تبليغاتX
بعضی از روز های زندگی من
این یه وبلاگ در مورد من من کی هستم خب من لیمو کوچولو هستم دیگه

تا چند روز دیگه کلاسا شروع می شه چه من دلم بخواد چه نخواد خلاصه امروز با مامان صبح رفتیم برا پیدا کردن خونه یه پانسیون عالی پیدا کردیم که هم قیمتش خوب بود هم فوق العاده تمیز امکاناتش هم عالی بود من که خوشم اومد مامانم هم همین طور خلاصه جای توپی بود ولی کلی قانون و مقررات بند وتبصره داشت صد رحمت به آلکاتراس خانومه به من میگه سر ساعت 9 باید خونه باشی منم بر گشتم گفتم زمستون بعد از ساعت 9 میخوام تو خیابون چه غلطی بکنم آخه البته مودبانه ولی مدیرش خانوم خوبی بود خوش بر خورد بود من و دیده می گه از قیافه ات معلومه که دختر آرومی هستی مامانم کلی گفت دخترم ولی تعریفش نباشه خیلی آرومه منم تو دلم گفتم فقط تا وقتی اینجا برام نا آشناست این قیافه مظلوم رو می بنین ولی خدایی قیافه ام آخرا بچه مثبتاست ولی من همچین نه مثبت نی منفیام فچ کنم ضربم من این فچ رو از وبلاگ گیلاسی خانو بر داشتم آخه خیلی خوشم اومده اینو گفتم بعد نیاد یقمو بگیره بگه قانون کپی رایت داره دیگه جونم براتون بگه شهر ما این چند روز خیلی هواش خوب بودا اصلا بارون نیومد اصلا این بارون شبیه سیل نبود آخه خدا یاااااااااااااااااااااااا این چه هوایی بود من دیگه از زندگی سیر شده بودم این بارون رو اعصابم رفته بود دیگههههههه باب من بارووووووون دوست ندارم بارون میاد دپرس می شممممممممممم دارم روده درازی می کنم چون دانشگاه شروع بشه من باید برم سر خونه زندگیم دسترسی به کامپیوتر کم می شههههههههههه

خدا جون این خصوصی با شماست لطفا جوابشو زود به من بده آخههههه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جووووووووووووووووووون چرا این قدر زور دادی به این مردای زورگوووووووووووووووووووو به این پسرای قلدر آخههههههههههههه من به کی بگم دردمو پشت در نشستم داداشم نیاد تو اطاقم چون قصد داشت جدا حسابم برسه انگار پشت در بالش گذاشتن به جای آدم انگار نه انگار من با 48 کیلو وزن نشستم پشت در همچین در رو هل داد اومد تووووووووووووو من از خودم بدم اومد بد تا خواست بیاد طرفم چشمامو بستم جییییغ زدم که بیچاره مامانم سنکوپ کرده اومده بالا میگه چی کار کردی بچه امو آخه پسر چرا اینقدر سر به سر این میذاری گناه دارهههههههههههههههههه بیچاره داداشم می گه من هنوز دستم بهش نرسیده که من رفتم پشت مامانم قایم شدم رفتم پاییییییین گاهی اوقات فکر می کنم من داداشمو خیلی حرص می دم بیچاره رو ولی این تغییری نمی ده تو نظرم که اینا زور گوووووووووووووو هستن آخر سرم بر گشتم داد زدم که شما پسرا این زور و نداشتین به چی تون می نازیدین آخه

بعد دویدم رفتم پیش مامانمممممممم و این است پایان این روده درازی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:31  توسط لیمو کوچولو  | 

بعد از یه مدت من دوباره اومدم این مدت اصلا حوصله نداشتم حتی حوصله خودمم نداشتم تو خونه هم رو اعصاب همه هم پیاده روی کردم هم دوئیدم خلاصه اعصاب همه رو داغون کردمممممممم

