به به سلام چه عجب از این ورا خوش اومدین
ببینم نمیخواین به من تبریک بگین ۲ روزه که دیگه رسما خواهر شوهر شدم یه زن داداش خوشگل جیگر پیدا کردم دیگه رسما داداشمون قاطی مرغ و خروسا شد بهتون بگم دیگه رو زمین نیست رو ابرا راه میره دروغ نگفتم چقد دیدن خوشحالی برادرت قشنگه امیدوارم زندگیش همیشه به همین قشنگی باشه
آقایون خانما این پست قراره خیلی طولانی بی ربط به هم باشه اگه یه جا دیدن خط قبلی به خط بعدی ربط نداره زیاد تعجب نکنین
۱- بعد از یه هفته اخم و تخم من ناز کردن های فراوان برای آقای برادر خلاصه اشتی کردیم ولی با یه سری تغییرات کوچیک تو رابطمون آقا این بشر اصلا بلد نیست برا جنس لطیف خرید بکنه برگشته میگه میخوام براش یه مانتو بگیرم نمیخوام خودشم ببرم میخوام غافلگیرش کنم یه ذره نگاش کردم گفتم این غافلگیری تو منو کشته چه جوری بعد میخوای سایز اون مانتو پیدا کنی اگه خودشو نبری قیافهاش همچین متعجب شده بود باز نگاش کردم گفتم در جریانی ک مانتو رو تو اطاق پرو میپوشن بعد میخرن میگه ای وای حالا چی کار کنم چی بخرم ؟ خلاصه خواهر گلش که بنده باشم به دادش رسیدم چنتا پیشنهاد توپ دادم بهش ازش پرسیدم تا حالا براش گل گرفتی گفت آره روز خواستگاری گفتم هنر کردی براش گل بگیر ازدواج که بکنین عمرا از این کارا بکنی حداقل الان بکن تاثیرش خیلی زیاده من که ناجور گل روم تاثیر میذاره ... رو نمیدونم 
بعدا نوشت : کاپیتان چرا من نمیتونم برا شما کامنت بزارم آیا؟
۲- لباس عقدش رو با هم خریدیم چه هلویی شده بود این داداش بد اخلاق مهربونه من خانمش که عینه عروسکا شده بود واقعا این دو تا خیلی بهم میان کنار هم وای میستن خیلی خواستنی میشن
۳- چهارشنبه از سر کار اومده بودم ب کیفمو پرت کردم رو مبل عینه جنازه هم افتادم رو مبلا دیگه نا نداشتم تکون بخورم مامان هر چی اصرار کرد که پاشو برو دستات رو بشور بیا نهار بخور که گفتم به جون خودم نمیتونم از پله ها بالا برم آقای برادر اومد همچین بنده رو بلند کرد انداخت رو شونش و از پله ها بدو بدو رفت بالا من و گذاشت رو تخت که انگار نه انگار من آدمم ۴۸ کیلو وزن دارم وقتی اومدم پایین خواهرم یا خنده گفت عینه گونی برنج بردت بالا گفتم میگم بی سلیقه هستی بگو نه عینه فرش ابریشم دست بافت منو برد بالا با گفتن اوه اوه کی میره این همه راهو یه زبونه اساسی هم براش در آوردم جدا فک نمیکردم این جور قابل حمل و نقل باشم چن وقت پیشم خونه خواهر بزرگه که پسرش تقریبا همسنه آقا داداشه منه یه چیزی گفت من تو جوابش یه مشت زدم تو شکمش تا اومدم در برم همچین منو گرفت برد بالا سرش که احساس کردم همه انگشتاش فرو رفت لای دنده هام نفسم داشت میرفت میگه بگو ببخشید بیارم پایین خاله ریزه بعدش که منو گذاشت پایین میگه چند کیلویی تو شرط میبندم ۵۰ نداری... (منظور از این سه نقطه خواهرش) و ... (این سه نقطه نامزدش) میبرم بالا کمرم درد میگره ولی تو خیلی سبک بودی میبینین تو رو خدا شدیم پر کاه تا یه هفته دنده هام درد میکرد ولی بعد که برای جناب شوهر خواهر تعریف کردم حسابی آب روغنش و زیاد کردم با مقدار زیادی مظلوم نمایی مچ دستش و همچین پیچوند که یه وری شد
۳- همسر آقای برادر میخواست موهاشو رنگ کنه ازم خواست باهاش برم آرایشگاه وای خدایا این چه بلایی سر خودش آورد ااااوف بیچاره شد عینه اسفند رو آتیش وقتی مواد دکلره رو موهاش گذاشت بالا پایین می پرید
یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین من که چشام ۴ تا شده بود دلم اینقد براش سوخت که خدا میدونه فشارش افتاده بود پایین یه قرص خورد یه آبمیوه خورد یه کم رنگ اومد به صورتش منو میبینی گفتم به من بگن این کارو بکن میشی حوری بهشتی پری دریایی زمینی هوایی میشی
عمرااااااااااااااااااااا
آدم تو این آرایشگاه واقعا فک میکنه این جنس لطیف مازوخیسم داره که این همه درد و بلا رو تحمل میکنه دقیقا سه ساعت نشستیم تو آرایشگاه هی عذر خواهی میکرد ببخشید تو رو خدا لیمو جون از سرکار اومدی خسته ای و اینا منم میگفتم نه عزیزم من دارم درس عبرت میگیرم با دیدن تو
خنده اش گرفت گفت دیگه هرگز این کار و نمکینم گفتم اگه بکنی به عقلت شک میکنم هر چند که خیلی خوشگل شد عینه عروسک آخرش ولی به جونه خودم نمیارزه اون همه درد و تحمل کنی
۴- ما به اتفاق خانواده چن وقت پیش دعوت شدیم جشن تولد البته شبه عروسی بود تا تولد پس ما هم به اندازه یه عروسی رفتن آماده شدیم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم و تمام حواسم به این بود که با اون پاشنه های بلند با مغز نیام پایین
صدای سوت آقای برادر رو شنیدم
هر چقدرم از دست برادرت ناراحت باشی ولی وقتی از تعریف میکنه یه جور خاصی بهت میچسبه اونم خان داداش بنده که عمرا این جور کارا تو وجودش نیست
۵- دیدین بعضی از روزا روز اعتماد به نفسه همه یه جورایی ازت تعریف میکنن عروسی برادر زن داداش بنده به اتفاق خانواده تشریف داشتیم بعدش من یه دختره رو دیدیم که خیلی ناز بود خیلی خوشم اومد و به بغل دستیم نشونش دادم گفتم وای چقد خوشگله این فامیل ما هم عمرا اهله تعریف نیست (یعنی تو فامیلمون از این خبرا نیست که قربون دست و پای بلوریه همدیگه بریم) یه نگاه به من کرد گفت تو که خیلی قشنگ تری
بعد برگشت یا مامان من به صحبتش ادامه داد اوووووووووف ناجور اعتماد به نفسم چسبید به سقف