تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه

چه ساده ممکنه یه روز خوب تبدیل به یه روز نسبتا بد بشه چه ساده میشه با یه کار ساده که خودت فکر نکنی کار بدیه یه نفر رو ناراحت کرد

خلاصه چه ساده می شه هرکاری رو خراب کرد مگه نه؟

خب من دیروز دقیقا رو به موت بودم کم کم داشتم تصمیم می گرفتم که تختم رو به قبله بزارم یا نه که خدا رو شکر حالم یه کم خوب شد حالا حالم چرا بد بود الله اعلم بعد ظهر که خوابیدم وقتی پا شدم انگار اورست و فتح کردم بدنم درد می کرد پاهام که رسما داشت از جا در میومد شاید وقتی خواب بودم رفتم اورست رو فتح کردم یادم نیست لازم به ذکر که بنده وقتی مریض میشم بسیار بسیار تبدیل به یه هاپوی نازنین میشم که به کار شریف پاچه گیری مشغوله و رواعصاب همه اسب سواری میکنه و اگه خدای نکرده خدای نکرده کسی هم به من بگه بالا چشمت ابرو یه سطل آب غوره ا اعلا تحویل میدم الان با خوردن یه پروفن یه استامینفن

رو به بهبودم در صد ناز ونوازشم خونم هم رو به بالا رفتن البته این ناز ونوازشا برا اینه که باید برم سر خونه زندگیم و مامانم داره حسابی شرمنده میکنه اگه الان بود میگفت من این دست و تا ارنج عسل کنم بدم بخوری باز میگی تلخه کور شده وقتی که داری میری من فقط بهت میرسم عین جمله رو بدون هیچ سانسوری گفتم

اینم نمیدونم کجا ولی یه جا خوندم خوشم اومد یادداشتش کردم می خوام اینجا هم بنویسم

نمی شود از این موضوع فرار کرد

حتی بهترین دوستی ها هم عوض میشود

اگر من روزی تو را ترک کم

از خودم اثری باقی خواهم گذاشت

که تو با درک کردنش شخص دیگری خواهی شد

با یه کم تغییر که خودم دادمش که به نظرم این جوری بهتره و قشنگ تر

اگه این ماله وبلاگ کسی خودش به بزرگواری خودش ببخشه یادم نیست از کجا بر داشتمش

این جمله مخاطب خاص داره

قصدم ناراحت کردنت نبود هر چند نمی دونم چرا ناراحتی و گفتم که علت ناراحتیت رو درک نمی کنم گفتی همینکه فهمیدی ناراحتم کافیه زحمت فکر کردن و درک کردنش با خودت اگه هنوز نا راحتی خواهش میکنم که از من ناراحت نباش دلم نمیخواد ناراحت بشی چه برسه که من ناراحتت کنم

چند وقته به حد جنون مریم پاییزی نیما رو گوش می دم کسی می دونه چرا من به این آهنگ اینقدر علاقه مند شدم  خب من رفتم تا هفته بعد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:22  توسط لیمو کوچولو  | 

چه کیفی داره بعد از مدتی بشینی پشت کامپیوتر خودت تایپ کنی چت کنی وبگردی کنییییییییییی خلاصه بهترین کافی نت ها با بالاترین سرعت ها بازم کامپیوتر خود آدم نمی شه من اومدم خونهههههههههه هوراااااااا وقتی از خونه دور می شی میفهمی بابا خونه یه چیز دیگه است من الان با یه دماغ

کمی تا اندکی سالم نشستم دارم تایپ می کنم امشب شام هم مهمونین بازم خوش به حال من کوچولو هم هست که دلم براش یه ریزه شده تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاده منم چیزی یادم نمیاد ولی به شعر که خودم عاشق اون شعرم رو می خوام اینجا بنویسم من زیاد از شعر و این چیزا خوشم نمیاد ولی

به این شعر علاقه خاصی دارم از یه وبلاگم بر داشتمش که اسمش یادم نیست ولی انشاالله صاحبش راضی راضی هم نباشه من دیکه نوشتم بهتره راضی شه

