تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه
بعد از مدت ها دلم خواست عنوان بزارم و چون الان اصلا حوصله ندارم و معمولا بنا بر تجارب قبلی وقتی من حوصله ندارم فقط چرت و پرت میگم پس الانم قراره چرت وپرت بگم

دلم تنگ خیلی زیاد امروز از اون روزای سگیه من که اصلا حوصله ندارم دلم تنگه بابا جونم الان کجایی من الان دلم میخواد پیشم باشی بابایی وای که چقد دیروز حسودیم شد البته نه از اون حسادت های نمیدونم چهطوری بگم حسودیم شد فقط برای این که اگه تو هم الان بودی الان من رو همین قدر دوست داشتی همین جور با علاقه باهام حرف میزدی همین جور نازم رو میکشیدی دلم تنگ میشه وقتی میبینم بابا های دیگه رو پیش خودم میگم چرا الان تو نباید پیشم باشی خب با کسیم نمیشه حرف زد چون کسی فکر نمیکنه من حتی دیگه به تو فک کنم چون فکر میکنند گذر زمان باعث شده فراموشت کنم چون کسی تا حالا اشک های من رو ندیده فکر میکنند پس حتما دیگه به یادت نیستم خب آخه زمان زیادی گذشته ۱۶ سال خیلی زود گذشت نه الان کجایی یاد سریال امیلی در نیومون افتادم که برای باباش نامه مینوشت سلام به داگلاس استار که در راه بهشتی تو هم در راه بهشتی بابایی ایکاش حداقل تو خوابم میومدی چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم خب چون اینجا تنها جایی که میتونم حرف بزنم از بابام تنها جایی که وقتی ازش حرف بزنم نگاه ترحم آمیز دیگران رو نمیبینم  خب من ترحم کسی رو نمی خوام اگه دارم اینجا از بابام مینویسم برای اینکه بعضی مواقع نیاز دارم در موردش با کسی حرف بزنم بدون اینکه یه قیافه ناراحت ببینم خب بابای گلم بدون چه ۱۶ سال بگذره چه۳۰ سال من هیچ وقت فراموشت نمیکنم دوست دارم زیاد بابایی

خب حرفای بالا مال باباییم بود این حرف ها مال شما

سه شنبه میرم دانشگاه و از شنبه تا پنج شنبه کلاس دارم نمیدونم پس کی باید بیام خونه  سینما ماورا داره یه فیلم مسخره بی سر و ته تکرارای میده بار ارول که دیدم اصلا نفهمیدم آخرش چی شد باز دارم نگاه میکنم که شاید این دفه بفهمم جریان از چه قراره

یه سوال دارم راستی شما چه احساسی بهتون دست میده وقتی فکر میکنین درسی رو ۲۰ یا دیگه آخرش۱۸ میگیرین بعد میرین میبینین شدین ۱۴ خب اگه تا حالا براتون اتفاق نیفتاده من بهتون میگم مثل این میمونه که از یه ارتفاع بلند با سر بیفتین پایین خب این نوشته ها توهمات یه ذهن نا آروم مشوش اگه نخونین براتون بهتره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:46  توسط لیمو کوچولو  | 
واقعا بلاگ فا فکر کرده من رو از رو میبره اشتباه کرده من آدم پر رویی هستم که نظیر نداره

هر جا تو هر وبلاگی میخوندم که یک ساعت تایپ کردن بعد پریده میگفتم وا مگه میشه خب آدم کپی میگیره تا سر خودم اومدددد ولی حالم بعد ار پریدن نوشته هام مثل زمانی بود که فایل عکس هارو شیفت دلت کردم به مدت ۱۰ دقیقه مبهوت به مونیتور نگاه میکردم تا عمق فاجعه رو حس کنم

خب میخواستم از تولدم بگم وای یه کادو های گوگولی گرفتم که هنوزم با دیدنشون حاال میکنم بهترینش مال آقای برادر که از اون روزی که این کادو رو گرفتم ملقب شدن به داداش گلم یه خرگوش گندددددددددددددددددده خوشگل نازنازی توپول که الان رو تخت من نشسته داره منو زل زل نگاه میکنه اسمشم گوش گوشیه ماجرای اینکه آقای برادر این رو برای من کادو گرفتن اینه که چند وقت پیش رفته بودیم خونه خواهر خانمی که دیدم نیلو میگه خاله ببین چی کادو گرفتم میگم ببینم چی گرفتی وای با دیدنش یه لحظه حسودیم شد تو دلم گفتممممممممممم ماااااااااااااااامااااااااااااااااااااان منم میخوام یه هاپوی نازنازی پشمالوی خوشگل که من گرفتم بغلم بوسش کردم فشارش دادم گوشاشو کشیدم که سرمو آوردم بالا دیدم همه دارن منو نگاه میکنن که آقای برادر فرمودن چتههههههههههههه عروسک ندیده که منم با ناراحتی گفتم خب من عروسک اینقدری گنده ندارررررررررم خب اصلا هیشکی منو دوست ندارهههههههههه همه خندیدن به من که آقای برادر منو تولدم سورپرایز کردن حسابیییییی دوست دارم داداش گلم مرسییییییییییییی زیییییییاد

منو لطفا از این به بعد به جای لیمو صدا کنین کوزت مامانم هم خانم تناردیه هیچ ژان والژانی هم نیست که منو نجات بده باز نزدیک عید شده بازم خونه تکونی بازم مامان من که کار کارگر رو قبول نداره و خودش باید همه کار ها رو بکنه و من نقش اول این تراژدی رو بازی میکنم بدون شک قربانی های اصلی خونه تکونی رو دختر های خونه تشکیل میدن که هی باید بدو این ور بدون اون ور و فاجعه اصلی تمیز کردن اطاق آقای برادر که همیشه با منهههههههههههه آخه این انصافه من اطاق خودم رو تمیز کنم هنر میکنم بعد اطاق اونو هم مرتب کنم مگه من چه گناهی مرتکببببببببب شدم؟؟؟ و این موقع میشه که من دلم میخواد پسر بشم