دیشب از بیکاری دوباره فیلم آتش بس رو دیدیم فیلم قشنگی ولی یه نکته توشه که من تازه بهش رسیدم کسایی که این فیلم رو دیدن می دونن یه شخصیت داره به اسم داراب این داراب یه پسره که دلش می خواد دختر باشه و صحنه های طنز خنده داری رو به وجود می اره من هر وقت که بهش می خندم یه هو عذاب وجدان می گیرم چون اگه بخوایم دقت کنیم می بینیم اصلا خنده دار نیست خدا می دونه اون

بیچاره ها چه دردی رو تحمل می کنن و چه قدر اذیت می شن به این آدما میگن دو جنسی یا TS که نمی دونم مخفف کلمه ای یا نه این دو جنسی ها کسایی هستن که مثلا ظاهردخترونه داره ولی در حقیقت تمایلات پسرونه داره مثلا دلش می خواد مثل پسرا لباس بپوشه مثل اونا حرف بزنه و... یا بر عکس اگه خودمون رو جای اونا بزاریم می بینیم چه زندگی سختی دارن البته می تونن عمل کنن ولی آیا خانواده و جامعه اونا رو قبول میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جون ازت ممنونم که به من سلامتی دادی و ازت ممنونم که من یه انسان سالمم بدون این مشکلات بهتره هممون شکر گذار خدا باشیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:42  توسط لیمو کوچولو  | 

اینجانب خانم لیمو با موفقیت تمام ترم تابستون رو گذروندم.

وای دیگه دلهره داشت منو خفه میکرد همش می ترسیدم تازه می تونم یه نفسی بکشم خداجونم ممنون بابت تمام کمکهایی که به من کردی دوست دارم

فردا انتخاب واحدهههههههههههههههههه که مساوی با روز محشر مساوی با بدبختی فلاکت از الان غمم گرفته باز باید بدوییم اینور بدوییم اون ور این چند روز از بس دلم شور نمره ها رو می زد حوصله نداشتم بیام اینجا چیزی بنویسم حالا که نمره هامو دیدم حوصله ام بر گشته یکی از همکلاسیام منو دیده میگه مبارک عروسی کردی چه بیخبر شیرنی هم ندادی منوووووووو میگی گفتم منننننننننننننننننن اااااااااااا اینور اوم ور و نگاه کردم دیدم نه واقعا با منه پس چرا خودم خبر ندارم؟ یه هو منو نگاه میکنه خوب یه کم فکرم میکنه میگه ااا لیمو تویی فکر کردم هانیه است گفتم حیف شد تازه می خواستم ذوق کنم که نشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:34  توسط لیمو کوچولو  | 
من نمیدونم چه فکری کردن در مورد جنبه من که همچین عکسی برام فرستادن خدایا نمی دونم عکس واقعی بود یا نه خدا کنه واقعی نباشه آخه یکی نیست بگه تو مریضی نگاه می کنی به خدا دیدم دلم ضعف رفت هنوز فکرم مشغولشه عکس در مورد یه نوزاد بود که داشتن مثله اش میکردن یعنی تیکه تیکه می کردنش بعد یه جای دیگه داشتن می خوردنش خدااا جون نمی تونم بگم چه حالی شدم فقط بگم من کسیم که عاشق بچه ام مخصوصا تو سن نوزادی بعد یه همچین عکسی ببینم اینقدر حالم بد شده بود که همه ازم می پرسیدن چی شده اول جواب ندادم بعد که گفتم کلی دعوام کردن که چرا دیدم یه حس کنجکاوی لعنتی میدونم ببینم حالم بد میشه ها ولی دلمم می خواد ببینم امیدوارم واقعی نباشه ولی اگه واقعی امیدوارم بد ترین بلاهایی که میشه تصور کرد سر کسایی که این کار رو می کنند بیاد لعنت خدا هم براشون کمههههه آخه کی دلش میاد باین بچه های کوچیک که مثل فرشته ها می مونن یه همچین کاری کنه هر چند از این بشر دو پا هر کاری بگی بر میاددد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 2:4  توسط لیمو کوچولو  | 