در شبستان خیال

عطر یاد تو چه آرام آمد

گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه

و چه ارام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا رسوا کرد

در شبستان خیال

من تو را میجستم زیر لب میگفتم

عشق را باید جست زیر این چرخ بلند

زیر بال و پر هر شاپرکی عشقی هست

زیر هر پنجره نوری

عشق را باید برد به بلندای خیال

ناگهان عطر یاد تو چه آرام آمد

و چه ارام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا رسوا کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:31  توسط لیمو کوچولو  | 

خب به مبارکی و میمنت گوش شیطون کر چشم شیطون کور زبون شیطون لال چیز دیگه ای از شیطون مونده که نگفتم خب همه اینا برا اینکه من به سلامتی کارام راه افتاده و فردا دماغمو عمل می کنم این مدت برا چی طول کشید برا این که من باید به پزشک قانونی ثابت می کردم که دماغم شکسته در نرفته یه بار عکس گرفتم تو عکس شکستگی نشون نداد دکتر پزشک قانونی گفت که این دماغ ظاهرش میگه شکسته برو پیش یه متخصص رفتم اونجا عکس گرفتم شکستگی رو نشون داد بعد دوباره گفتن چون یه عکس نشون از شکستگی داره و یه عکس نه دوباره باید عکس بگیری دوباره عکس گرفتم این بار عکس شکستگی نشون نداد بعد اینا گفتن که کمسیون تشکیل میدن ببین من چی کار باید بکنم چند تا دکتر جمع شدن یه ذره این دماغ بیچاره منو دست زدن گفتن این دماغ شکسته ما هم قبول داریم ولی مدارک دست ما رو بسته و چون دماغ دیه بالایی داره برا اینکه نه حق شما ضایع بشه نه ما به مشکل بر بخوریم برو پیش یه متخصص دیگه که نظر اون تعیین کننده است خلاصه رفتیم پیش این یکی تا الان هر کی می خواست دماغ منو معاینه خیلی آروم بهش دست می زد منم گفتم این بارم همون جوری ولی فقط خدا می دونه که این دکتر با من چی کار کرد من تصادف کردم گریه نکردم ولی زیر دست این دکتر به هق هق افتاده بودمممممممممم خیلی وحشتناک بود خلاصه بعد از شکنجه ای که منو کرد ایشون هم رای به شکستگی داد و من نامه رو گرفتم از پزشک قانونی و فردا نویت دکتر دارم

خدا به کسایی که توی بیمارستان ها و پزشکی قانونی کار میکنند قدرت بده که اگه من اونجا کار می کرده روانی می شدمممممم

دیگه نمی خوام اینجا هیچی از این دماغ بنویسم دیگهههههههههههههههه هیچییییییی

امروز رفتیم دادگاه که باید چادر می ذاشتم منکه چادر ندارم مامانم 2 تا از چادر های خودشو اورده بود که هم بزرگ بودن هم سنگین جالب این جاست که شوهر خواهرم داشت به من گذاشتن چادر رو یاد می داد اون از من وارد تر بود خب چی کار کنم کش نداشت دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:40  توسط لیمو کوچولو  | 

من اومدم دوباره و هنوز در حال پاسکاری بین مطب و بیمارستان و جا های دیگه و دماغ بنده هنوز همون جوری مونده دیگه از بیمارستان قطع امید کردیم می خوایم بریم پیش دکتر که مطب داره و میگن متخصص بهترین اینجاااا وای تو رو خدا دعا کنین که بگه عمل اگه بخواد جا بندازه من مردم بخواد نزدیک من بشه من از ترس مردممممممممممممم اصلا تحمل درد ندارم من یه هفته هم هست که اصلا عینک نزدم چشمام داره می ترکه

من معمولا موقع کار با کامپیوتر و دیدن تلویزیون عینک می زدم الان که یه هفته است عینک نزدم چشمام بد جور درد می کنه اینقدر به دماغم فکر کردم دیگه حالم داره به هم می خوره دلم یه موضوع جدید می خواد برا فکر کردن آهان سوتی مامانمو بگم داداشم اینا ما رو افطاری دعوت کرده بودن خونشون البته کل فامیل بودن من عاشق همین چیزای ماه رمضونم خلاصه گویا زن داداشم به مامانم میگه جمعه ولی نمی دونم چه جوری مامانم فکر می کنه پنج شنبه است خب ما هم پنج شنبه شیک و پیک می کنیم می ریم مهمونی دیگه خودتون برین تا آخرشو دیگه چه قدر خندیدمو مامانمو اذیت کردیمو اینا بماند خلاصه اش اینه که ما 2 روز رفتیم مهمونی هم پنج شنبه هم جمعه تازه م خوشم اومده بود می خواستم شنبه هم دوباره برم