قربون مامان گلم برم که صبح اومده منو صدا میکنه برم کمکش منم که ۴ صبه تازه خوابیدم مامانم هم ساعت ۸ اومده منو صدا میکنه بعد از ۲۰ سال زندگی زیره یه سقف مامانم هنوز نمیدونه که من باید خودم از خواب بیدار شم و گرنه میشم هاپو یی که بیا وببین مامان گلم به خاطر بد اخلاقی هام ببخشید هرچند که همون روز از دلش در آوردم

دیگه بزرگ شدم ناسلامتی دیگه الان ۲۰ سالمهه چقد دوست داشتم زودی برسم به ۲۰ سالگییی

شاذه خانم گل میلم بهت رسید هر وقت کامنتات رو میبینم کلی خوشحال میشم ممنون که سر میزنی
ریواسی خانم مخشمم نوشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:5  توسط لیمو کوچولو  | 
ای بلاگ فا الهی مامانت به عزات بشینه که من رو به عزای نوشته هام نشوندییییییییی

خداااااااااااااااااا من این همه نوشتممممممممممممممممممممممممممممممم

همش پریییییییییییییییییییییید مامااااااااااااااااااااااااااااااان

الان دیگه حال ندارم دوباره بنویسم

مسخرههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط لیمو کوچولو  | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

تولدم مبارک تولدم مبارررررررررررک

خب یه خبر خوبم شنیدممممممممممم که بهترین هدیه تولدم بوووووووووووووود

یه درس ۳ واحدی که کلی میترسیدم براش رو قبول شدم خدایا ممنون استاد جونم ممنون

خلاصه من الان رو آسمونا سیر میکنم

بعد میام یه پست میذارم با جزئیات بیشتر فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:32  توسط لیمو کوچولو  | 

 

 من اومدم سلاااااااااام

امتحانا رو هم دادیم تموم شد رفت حالا که اظطراب امتحانا تموم شد باید نگران نمره ها باشیم که من در این یه زمینه بسیار نگرانم خدا خودش کمک کنه و همه چی ختم به خیر بشه تو این مدت از بس من حرص و جوش خوردم درس خوندم و نگران بودم فکر کنم یه دو سه کیلویی وزن کم کردم و لی چه حالی داد وقتی امتحان آخر رو دادم میخواستم بیام خونه از خوشحالی داشتم ال در می آوردم یه چیزی تعریف کنم تا یادم نرفته سر امتحان آمار نشسته بودم و سخت در حال فکر کردن که یه هو دیدم یه نفر سرش و آورده تو ورقه ام یه نگاه کردم دیدم به به خواهران عزیز حراست که همیشه در حال انجام دادن وظائفشون هستن برگشت خانم به من گفت خانم دستور رئس دانشگاه است که خانم ها موهاشون نباید معلوم باشه من همین جوری موندم گفتم خانم الان وسط امتحان وقت اینجور حرف هاست؟ تازه من چی رو بندازم تو مو های من که همش تو من گفت خانم من که نگفتم رئیس دانشگاه گفته منم یه دستی به مقنعه ام کشیدم رفت

من چون اصلا حوصله ندارم یک ساعت جلوی اینه وایسم برای درست کردن مو هام همیشه اون ها رو با گیره میبندم و میدم بالا حالا این خانم چی دیده بود من که نمیدونم؟

یه کارتووووووون دیدم باحااااال

خیلی خوشم اومد و خیلی خندیدم اسمش بود شگفت انگیزان توصیه میکنم ببینین ضرر نمی کنین من که عاشق اون معلم با اون کله کچلش شدم واقعا دم دوبلوراش گرم که خیلی با حال دوبله اش کردن

چند وقت قبل یه کتاب دستم رسید که منو برد به دوران راهنماییم که برای اولین بار اون کتاب رو خونده بودم

اسمش بود عشق هرگز نمیمیرد یا بلندیهای باد گیر یادمه آقای برادر که می دونست من چقدر کتاب دوست دارم برام آورد گفت بخونش قشنگه و چقدر من از خوندنش لذت بردم و دوباره با خوندن اون کتاب همون لذت رو بردم شاهکاری بود برای خودش این کتاب چقدر وقتی 12 سالم بود از هیت کلیف بدم اومده بود و به خودم میگفتم عجب آدم مزخرفیه چه بد جنس و الان که 20 سالمه با خوندن دوباره اون کتاب یه جورایی هیت کلیف رو تحسین میکنم به خاطر عشقی که تا دم مرگ بهش وفا دار  بود و دلم سوخت برای اینکه زندگیش رو گذاشت برای اینکه از همه انتقام بگیره وآخرش به این نتیجه رسید که حتی انتقام گرفتن از اونها هم آرومش نمکنه آدم تنهایی بود این مرد

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود چند روز دیگه باید بریم ثبت نام کنیم برای ترم جدید و دوباره روز از نو روزی از نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:23  توسط لیمو کوچولو  | 
سلام

من اومدم داشتم دوران خوش امتحانات رو میگذروندم جای همه شما رو هم خالی کردم وای که چه روز های شادی رو گذروندم

الان به شدت خسته ام فقط اومدم بگم زنده ام تا بعد که بیام یه پست بزارم حسابییییییی

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 17:29  توسط لیمو کوچولو  |