حتما برا شما هم پیش اومده که به خاطر یه نفر دیگه دروغ بگین من خودم شخصا تا مجبور نشم دروغ نمی گم ولی فکر کنم نصفه دروغایی که تا حالا گفتم به خاطر آقای برادرکه وقتی حوصله دوستای عزیزشونو ندارن باید دروغ بگیم که نیستن ایشون خدا جون به خاطر این دروغا منو جهنم نبر لطفا یه بار وضو گرفته بودم نماز بخونم که دوست آقای برادر زنگ زد و من بیچاره گوشی رو گرفتم که دیدم داره بال بال می زنه که بگو من نیستم

اول می خواستم بگم هست چون اون روز سر یه کاری منو عصبانی کرده بود خواستم تلافی کنم ولی اینقدر منو مظلوم نگاه کرد که دلم سوخت دروغ رو گفتم گوشی رو که گذاشتم پریدم رو سرش داد داد که من باید دوباره وضو بگیرم حالاااااااااااااا کلی خندید به من منم گفتم دفعه بعد همچین حالت رو بگیرم این آقای برادر یه عادتی که داره اینه که از ترسوندن من خوشش می یاد یه بار صبح مامانم به من گفت برم صداش کنم که بره سر کار اول مثل خانومای محترم در زدم دیدم جواب نمی ده در و باز کردم بگم بیدار شو هی گفتمممممم بیدار شو دیگه لوس نشوووووووووووو دیدم تکون نمی خوره

رفتم پتو رو بزنم کنار یه هو یه داد کشید مچ دستمو گرفت گفت بیدارم من فکر کنم یه لحظه مردم دوباره زنده شدممممم داد زدم می خوام صد سال بیدار نباشی دیوننننننننننننننه نگفتی من سکته می کنم میوفتم میمیرم گفت اتفاقا هدف منم همین بود آخه خدایا من از دست این چی کار کنم

با تما این کارات سر به سر گذاشتن و اذیت کردناتو شوخی هات خیلی دوست دارم داداشی می دونم هیچ وقت به خودت نگفتم و این جا رو هم نمی خونی ولی می خوام بگم دوست دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:24  توسط لیمو کوچولو  | 

من از دیشب تا حالا داشتم یه کتاب می خوندم به نظر من لذتی بالاتر از خوندن یه کتاب قشنگ نیست نمی گم این کتاب فوق العاده بود ولی خب ارزش خوندن داشت چیزی که می خوام اینجا بنویسم مقدمه این کتاب که در مورد گل سرخ فکر نمیکنم هیچ آدمی از این گل بدش بیاد من که شخصا علاقه خاصی به این گل دارم از نظر من زیبا بود این متن مال یه شاعر آلمانی به اسم بورگر که من تا حالا اسمش رو نشنیده بودم

در دره ای خاموش گل زیبای کوچکی شکفته است که دیدارش چون تماشای خورشید دیده و دل را نوازش می دهد بی جهت نیست که گل سرخ را ملکه گلها نامیده اند زیرا ارزش ان از طلا ومروارید و الماس بیشتر است .باید مدتی دراز سخن بگویم و نغمه سرایی کنم تا بتوانم محاسن این گل زیبا واثر سحر آمیز آن رادر جسم و روح شرح دهم زیرا هیچ اکسیری نست که چون نگاه این گل معجزه کندکسی که این گل را در مزرع دل داشته باشد چون فرشتگان زیبا می شود من این نکته را در مورد بسیار مردان و زنان آزموده امو همه جا صادق یافته ام چه در نزد جوانان چه سالخوردگان خوب دیدم که گل زیبای سرخ چون طلسمی سحر آمیز دل ها را به سوی خود جلب می کرد اما بهوش باش در نزد آدم مغروری که خود را احمقانه آقای همه می داند هیچ زیبایی وجود ندارد اگر غرور جاه یا رنگ طلا تو راسرمست کرده سراغ گل سرخ میا زیرا جادوی این گل تو را از آسمان غرور پایین خواهد آوردو خاک زمین خواهد کرد اما تو که غرور نداری اگر این گل را به سینه زنی چهره ای به رنگ گل سرخ خواهی یافت و در چشمانت در پس مژگانت فروغ محبت خواهد درخشید

