تبليغاتX
بعضی از روزهای زندگی من

بعضی از روزهای زندگی من

روزانه هایی از جنس لیمو گاهی شیرین گاهی ترش گاهیم تلخ

 

امروز تو مهد موقعی که بچه داشتن تغذیه میخوردن من تو کلاس بودم و داشتم کلاس و مرتب میکردم یهو دیدم یکی از همکارام صدام میکنه  آخه لیمو بیا ببین اینا چه آتیشی دارن میسوزونن سرم و از در کلاس آوردم بیرون با صدای بلند گفتم تا سه میشمارم میخوام ببینم که کی سر جاش ننشسته من میدونم و اون یهو همه همچین به تکاپو افتادن و سرجاشون نشستن که دهنه همه که خودمم جزوشون بودم یه متر باز شد همکارم میگه بابا ابهت بابا استبداد دیکتاتور بزرگ رمز موفقیتت چیه به منم یاد بده

خودمم از خنده مرده بودم هیشکی غیر من نمیتونه این وروجک ها رو آروم نگه داره

زندگی برای من دو جوره گاهی اوقات تو زندگی سوار الاغی خیلی آروم پیش بینی شده تو یه مسیری در حرکتی اول و آخر راه مشخصه گاهی اوقات یه لگدیم به این الاغه میزنم که تند تر تو این بین با خیال راحت آسمون و نگاه میکنی دور و برت نگاه میکنی و میدونی با این سرعت زندگی هیچ اتفاقه خطرناکی برات نمیافته

گاهی اوقاتم این زندگی میشه یه اسب سرکش مجبوری به گردنش بچسبی تا نیفتی اصلا کنترلی روش نداری هرجا بخواد میبردت گاهیم از ترس چشاتو میندی که اتفاقای جلو روتو نبینی هیچ چیز قابل پیشبینی نیست ممکنه از یه جای خوب سر در بیاری یا با کله بیفتی تو یه دره مغزت ازدماغت بزنه بیرون

من دو سال تمام سوار الاغه زندگی بودم همه چی آروم و همه چی قابل پیش بینی الان این اسب سرکش زندگی چنان داره چهار نعل میتازونه که نمیدونم آخرش با سر سقوط میکنم یا همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه خدایا خودم سپردم به خودت

دیروز تو تی وی پرشیا یه کلیپ داشت پخش میکرد که من ۱ دقیقه اخرش رو رسیدم خیلی به نظرم قشنگ بود آقای برادر یه سی دی آورد برام توش که داشتم گشت میزدم به همون آهنگ برخوردم نمیدونم جدید یا قدیمی من تازه شنیدم ولی خیلی حس خوبی به من میده

اسمش همه چی آرومه خواننده اش هم گویا کسیه به اسم حمید طالب زاده طبق عادت چنان کیلیدی کردم به این آهنگ که همش دارم اینو گوش میدم علاوه بر شعر و آهنگ قشنگ انصافا صدای قشنگیم داره کلیپشم خیلی جالبه

همه چی آرومه  تو به من دل بستی    این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن    شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقد خوشحالم    پیشم هستی حالا به خودم میبالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه    من چقد خوشبختم همه چی آرومه

تشنه چشماتم منو سیرابم کن             منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پا برجاست        حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 17:23  توسط لیمو   | 

 

اون کسی که گفته در عفو لذتی هست که در اانتقام نیست هیچ وقت لذت انتقام گرفتن رو نچشیده این چیزیه که من با تمام وجود بهش اعتقاد دارم

دیشب یه خواب خیلی خیلی خوشگل دیدم خواب دیدیم یه پسر بچه ناز ۱ ساله دارم تپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپل مامانی بعد یه جایی منو نگاه کرد با یه قیافه خوشگل به من میگفت مامان بوس مامان بوس بعدم من بغلش کردم و حسابی بوس بوسیش کردم وای خیلی عشقولانه بود خوابم صبح که بیدار شدم خیلی ضد حال خوردم من دلم نی نی میخواد خب فک کنم همه اینا تاثیر حرفای دوستم در مورد دختر جیگرش بود که یه ساعت در مورد شیرین کاریاش تعریف میکرد بهش گفتم یادت میاد قبلا همش غر میزدی که چرا این مادرا به هم میرسن یه ساعت در مورد بچه هاشون صحبت میکنن حالا فهمیدی چرا؟

آقای برادر معمولا تو خونه با لباسی آستین کوتاه یا بدون آستین میگرده چن روز پیش خانمشم بود خونمون بعد من دستمو با آب سرد شسته بودم یهو یه فکر خبیثانه به سرم زد اومد آب که بخور با دستم بازوش رو گرفتم تنش عینه بخاری میمونه حالا فک کن دو دستی بازوش رو چسبیدم دستمم سرد سرد چنان تکونی خورد که من از خنده مررررررررررردم بعدشم تندی رفتم پیش خانم همسزش نشستم که منو نکشه بهش گفتم یادته یه بار از بیرون اومدی دستتت رو کردی تو یقه لباسم این به اون در

