سلام مثل اینکه پست قبلی همچینم پست آخر نبود بعد از 10 روز اومدم خونه
دلتنگی یه کوچولو بهم فشار آورد واقعا هیچ جا خونه نمیشه از چند روز اول ترم بگم که دانشگاه خیلی خر تو خر بود ما میرفتیم استاد نمیومد ما نمیرفتیم استاد میومد هیچی مرتیکه ها حضور غیاب هم میکردن من نمیدونم این مهندس پ مزخرف از کجا لیست آورده اول ترمی بیخود یه غیبت خوردم چه قدر من از این بشر بدم میاد نمیدونم این جا کیا کتاب های هری پاتر رو میخونن ولی برای اینکه این مهندس پ رو بیشتر بشناسن همین کافی که بگم
مهندس پ = پرفسور اسنیپ تو هری پاتر من تا حالا 3 تا درس با این هیولا پاس کردم آدم جونش بالا میاد تو کلاس این از ترس همش منتظر یه اشتباهی بکنی یا مسخره ات کنه یا از کلاس بدازدت بیرون از کلاس البته اگه بندازه بیرون مساوی با حذف درس
این ترم که جلسه اول همین که اومد تو ترکشش به یه پسر بخت برگشته گرفت که صندلیش یه کم کج بود برگشت گفت شما دانشجوی این کلاسی آخه نه اینکه کلاس جذابی داره همه سر و دست میشکونن برا اومدن به کلاسش پسره بیچاره هم برگشت گفت بله استاد اونم گفت دیگه نیستی برو بیرون و این درس رو حذف کن فکر نکنین یادش میره ها نه خدای حافظه است در این جور مواقع
ترم قبل تر که ردیف آخر کلاس رو همه رو با هم انداخت بیرون مرتیکه عوضی حالم ازش به هم میخورههههههههه خیلی از دانشگاه خوشم میاد حضور یه همچین استاد هایی من بیشتر علاقمند میکنه خب غر هامو زدم
الان دارم کریستسن د برگ گوش میدم عجب صدایی داره آدم حسابی لذت میبره خب اینجا به خودم خسته نباشید میگم اطاق منم دچار اطاق تکونی شد و حسابی متحول شده تمیز شده گرد گیری شده و تغییر دکوراسیون داده شده قبلا گفتم که من عاشق تغیرم همش دوست دارم جای وسایل رو عوض کنم
حسابی روحیه ام عوض میشه الان هر وقت میام تو اطاق حسابی سر حال میشم حتی به قیمت درد دست و پا عادت ندارم برا تکون دادن وسایل از کسی کمک بگیرم برا همین همه رو خودم جا به جا میکنم فقط آقای برادر تو جا به جا کردن تخت کمک کردن چون هر چی خودم تلاش کردم نتونستم تکونش بدم
پنجشنبه اومدم فردا دارم میرم کی عید میاد پس؟
یه مطلبی هم تو یه مجله خوندم که حسابی حالم رو گرفت یه بچه 1ساله که خدا بعد از 9 سال به خانوادش داده بود یه بچه ناز قشنگ تو یه بیمارستان دولتی توی بغل مامانش به خاطر سهل انگاریه یه عده دکتر عوضی میمیره اونم تو بغل مامانش خدا به اون بیچاره صبر بده بعد از 9 سال بچه دار بشی با هزار امید آرزو بعد با تجویز یه داروی اشتباه یه تزریق اشتباه جگر گوشهات تو بغلت بمیره اونم چرا ؟
چون هر چی این مادر بدبخت داد میزنه بابا بچه ام کبود شده بدنش سرد شده بهت بگن شلوغش نکن خانم بچه ات حالش خوبه هی پاس بدنت این ور اون ور خدایا خودت به مادر پدرش صبر بده
این سریال جواهر در قصر رو میبینین آدم حالش از آدمای اون تو به هم میخوره مخصوصا از این زنای تو سری خورشون انگار هیچ کار محمتری جز خوردن و غذا پختن ندارن مهمترین دغدغه اشون اینه که غذا شون خوب بشه و اینکه سس سویاشو خراب نشه اه ه ه ه ه
آدم حالش از زندگیشون به هم میخوره مرداشونم خاله زنک هی راه میوفتن دنبال این زنا که چه میدونم سس خوب باشه غذا نمکش به اندازه باشه
این همه تقلا بعد برایه یه پیاله کوچیک غذا که تو شکم کارد خورده این امپراطور بره واقعا که بعد من عین این مازوخیسم ها هر هفته میشینم نگاه میکنم و حرص میخورم یاد دوران پخش نرگس میوفتم که ملت با چه حرصی دنبال میکردن این سریال رو حالا شده حکایت من
این پست همش شد ناله به بزرگواریه خودتون ببخشین برای فردای منم دعا کنین که کلاسم با این مهندس پ به خوبی و خوشی بگذره
خداحافظ