من از خوندنش لذت بردم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 5:48  توسط لیمو کوچولو  | 

چند وقت پیش یکی زنگ زده بود خونمون نیلو که خواهر زاده من باشه و من خاله اش باشم گوشی رو برداشت این نیلو خانم ما کلاس دوم راهنمایی اینقدر با ناز حرف می زنه و صداش قشنگه که همه حرف زدنش رو دوست دارن خلاصه خونه ما بودن که تلفن زنگ زده بود این بچه عاشق جواب دادن به تلفن منم بهش پیشنهاد دادم که بزرگ شد 118

کار کنه خلاصه تلفن رو بر داشت هی گفت الو الو الوووووووووووو من گفتم جواب نمی ده قطع کن بعد گفت بی ادببببببببببببببب بعد دوباره تلفن زنگ زد گفتم بزار من بردارم

گفتم الو یه آقا پسر جون خیلی مودبانه گفت سلام منم مودب گفتم سلام یهو گفت ببخشید اون کی بود که اول جواب داد منو میگی گفتم شمااااااااا گفت حالا بعدا میگم میشه بگی کی بود به قول گیلاسی عزیز فچ کنم عاشق صدای نیلوی ما شده بود فقط حیف که خونه شلوغ بود وگرنه مورد مناسبی برای اذیت کردن بود منم مجبور شدم قطع کنم بعد که تعریف کردم همه کلی خندیدن و سر به سر نیلو گذاشتن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط لیمو کوچولو  | 

زمان چه زود میگذره انگار همین دیروز بود ولی خوب که نگاه کنی گذر زمان رو احساس میکنبی 16 سال گذشت از اون روز نحس با اینکه خیلی کوچیک بودم ولی نمی دونم چرا همه چی با این جزئیات یادمه مامانم حالش بد بود داداشم تو اطاقش بود و منم داشتم بازی میکردم صدای زنگ اومد فکر کردم باباست چون با اینکه کیلید داشت ولی همیشه زنگ می زد دتر رو که بزا کردیم بابا نبود عمو و پسر عمو بودن ولی نه مثل همیشه ناراحت و بغض کرده مامانم گفت چی شده عمو گفت بابم رفته مامانم گفت کجاااااا عمو گفت جایی که دیگه بر نمی گرده خدای من ایکاش می شد زمان رو متوقف کرد و جلوی اون لحظه شومو گرفت آخه بتبای خوبم تو مگه نمی دونستی قلبت ناراحت تو که مامانم نمی ذاشت تو خونه یه لیوان آب بلند کنی

چرا وسیله سنگین بلند کردی چرا با یه لحظه بی احتیاطی همه ما رو تو حسرت دوباره دیدنت گذاشتی آخه چرا کسی نیست جواب منو بده همیشه میکن دخترا بابیی هستن دلت نخواست منم اینو بفهمم اینقدر زود رفتی که نذاشتی اونقدر بزرگ بشم که بفهمم ناز کردن برا بابا یعنی چی بابا جونم دلم برات تنگ شده مامان هنوز وسایلت رو نگه داشته کت شلواراتو عینکتو و یه مشت خاطره ازت بابا مامان هنوز بعد از این همه مدت وقتی از تو حرف می زنه چشماش پر میشه ولی کسی تا حالا اشک منو ندیده بابا جونم دوست دارم و امروز سالگردت بود همه خونمون بودن مامان تو این شونزده سال همیشه این کار رو کرده همه رو دعوت می کنه سر خاکم اومدیم من که یادم نسیت ولی مامان میگه عاشق گل بودی و اگه الان بودی حیاط رو بهشت می کردی برات گل خریدیم دو تا رز سه تا داوودی بابا چرا به خوابم نییای تو خوابم دیدنت رو ازو دریغ میکنی

و شونزده سال گذشت به همین سادگی

دخترایی که بابا هاتون کنارتونن قدرشونو بدونین که ایکاش من جای شماها بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:14  توسط لیمو کوچولو  | 