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:16  توسط لیمو   | 

مرگ آورترین زمان برای من زمانیه که یکی به من چیزی بگه که من ۱۰۰۰۰ تا جواب حاظر اماده دارم که بهش بگم ولی به خاطر ۱۰۰۰۰۰ دلیل مجبور جوابامو قورت بدم تو چشمای طرف مقابل نگاه کنم بگم اوه ببخشید حق با شماست در حالی که میدونم نییییییییییییییییییییییییییست خدایا دلم میخواد این جور موقع ها خودمو بکشم بعد جنازهمو تیکه تیکه کنم باقیموندهاشم آتیش بزنم

چن روز پیش همرا با آقای برادر و همسر محترمشون نشستیم یه فیلمی دیدم بسی خوفناک این فیلمParanormal Activity  رو نمیدونم دیدن یا نه جونم براتون بگه که بنده زندگیم همچین یه نمه سیاه شده فک کن شب بعد دیدنش تا ساعت ۱ که چراغ ها روشن بود همچین حالم خوب بود آقای برادر اومد گفت ... اس ام اس داده که من دارم از ترس میمیرم هوای لیمو رو داشته باش اومد ببینه خوبم یا نه منم گفتم آره بابا خوبم بعد که آماده شدم برا خواب این چراغ ها رو که خاموش کردیم دیدم وای دارم سکته میکنم هر چی به خودم گفتم لیمو نتررررررررررس شجاع باش بیشتر هول میکردم ساعت ۲ دیگه بلند شدم پتو دورمو بالشم بغلم داشتم میرفتم پیش مامان ولی پایین اینقدر تاریک و ترسناک بود جرئت نکردم برم بعد یه چن دقیقه پشت در اطاق آقای برادر این پا و اون پا کردم آخرش گفتم بیخیال آبرو در و یذره وا کرد کلمو بردم تو درش صدا که خورد یهو بلند شد زل زد تو چشام  گردنمو کج کردم گفتم میشه اینجا بخوابم گفت بیا ما هم بند و بساطمونو پهن کردیم ولی تا صبح خوابم نبرد که  تو خونمون جایی غیر تخت خودم خوابم نمیبره  بعد ساعت نزدیکه سه یاد حرفه فرهاد افتادم که وسطه فیلم گفته بود این چیزه ساعت سه به بعدپیداش میشه همچین اگه فرهاد بالا سرم خواب نبود مرده بودم از ترس حالا شبا باید چراغ راهرو روشن باشه تا صبح وقتی هوا تاریک باشه من تو خونه تنها باشم مثله الان آهنگ میذارم با صدای بلند گوش میدم بلند بلندم با خودم حرف میزنم تا قوت قلب به دم به خودم  تمام چراغای خونه رو روشن میکنم   

قبله فیلم با آقای برادر اتمام حجت کردم که اگه موقع دیدن فیلم بخواد سر و صدا های عجیب غریب در بیاره هر چی دیده از چشم خودش دیده البته به خاطر بودن خانمش و دیدن قیافه های ما که سفید شده بودیم از ترس اذیت نکرد ای زن ذلیل بیچاره اگه من تنها بودم عمرا آروم مینشست یه قسمت فیلم وقتی دختره رو از تخت میکشه پایین اینقد ترسیده بودم که بلند بلند میخندیدم آقای برادر دلش سوخت میگه میخوای بقیشو نبینیم منم سرتق گفتم نننننننننننننننننننه میخوام ببینم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 17:30  توسط لیمو   | 

 

۱- گاهی اوقات فک میکنم استعداد زیادی تو از بین بردن آبروی خودم دارم از نوع خفن خونه خواهرم دعوت بودیم بعد خواهرم اینا یه سری مهمونای متشخصم داشتن خوب تشخص اونا اولش خیلی رو من اثر کرد به مدت یه ساعت تونستم دختر خوبی باشم بعدش همه داشتن فیلم نگاه میکردن از این چندشیا منم که عمرا بشینم با هیجان نگاه کنم ببینم این کارگردان روانی این دفعه میخواد کی رو فجیع بکشه رفتم ته سالنشون شروع کردم به سر خوردن رو پارکتا از این ور سر میخوردم میرفتم ته راه رو بعد دوباره سر میخوردم میومدم تو سالن بدجور داشتیم حال میکردیم اساسی یه ذره هم فکر نمیکردم کسی حواسش به من باشه اینقد که همه تو بحر فیلم بودن یه لحظه حین سر خوردن که سرمو بلند کردم دیدم یه نفر داره منو اینجوری نگاه میکنه منم در کمال پررویی با این قیافه سر خوردم سمت راهرو یه پنج دقیقه آفتابی نکردم خودمو چه معنی میده وقتی همه دارن فیلم نگاه میکنن یکی ته سالن رو نگاه کنه آخه خیلی کاره آقاهه زشت بود مگه نه؟

