استاد هایی من بیشتر علاقمند میکنه خب غر هامو زدم

الان دارم کریستسن د برگ گوش میدم عجب صدایی داره آدم حسابی لذت میبره خب اینجا به خودم خسته نباشید میگم اطاق منم دچار اطاق تکونی شد و حسابی متحول شده تمیز شده گرد گیری شده و تغییر دکوراسیون داده شده قبلا گفتم که من عاشق تغیرم همش دوست دارم جای وسایل رو عوض کنم

حسابی روحیه ام عوض میشه الان هر وقت میام تو اطاق حسابی سر حال میشم حتی به قیمت درد دست و پا عادت ندارم برا تکون دادن وسایل از کسی کمک بگیرم برا همین همه رو خودم جا به جا میکنم فقط آقای برادر تو جا به جا کردن تخت کمک کردن چون هر چی خودم تلاش کردم نتونستم تکونش بدم

پنجشنبه اومدم فردا دارم میرم کی عید میاد پس؟

یه مطلبی هم تو یه مجله خوندم که حسابی حالم رو گرفت یه بچه 1ساله که خدا بعد از 9 سال به خانوادش داده بود یه بچه ناز قشنگ تو یه بیمارستان دولتی توی بغل مامانش به خاطر سهل انگاریه یه عده دکتر عوضی میمیره اونم تو بغل مامانش خدا به اون بیچاره صبر بده بعد از 9 سال بچه دار بشی با هزار امید آرزو بعد با تجویز یه داروی اشتباه یه تزریق اشتباه جگر گوشهات تو بغلت بمیره اونم چرا ؟

چون هر چی این مادر بدبخت داد میزنه بابا بچه ام کبود شده بدنش سرد شده بهت بگن شلوغش نکن خانم بچه ات حالش خوبه هی پاس بدنت این ور اون ور خدایا خودت به مادر پدرش صبر بده

این سریال جواهر در قصر رو میبینین آدم حالش از آدمای اون تو به هم میخوره مخصوصا از این زنای تو سری خورشون انگار هیچ کار محمتری جز خوردن و غذا پختن ندارن مهمترین دغدغه اشون اینه که غذا شون خوب بشه و اینکه سس سویاشو خراب نشه اه ه ه ه ه

آدم حالش از زندگیشون به هم میخوره مرداشونم خاله زنک هی راه میوفتن دنبال این زنا که چه میدونم سس خوب باشه غذا نمکش به اندازه باشه

این همه تقلا بعد برایه یه پیاله کوچیک غذا که تو شکم کارد خورده این امپراطور بره واقعا که بعد من عین این مازوخیسم ها هر هفته میشینم نگاه میکنم و حرص میخورم یاد دوران پخش نرگس میوفتم که ملت با چه حرصی دنبال میکردن این سریال رو حالا شده حکایت من

این پست همش شد ناله به بزرگواریه خودتون ببخشین برای فردای منم دعا کنین که کلاسم با این مهندس پ به خوبی و خوشی بگذره

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:11  توسط لیمو کوچولو  | 
خب این عنوان رو برا این گذاشتم چون واقعا معلوم نیست دوباره کی بایم شاید دو هفته سه هفته دیگه بیام نه خواهش میکنم گریه نکنیید تو رو خدا ناراحت نشین میام دوباره بابا

خب از شوخی گذشته من فردا دارم میرم و همون طور که گفتم شش روز هفته کلاس دارم و اصلا معلوم نیست کی بتونم بیام خونه

خب من دیگه دارم برا خودم خانمی میشم ۲۰ سالم که شد کیک هم یاد گرفتم بپزم کار دیگه هم باید انجام بدم؟

البنه نقش من در درست کردن این کیک نقشی در حد هم زن برقی بود بنده فقط مواد رو که مامان خانمی اندازه میکرد و میریخت تو ظرف رو هم میزدم حتما الان این سوال مهم براتون پیش اومده که چرا آیا ما از هم زن برقی استفاده نمیکنیم پول نداریم بخریم یا اصلا تو ولایت ما چیزی به اسم هم زن برقی هنوز اختراع نشده...

نه جانم موضوع مامان منه میگه همرن برقی خوب نیست خوب هم نمیزنه

من نمیدونم مامان من چه مشکلی با تکنولوژی داره هر چی میگم بابا به پیر به پیغمبر این وسیله برای راحتی بشر اومده انگار نه انگار شانس اوردیم بابا جارو برقی و ماشین لباسشویی مشکل نداره وگرنه باید لباسا رو با دست میشستیم خونه رم جارو دستی میزدیم خلاصه مامانی منه دیگه

چی کار میشه کرد قربونش برم حالا نه اینکه من خیلی تو خونه کار میکنم بنده خدا همه کارا رو خودش انجام میده البته من برای خودم نظریه دارم که اینجا میخوام به گوش جهانینان برسونم

هر لطفی که بخواد زیاد انجام بشه میشه وظیفه به نظر من وظیفه من نیست که ظرف بشورم خوه رو گرد گیری کنم یا غذا درست کنم ولی اگه گاهی لطف کنم و این کار رو انجام بدم همه از من تشکر میکنن اما اگه هر روز ظرف ها رو بشورم غذا درست کنم میشه وظیفه و همه میگن وظیفشه این نکنه کی بکنه همون طور که ما الن فکر میکنیم وظیفه مامانمون که هر روز غذا درست کنن هر روز خونه تمیز کنن لباسا ما رو اتو کنن در صورتی که وظیفشون نیست ولی از بس به ما لطف کردن ما فکر میکنیم وظیفشون من که خودم این جوریم دلم نمیخواد یه همچین بلای سر منم بیاد

نمیدونم منظورم رو خوب گفتم یا نه؟ اگه کسی فهمید لطفا تو کامنتا بگه متوجه شدم چی گفتی

وای یه چیزی بگم بعد برم مامانم یه خمیر دندون جدید گرفته مزه ویکس میده حالا نمیدونم میدونین ویکس چیه یا نه یه چیزی البته بنده تا حالا ویکس رو نخوردمولی بوش که شدیدا مثل اون میمونه

ولی یه قرمز خوشرنگیه منم که مرده رنگ قرمزززززززززز حال میکنم باهاش حسابی

خب دوستان تا بیشتر از این چرت و پرت نگفتم برم یه کتاب گرفتم بخونم و از آخرین شب خونه موندن لذت ببرم اصلا دلم نمیخواد برم از اون شهر کوفتی متنفففففففففففرم

ماااااااااااامااااااااااااااااااان نمیخوام برم خیلی لوسم میدونم نیازی نیست شما بگین

خداحافظ تا دوباره من از این تبعید برگردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 4:5  توسط لیمو کوچولو  |