می خوام بگم می دونم از دستم ناراحتی اونم خیلی می دونم باز مثل همیشه من تند رفتم ولی نمی دونم چرا مثل همیشه نمی تونم حق به تو بدم و بگم ببخشید من اشتباه کردم می دونم که می دونی هیچ وقت از معذرت خواهی نترسیدم همیشه هر وقت اشتباه کردم و خودم فهمیدم که اشتباه کردم اومدم و معذرت خواستم ولی الان هر کار می کنم نمی تونم شاید چون یه مقدارم به خودم حق میدم ولی به تو هم حق می دم که نباید الان که تو یه شهرغریب هستی همچین رفتاری با هات می کردم بازم نمی خوام بگم معذرت می خوام ببخشید یا حق با تو مثل همیشه فقط می خوام بگم حق با هر دو مون بود

می خوام بگم تو نباید اینقدر من و منتظر می ذاشتی منم نباید اینقدر تند می رفتم این د یگه شده عادت برامون باید هر دفعه یه همچین اتفاقی بیفته

میخوام بگم dd

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط لیمو کوچولو  | 

می شه یکی به من بگه چرا زورپسرا از ما بیشتر ؟ کسی نیست جواب منو بده آخه من تا کی باید واسه این مسئله حرص بخورم آخه

هر وقت چیزی رو این آقای برادر می خواد از من و من دوست ندارم اون کار رو انجام بدم یا اون وسیله رو بهش بدم فقط کافیه مچ دستم رو یه فشار کوچولو البته به نظر خودش کوچولو بده تا هر چی که می خواد بهش بدم مامانم همیشه میگه آخه بچه جون نه اشتباه نشه با بچه همسایه نبود به من میگه بچه جون بله من تو این خونه 99 سالم هم بشه بازم بچه ام میگه بچه جون تو که می دونی زور اون از تو بیشتر پس چرا بی دردسر کاری رو که می خواد انجام نمی دی منم می گم برا اینکه بعدش از خودم بدم میاد من همیشه از تسلیم محض بودن بدم می امده و بدم میاد لا اقال این جوری سعیم رو می کنم هر چند بی نتیجه به قول آقای برادر هر کی زورش بیشتر حق با اونه منم بر گشتم گفتم آقای محترم این قانون جنگل اینجا که جنگل نیست که یه بار یادم نمیاد چی از من میخواست من دلم نمی خواست بدم بگذریم از اینکه آخر سر از من گرفت فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم خدایا این مچ دستم چرا اینقدر درد می کنه اصلا نمی تونم تکونش بدم بعد یادم افتاد که برا چیه این درد آخه خداجون قربونت برم چرا به این موجودات سواستفاده گر همچین قدرتی دادی آخه چراالبته فکر نکنید همیشه همینجوره هابرای کم کردن روی آقا پسرا راهایی وجود داره که اثرش بیشتر و کاری تراز زور اونهاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:6  توسط لیمو کوچولو  | 

من به یه نتیجه ای رسیدم به این نتیجه که هیشکی من و دوست نداره چند روز پیش تولد خواهر زاده ام بود خواهرم یه عروسک خوشگل توپولی ناز براش خریده که خیلی نازبود اینقدر این عروسک و من ناز دادم و چلوندم ناز دادم فکر کنم همچین یه ذره داغونش کردم همونجا به این نتیجه رسیدم

که هیشکی من و دوست نداره به مامانم گفتم شما ها من و دوست ندارین مامانم گفت چه طور گفتم برا اینکه شما ها برا من عروسک نمی خرین مامانم یه ذره من ونگاه کرد بعد آقای برادر که آگه این جور موقع ها حرف نزنه می گن لال گفت خجالت آوره بعد سرشم یه تکون داد یه نگاه عاقل اندر سفیه داداشاته هم کرد منم گفتم من حالیم نیست من و دوست ندارین شماهاا اگه من عقده ای بشم دکتر مهندس نشم تقصیر شماست بعد خواهرم که انگار دلش برام سوخت گفت من برات عروسک می خرم چی دوست داری حتما می دونین که من چقدر خواهرمو دوست دارمممممممم

