دلم تنگ خیلی زیاد امروز از اون روزای سگیه من که اصلا حوصله ندارم دلم تنگه بابا جونم الان کجایی من الان دلم میخواد پیشم باشی بابایی وای که چقد دیروز حسودیم شد البته نه از اون حسادت های نمیدونم چهطوری بگم حسودیم شد فقط برای این که اگه تو هم الان بودی الان من رو همین قدر دوست داشتی همین جور با علاقه باهام حرف میزدی همین جور نازم رو میکشیدی دلم تنگ میشه وقتی میبینم بابا های دیگه رو پیش خودم میگم چرا الان تو نباید پیشم باشی خب با کسیم نمیشه حرف زد چون کسی فکر نمیکنه من حتی دیگه به تو فک کنم چون فکر میکنند گذر زمان باعث شده فراموشت کنم چون کسی تا حالا اشک های من رو ندیده فکر میکنند پس حتما دیگه به یادت نیستم خب آخه زمان زیادی گذشته ۱۶ سال خیلی زود گذشت نه الان کجایی یاد سریال امیلی در نیومون افتادم که برای باباش نامه مینوشت سلام به داگلاس استار که در راه بهشتی تو هم در راه بهشتی بابایی ایکاش حداقل تو خوابم میومدی چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم خب چون اینجا تنها جایی که میتونم حرف بزنم از بابام تنها جایی که وقتی ازش حرف بزنم نگاه ترحم آمیز دیگران رو نمیبینم خب من ترحم کسی رو نمی خوام اگه دارم اینجا از بابام مینویسم برای اینکه بعضی مواقع نیاز دارم در موردش با کسی حرف بزنم بدون اینکه یه قیافه ناراحت ببینم خب بابای گلم بدون چه ۱۶ سال بگذره چه۳۰ سال من هیچ وقت فراموشت نمیکنم دوست دارم زیاد بابایی
خب حرفای بالا مال باباییم بود این حرف ها مال شما
سه شنبه میرم دانشگاه و از شنبه تا پنج شنبه کلاس دارم نمیدونم پس کی باید بیام خونه سینما ماورا داره یه فیلم مسخره بی سر و ته تکرارای میده بار ارول که دیدم اصلا نفهمیدم آخرش چی شد باز دارم نگاه میکنم که شاید این دفه بفهمم جریان از چه قراره
یه سوال دارم راستی شما چه احساسی بهتون دست میده وقتی فکر میکنین درسی رو ۲۰ یا دیگه آخرش۱۸ میگیرین بعد میرین میبینین شدین ۱۴ خب اگه تا حالا براتون اتفاق نیفتاده من بهتون میگم مثل این میمونه که از یه ارتفاع بلند با سر بیفتین پایین خب این نوشته ها توهمات یه ذهن نا آروم مشوش اگه نخونین براتون بهتره
