تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

سلام سلام به کسی که دلم خیلی برا ش تنگ شده سلام به کسی که چون با من قهره که چرا زودتر بهش نگفتم که وبلاگ دارم میاد به اینجا و نظر نمیده سلام به کسی که گفته بود چرا اینجا به اون هیچ اشاره ای نشده بود

این سلام ها برای تو بود آره برای خود خودت که میدونم میخونی هر چند حضورت معلوم نیست فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده همیبن

خب سلام به برو بچز خوبین من الان حسابی سر حالم چون از یه مسافرت چند روزه اومدم که هر چند شاید جای خوبی برای مسافرت نبود ولی بودن با کسی که خیلی دوسش داری و وقتی با اونی حتی در سخت ترین شرایط میخندی اگه جهنم هم باشه خوش میگذره تو این چند روز اتفاقای خوب و باور نکردنی افتاده برای من که هنوز خوشیش با من و از خدا برای اون اتفاقای خوب که میشه گفت به طور باور نکردنی برام افتاده ممنونم

اینجا همچنان سرده و من هم چنان در این خونه با اهالی گرمایی اون غریب افتادم

دیروز آقای برادر با کامی خودش به مشکل بر خورد کرده بود برا همین ساعت12 شب اومده سراغ کامی من و در حالی که من در حال دیدن تلویزیون و خواب همزمان هستم من وبیدار میکنه می گه برو اتاق من تلویزیون نگاه کن من اینجا کار دارم و من بعد از غر های فراوان رفتم دیدم وای این اتاق دست کمی از یخچال نداره برای اینکه دل بخاری اتاق رو شاد کنم شعله اون رو زیاد کردم تا احساس بیهودگی نکنه و خودم هم رفتم زیر پتو آقای برادر بعد از اتمام کارشون به من میگه بخاری اتاقت رو کم کردم اگه میخوای زیادش کن منم با یک لبخند زیبا میگم ولی من بخاری اتاقت رو زیاد کردم اگه دلت می خواد کمش کن آخه ما چقدر به هم شبیهیم

کم کم داره یه بو هایی میاد فک کنم بوی امتحاناست ومن باید کم کم به فکر باشم و بشینم بخونم خدایا به جماعت دانش جو و دانش آموز در این زمان بحرانی کمک بفرما الهی آمین امیدوارم هر کسی که هر امتحانی چه امتحان رانندگی چه امتحان درسی چه هر کوفت و زهرماری امتحان داره با خوبی و خوشی امتحان بده بازم الهی آمین

یکی از استاد های عزیز مشرف شدن حج و از اونجایی که این استاد عزیز یه درس 3 واحدی تخصصی ارئه میکنن و از اونجایی که آمار قبولیشون به طور باور نکردنیی خیلی پایین و از اونجایی که این درس بسیابسیار سخت تشریف داره استاد رو تهدید کردیم که اگر ما رو بندازه حجشون مورد قبول نیست چون دل بسیار از بندگان خدا رو شکوندن و استاد با یک لبخند زیبا که یه کم نگران کننده است ما رو تماشا فرمودن و من بسی نگرانم خدایا عاقبت ما رو با این درس کوفتی ختم به خیر بفرما الهی آمین

امروز افتادم رو دور دعا کردن و برم بخوابم که فردا بتونم صبح زود مثلا 9 پا شم یه نیگا به این جزوه ها بندازم ببینم چه خبره تو اینا که هی استادا میگن بخونین

شب بخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:11  توسط لیمو   | 

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم ما دخترای این جامعه جمهوری اسلامی چقدر بد بختیم حالا اگه شما ها بدبخت نیستین گاهی اوقات من خیلی احساس

بدبختی میکنم و از اینکه دخترم خیلی حرصم میگیره چرا من که دخترم نباید وقتی میرم بیرون احساس امنیت کنم چراباید وقتی سوار ماشین های مسافر بر هستم اینقدر خودمو جمع کنم که عملا نصف بدنم بره داخل در ماشین دیگه نمی گم چون مطمئنم هر دختری با هاشون آشناست تو شهری که من دانشجوی اونجا هستم که امیدوارم رو سر مردمش خراب شه  بیشتر شون از بیشخصیت ترین انسنانهای روی زمین هستند و اعتماد به نفسشون که ترکونده به طوری که گاهی اوقات دهنت باز می مونه که این آدم با این سر و شکل و لباس و لهجه چه طور به خودش اجازه میده که بهت حرف بزنه تو این شهر چیزی که زیاد موتور سوار که عملا امنیت شهر رو مختل کردن طوری که وقتی تو یه کوچه هستی و صدای موتور میشنوی از ترس نزدیک قالب تهی کنی چند وقت پیش کلاسم ساعت 6 تموم شده بود و بارون میومد از تاکسی که پیاده شدم و رفتم تو کوچه یه هو دیدم صدای موتور میاد وای خدای من هیچ کس نمی تونه حال منو درک کنه اون موقع یه هو وایسادم و خودمو کشیدم عقب که اون موتوری از جلوم رد شد و اون پسر آشغال عوضی می خنده و با افتخار میگه نیگاش کنه بیچاره ازمون میترسه وای اون موقع دلم میخواست یا خودمو بکشم یا اونو این قدر از خودم بدم اومد که حد نداره از این که اینقدر ضعیفم از اینکه باید از یه همچین آشغالی بترسم از اینکه به اون عوضی این اجازه رو بدم که از ترس من لذت ببره چی بگم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چی پسر عوضیه بره به جهنم اصلا