تا حالا شده از یه رنگ خوشتون نیاد ولی نا خود آگاه همه وسایلتون اون رنگی بشه من از آبی زیاد خوشم نمی یاد ولی الان کامپیوترم آبی دیوار اتاقم آبی رو تختیم آبی قالب وبلاگم هم آبیه به نظر شما چرا این جوریه؟؟؟؟؟

همشم تقصیره رنگ دیوار اطاقم چون بعد از اینکه آبی شد مجبور شدم بقیه وسایل اطاقمو با اون ست کنمممممممم

اول دلم می خواست اطاقوم قرمز کنم ولی هر کاری کردم مامانم نذاشت بعدش گفتم لیمویییییییییی ولی باز گفتنننننننننننننننن نه بین صورتی وآبی یکی

انگار نه انگار اینجا اطاق منه دیگران نطر می دن بعد مجبور شدم بین بد و بدتر بد رو انتخاب کنممممممممم چون به نظرم صورتی رنگ لوسیه البته با پوزش از کسایی که این رنگ رو دوست دارن این نظر منه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 17:54  توسط لیمو کوچولو  | 

امتحانااااااااام تموم شدددددددددددددددد تا حالا غصه امتحانا بود الان غصه نمره ها انگار به من نیومده هیچ وقت آرامش داشته باشم تابستون که می شه این پسرس رو می بینم دلم می خوووواد سر به تنشون نباشه چرا اونا می تونن با یه شلوار و یه پیرهن آستین کوتاه بیان بیرون اونوقت ما باید شلوار مانتو روسری بپوشیم آخه حالا دانشگاه بد تر باید شلوار مانتو مقنعه سیاه بپوشیم هیچی صندلم

نمی شه پوشید از اون بد تر باید جورابم بپوشی تازه می گن بخشنامه اومده جوراب فقط باید سیاه پوشید من نمی دونم این بخشنامه ها رو کی صادر می کنه اگه کسی می دونه لطفا به منم بگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:12  توسط لیمو کوچولو  | 
خدا هیچ کس رو ضایع نکن آدم چه مدلی ضایع می شه این مدلی که من الان براتون می گم فکر کنین یه روز مثل همه روزای دیگه تو اطاقتون با خیال راحت در حال چت و وبگردی و گوش دادن آهنگ هستین که یه هو خواهر گرامی تون وارد اطاق می شن و شروع می کنه به اذیت کردن چرا اطاقت به هم ریخته است تخخخخخخخخخ یکی بزنه تو کله ات خجالت نمی کشی هنوز تو اینترنتی تخخخخخخخخ یکی دیگه بزنه تو کله ات و تو هی بگی خواهر گلم نکن عزیزم نکن عزیز دلم کاری نکن پاشما و اون گوش نده و شما پاشین دنبالش کنین و در حین دنبال کردن با شوهر خواهر عزیز در حالی مواجه بشین کهههههه یه شلوارک یه وجبی با یه تاپ نیم وجبی تنتونهههه و اون لحظه هم از خجالت هم از روی حرص واسه اون لبخند موذیانه خواهرتون بخواین بمیرییییییییییین و لین جوری آدم ضایع می شود
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط لیمو کوچولو  | 
چرا اکثر آدما دوست دارن برا بقیه باید و نباید کنن باید این کار رو انجام بدی نباید اون کار رو انجام بدی ولی معولا خودشون دوست ندارن کسی بهشون باید بگه تا حالا بعد از اینکه یکی براتون باید نباید کرده به حال خودتون توجه کردین من این کار رو انجام دادم می دونین به چه نتیجه ای رسیدم این که اگه کسی به من باید بگه من حتی شده از روی عمد اون کار رو انجام نمی دم چون کلمه باید دنده لج من و فعال می کنه و حتی اگه خودم انجام اون کار رو دوست داشته باشم انجامش نمی دم من فکر نمی کنم کسی باشه که دوست داشته باشه براش باید نباید کنن چه خوبه که یاد بگیریم فقط به دلیل اینکه از یکی چند سال بزرگتریم یا دستور دادن رو دوست داریم دلیلی نداره به کسی دستور بدیم من چون خودم از این کار خوشم نمیاد برا همین نسیت به کس دیگه ای هم همچین کاری نمی کنم خونه ما همه این مطلب رو فهمیدن برای همین اگه کسی کاری از من بخواد و واقعا دوست داشته باشه انجام بشه هیچوقت به من باید نمیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط لیمو کوچولو  | 