 پسرای محل داداشم اینا خیلی بی ادب و بی تربیتن من و دیدن به من خندیدن البته فکر نکنین به دماغم خندیدنا نه تازه همه معتقدن دماغم قشنگم شده آخه سر بالا شده بی تربیتا به چشمام خندیدن آخه پای چشمام انگار یه نفر بادمجون کاشته به مامانم گفتم مامانم با خنده میگه حتما فکر کردن شوهرت زددت منم گفتم غلط کردن همچین فکری کردن دست هر کس چه شوهر چه غیر شوهر که بخواد من و همچین بزنه شخصا قلم میکنم مامانم گفت نه باباااااااا شما هم فکر میکنید زر زیادی زدم آخه مثلا اگه یکی هم اونم از جنس خشن بخواد من و بزنه جز داد زدن جیغ زدن چه غلطی می تونم بکنم صادقانه هیچی زنگ زدم به دوستم آدرس این دکتره رو بگیرم بهش گفتم دماغم چی شده فوری می گه کار داداشته من خندم گرفته بود گفتم نه بابا داداشم مگه روانی داداشی کجایی که پرونده ات رو حسابی سیاه کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:17  توسط لیمو کوچولو  | 

خب بریم سر داستان تصادف من اول مهر با مامانم داشتم می رفتم شهری که دانشگاهم اونجاست که 2 ساعت با شهر مون فاصله است سوار سواری شدم با مامانم هنوز زیاد راهی نرفته بودم که یه پیکان وانت از فرعی اومد این ماشین ما هم سرعت داشت به شدت خورد به اون منم پشت راننده بودم مامان هم کنارم از شدت تصادف به شدت خوردم یه صندلی راننده از اونجا که وقتی داشتن شانس تقسیم میکدن معلوم نیست من کدوم گوری بودم همه سالم موندن فقط بینی من شکست وای خیلی لحظه بدی بود مامانم منو که از رو صندلی بلند کرد فقط سکته نکرد به شدت از بینیم خون میومد و کاملا کج شده بود من خودم هنوز نمی دونستم چی شده که دیدم مامانم با دیدن من زد زیر گریه با دیدن مامانم ترسیدم گفتم مامان چیزی نشده چرا گریه می کنی که تو همین مدت یه ماشین گرفتن که منو ببره بیمارستان وقتی سوار ماشین شدم تو اینه ماشین دیدم واااااااااااااااااااااااااااای خدای من چه بلایی سربینیم اومده اونجا بود که خودمم می خواستم گریه کنم بینیم به شدت خون میومد و خیلی هم درد میکرد وقتی رسیدم به بیمارستان بینیم رو پانسمان کردن از سرم عکس و سی تی اسکن گرفتن تو همین موقع مامانم زنگ زد به داداش کوچیکه که داداش بزرگا رو پیدا کنه که بیان اونجا که داداش بزرگه بعد از نیم ساعت خودشو رسوند خلاصه بگم شنبه اول مهراز ساعت 10 تا 5 بعد از ظهر بدترین روز زندگی من بود 5 بار پانسمان بینیم رو عوض کردن با بدبختی رگ دستم رو پیدا کردن برا سرم خلاصه سوراخ سوراخ شدم به نوعی اول که سرم زدن دیدم وای چه می سوزه گفتم خیلی می سوزه هااا گقت عادت می کنی که دیدم دستم داره باد میکنه که معلوم شد تو رگ نرفته که بعد باز سعی کردن پیدا کنن که این دفعه پیدا کردن بعد دکتر اومد بالا سرم که سرت ضربه نخورده برای بینیم باید برم یه جا دیگه از اونجا که مرخص شدم رفتیم یه بیمارستان دیگه مخصوص گوش و حلق وبینی بود