امروز موهامو کوتاه کردم برای اینکه دیگه قیافم یکنواخت شده بود اومدم خونه موهامو خانم برام خوشگل سشوار کشیده بود حسابی خوب مونده بود آقای برادر اومد دیدم بهم هیچی نمیگه هی دور و ورش گشتم دیدم نخیر رفتم جلوش میگم من تغییر نکردمIQ بعد از یک نگاه حسابی میگه مو هات چه قشنگ شده نمیدونم مشکل از مغزش یا چشمش تصویر رو دیر ارسال میکنه به مغزش بعد اومدم تو اطاقم دیدم ظاهر اطاقمم  یکنواخت شده آخرین بار که تغییرش داده بودم اولای تابستون بود بنابر این باز دست به کار شدم دکور اطاق رو عوض کردم الان هر بار که خودم میرم جلو آینه موهامو می بینم یا هر بار که میام تو اطاق کلی روحیه ام عوض می شه من عاشق تنوعم البته حالا که می گم فکر نکنین کلی وسیله هستا منم یه اطاق دارم 120 متر نه یه کامپیوتر ومیز کامپیوتر بعد تختم بعد تلویزیون کتا بخونه وآینه قدیم که من هی جای اینا رو عوض میکنم هی میبرم این ور هی اون ور جای کامی جونم عوض کردم یه مدل گذاشتم که هر کی میاد سر شو نکنه تو مونیتورم بابا شاید من سر بریده این تو دارم آخه این جوری هر کی بخواد ببینه باید از در اطاق بیاد تو بعد یه دور بزنه بیاد پیش من که تو این فرصت من اگه بخوام می تونم بعضی از پنجره ها رو ببندم که چشم هر کس و نا کسی بهش نیفته بابا این کامی مثل ناموس منه دلم نمیخواد هر کی ببیندش خب روده درازی برای امشب بسه

منم دیگه برم بخوابم و بیشتر از این چرت و پرت نگم شب به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:36  توسط لیمو   | 

دیگه این شرایط قابل تحمل نیست دیگه نمی تونم تو این خونه زندگی کنم یا جای من تو این خونه یا جای مامانم و آقای برادر مگه یه آدم چقد تحمل داره هان کاسه صبرم لبریز شده دیگه بسهههههههههههههههههههههههه

بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که یا مامان آقای برادر برن قطب یا من برم استوا

من تو این خونه دارم از سرما میمیرم یکی بیاد منو نجات بده آخه این چه زندگیه تنها جایی که تو این خونه دماش قابل تحمل اطاق من بقیه جاها فر قی با بیرون خونه ندارههههههه من از دست رفتم نه این انصاف که من با پولیور و جوراب و یه شلوار کلفت تو خونه بگردم بعد مامانم و آقای برادر با لبساس تابستونی بعد تا میای ببینی علت این سرما چیه میبینیییییییییی که وااااای بخاری های پایین خاموش و اون وقت که دلت می خواد یا خودت بکشی یا سرت رو محکم بزنی به دیوار تا اعتراضم می کنی میگن مگه خودت اطاق نداری پا شوبرو تو اطاقت من دارم حروم میشم تو این خونه از این ور من در خونه رو می بندم از اون ور مامانم باز میکنه شده بازی موش و گربه منم کاری کردم که اطاقم بشه سونا از گرما نمی تونن پا شونو بزارن تو اطاق من و این است داستان فصل پاییز و زمستون ما که همیشه ادامه داره من نمیفهم فلسفه وجود یه آدم سرمایی ودو تا آدم گرمایی تو یه خونه چیه لطفا اگه فهمیدین به من بگین الن فقط من خونه ام و همه بخاری ها شعله هاشون تا آخر دارم کیف میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 17:53  توسط لیمو   |