مردددددددددددددددددددممممممم خدایا چه هوای گرمی عرضم به حوضورتون که بنده امتحان ریاضی رو دادم از اونجا که این درس اصلا قابل پیش بینی نیست فقط می تونم دعا کنم که قبول شم خدا جوووووووووووووووووووووونم خودت کمک کن دیگه آخه یه مشکل دو تا مشکل نیست که من 2 تا ریاضی گرفتم یعنی اگه خدا اون روز رو نیاره من این امتحان رو بیفتم اون یکی هم حذف می شه

بعدش من بهتره برم بمیرم که این همه تو این تابستون تو این گرما رفتم اومدم پایین ورقه نوشتم استاد من ریاضی کاربردی هم دارماااااااااااااااااااااااااا که اهمیت قضیه رو درک کنه  امیدوارم استاد درک کرده باشه وای که چه دلشوره ای داشتم امروز من روز کنکور این مدلی دلشوره نداشتم داشتم الکی الکی می مردم میبینین این دانشگاه با جونای دسته گل مردم چه کار می کنن حالا هی بیان بگن خوشبه حالتون دانشجویین ای خداااااااااااا من حاضرم با کمال افتخار این افتخار رو به یکی دیگه بدم کسییییییییییییییییییی نبووووووووووووووووووووووود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط لیمو کوچولو  | 

  من خوشحال می شم یکی به من علت خلقت سوسک رو بگه آخه این موجود زشت چندش آور کثیف جز ترسوندن ما خانم ها و دختر خانم های محترم

 چه فایده دیگه ای داره دیروز واسه خودم تو اتاق آقای برادر داشتم فیلم می دیدم که دیدم واااااااااااااای یه سوسک اونم از نوع ماقبل تاریخ از بس که بزرگ بود پرواز کنان اومد داخل اتاق منم خیال تون راحت کم نذاشتم تو جیغ زدن تا مامانم این شیر ززززززززززن اومد و ترتیبش رو داد من که به مامانم افتخار میکنم برا این کار قابل تحسینش یه دست به افتخار مامانم خب ممنون که دست زدین حالا از سوسک بدتر اینه که من شنبه امتحان ریاضی دارم آخه من چرااااااااااااااااا ترم تابستونی گرفتم چرااا خودمم نمی دونم نتیجه اش اینه که مامانم اینا میرن مهمونی و من بدبخت باید بیشینم مثل یه موجود نازنین درس بخونم که الهی هر کی ریاضی رو جزود رسهای دبستان راهنمایی دبیرستان دانشگاه قرار داد تنش تو گور بلرزهههههههه لطفا هر کی داره می خونه بگه آمین ممنونم دیروز مردم از بس خندیدم دیروز آقای برادر رفتن و کله مبارک رو اصلاح کردن و من وقتی دیدمش مردم از خنده به من میگه مرض چرا می خندی می گم کله ات شبیه گردو شده می زنه تو سرم میگم چرا میزنی میگه برا اینکه حرف زیاد می زنی میگم دموکراسی حالیت نیست هر کی حق داره نظرش رو بگه دیگه گفت می خوای دموکراسی نشونت بدم حال کنی منم گفتم نه داداش عزیز و د فرار جنبه انتقاد ندارن دیگه

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:50  توسط لیمو کوچولو  | 
خب منم حالا وبلاگ دار شدم مبارکه مبارکه

اینجا هم قرار هر چی دوست دارم بنویسم همه چی دلم بخواد گاهی شعر مینویسم دلم نخواد

نمینویسم خوبیش اینه هر کار دلم بخواد می تونم اینجا انجام بدم کسی هم نمیگه این کار رو بکن

یا این کار رو نکنو این چقدر خوبه

این از روز اول

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:1  توسط لیمو کوچولو  |