کلی دختر پسر بینی عمل کرده اونجا نشسته بودن همه شیک وپیک اون وقت من با یه صورت داغون خونی با یه مقنعه که به جای مشکی قرمز بود اونجا نشسته بودم همه منو نگاه می کردن خانومایی که کنارم و نشسته بودن وقتی فهمیدن تصادف کردم کلی گفتن آخی چه دماغ قشنگی هم داشت ولی یه چیز جالبی هم بود بینی من پانسمان داشت منم با دستمال روشو گرفته بودم وقتی رفتم تو اطاق دکتر که پانسمان رو باز کرد دارو نوشت اومدم بیرون انگار ازیه چیزه تاریخی پرده برداری کردن ملت همچین با علاقه این بینی منو نگاه می کردن که خندم گرفته بود خلاصه دکتر گفت که فعلا ورم داره باید ورمش بخوابه بعد درستش کنن بعد گفت شاید بشه جا انداختش ازم پرسید تحمل دردش و داری گفتم می خوای جنازمو تحویل مامانم بدین خانم دکتر جا بنداز با خنده گفت پس باید عمل کنی 24 ساعت

کمپرس سرد 72 ساعت کمپرس گرم بعد عکس بگیرم از بینی ببرم نشونش بدم حالا می رسیم به قسمت جالب ما جرا وقتی برگشتیم خونه خواهرم شوهر خواهرم داداشام و زن داداشام اومده بودن دیدنم ترحم بازاری بود برا خودش هر کی میومد یه دست می کشید به سرم یه آخی می گفت منم که کمبود محبت دارم کلی برا خودم حال کردمممممممممم کلی هم کمپوت آب میوه و موز هم برام آورددددددددددددن منم تمام سعی کردم که حسابی خودمو تقویت کنم و همه رو خودم تنها تنها خوردممممممم آخه کمپوت آبمیوه وقتی مریضی خیلی خوشمزه ترهه ولی وقتی کمپرس آب سرد می ذاشتم تا مغزم تیر می کشید چند روز به همین منوال گذشت ولی پدر من در اومد مخصوصا شبا با دهن نفس کشیدن خلی سخته مسکن ها هم اثر نمی کرد بینیم به شدت درد میکرد نمی تونستم بخوابم پدری ار من در اومد که تا کسی جای من نباشه نمی فهمه سه شنبه صبح کوچولو جونم اومد خونمنو من خواب بودم که یهو با صدای فلاش دوربین از خواب پریدم این کوچولو جونم که خیلی دوسش دارم در نهایت بد جنسی از من با اون قیافه وحشتناک زیر چشمام کبود انگار مشت خورده دماغ کج تو خواب عکس گرفت چشممو باز کردم دیدم با خنده بالا سرمه بهش گفتم خیلی مریضی دیونه چرا عکس گرفتی عین موذی ها خندید فقط که منم خندم گرفت کوچولو جون خیلی دوست دارم خلاصه کلی حرف زدیم پشت سر همه حرف زدیم کلی خندیدم که پدر من سر این خنده ها در اومد ولی مگه می شه پیش کوچولو بود و نخندید بهش گفتم کوچولو میبینی شوهرم با هام چی کار کرده می خوام طلاقمو ازش بگیرم کلی خندیدیم و هنوز که هنوز دماغ من همونجور مونده و درست نشده پون رفتیم پزشک قانونی میگه عکس میگه نشکسته ولی این دماغ با این وعض شاید شکسته باشه و عکس معلوم نکرده باشه رفتیم بیمارستان که دکتر نبوده وباید تا شنبه صبر کنم هنوز که هنوزه دماغم درد می کنه دعا کنین برام

این بود ماجرای دماغ من الان قیافه من شبیه کسایی که کتک خوردن حس بویایم در حد صفردیروز خونه کوچولو اینا بودم رفته بودم دستم رو بشورم با خوشحالی اومدو بهش میگم مایع دستشوییتون موز میگه نههههههههه پرتغال

کوچولو جون افطاری خونه شما دعوتییییییییییییییم حیف که تو نیستییییییی ولی می دونم که دلت اینجاسسسسسست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:49  توسط لیمو کوچولو  | 
سلام من اومدم با یه دماغ شکسته از ریخت افتاده پست بزارم بعدا میام همه چی رو می گم دعا کنین دماغم مثل اولش بشه

ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:19  توسط لیمو کوچولو  |