۲- چند روز پیش از بچه ها خواستم چن دقیقه آروم بشینن تا من کاری رو که داشتم انجام میدادم تموم کنم بعد  بریم حیاط مثلا قول دادن که آروم بمونن هی من گفتم ساکت انگار نه انگار یه خط مینوشتم یه بار میگفتم ساکت یه ده باری ساکت گفتم بار یازدهم دیگه کفرم بالا اومد با کتاب محکم کوبیدم رو میز بعدش بلند گفتم مگه من با شما نیسسسسسسسسسستم وای با صدای کتاب هر کدومشون یه چن سانتی از رو میز پریدن بعد قیافه هاشون اینقد خنده دار شده بود فک کن ۱۳ تا قیافه این جوری آی خندم گرفته بود پشتمو کردم بهشون آی خندیدم فسقلیام یه سکته ناقص زدن البته بعدش یه عالمه ادا اصول در آوردم کلی خندوندمشون همیشه بعد از یه دعوا یه کم دلقک بازی در میارم بچه هام عقده ای نشن 

مربی یکی از کلاسا رفته بود کاری انجام بده از من خواست یه چن دقیقه حواسم به بچه هاش باشه رفتم تو کلاسش یکی از بچه فینگیلیا یه داد و بیدادی راه انداخته بودبیا ببین وسط پاهام قفلش کردم که دست و پا نندازه بعد گفتم وای بچه هاببینین چقد کارش بده حالا من باهاش چی کار کنم میدونین یکیشون چی گفت برگشت گفت خاله خاله  اینقد بزنش تا خون بالا بیاره منو میبینی وای از خنده مرده بودم دیگه

۳- وقتی فندق مرد گفتم دیگه هیچ وقت هیچ حیونی تو خونه نمیارم بعدش که یه بچه گربه پیدا کردم اینقد کوچیک بود که حتی چشاش هنوز بسته بود اینقد ملوس بود که این حرفم یادم رفت با چه بد بختی مامان و راضی کردم آوردمش عاشقش بودم واقعا دوسش داشتم روزی چند بار با سرنگ بهش شیر میدادم حالش خوب بودا بردمش دکتر نمیدونم ذلیل مرده چی کار کرد با حیونم جلوی چشام ذره ذره جون داد دو روز بعد از اینکه چشاش و باز کرد مرد او.ن که مرد اینقد غصه خوردم گفتم یعنی تو یه بار دیگه حیون بیار تو این خونه همچین میزنم تو گوشت که یادت نره حالا رفتم یه ماهی خریدم به قول خواهرم بی دردسره بهش وابسته نمیشی اگه هم بمیره عینه خیالت نیست ولی من هنوووووووووووووووووووزم دلم پیشی میخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:49  توسط لیمو   | 

۱- این روزا انگار همه سیاست خونشون زده بالا حالا من به همه کار ندارم ولی وقتی یکی از پسرای کلاسم با من بحث سیاسی میکنه میگم ای بابا  عجب دنیاییه چند روز پیش یکی از پسرای کلاسم برگشته میگه خاله شما ... رو دوست داری یا آقای ... منو میبینی  با تعجب گفتم چهطور بچه برگشته میگه خاله آقای ... رو دوست داشته باش خندم گرفته بود میگم برا چی عزیزم میگه ...دوست داره آدما رو بکشه جنگ و دوست داره شما دوسش نداشته باش من میبینی کف کردم ای کاش بچه ها رو قاطی این بازیا نکنیم  گوششون و از این حرفا پر نکنیم وقتی بزرگ شدن به اندازه کافی وقت هست براشون

۲- یه مدت نمیدونم چرا همه گیر دادن به این که لیمو برو گواهی نامه بگیر لیمووووووووو برووووووووو برووووو هی من به هر زبونی که بلدم میگم بابا من اصلا رانندگی دوست ندارم دلم نمیخواد ای بابا مگه زوره من دوست دارم صندلی جلو بشینم شیشه رو بدم پایین و از ماشین سواری لذت ببرم حرص و جوش رانندگی و ترافیک همه دردسراش باشه ماله راننده باز اینا حرف خودشون میزنن تمام مشکلات دنیا حل شده تنها مشکل باقیمونده اینه که من رانندگی یاد بگیرم

۳- دیروز بچه ها داشتن نقاشی میکردن منم داشتم نگاشون میکردم 

محمد مطمئنم از اون بچه هایی میشه که دخترا براش میمیرن وروجک چشاش از اون مدلایی که میگن سگ داره وقتی تو چشام نگاه میکنه  دلم میخواد بغلش کنم بعدش بچلونمش امیر دستاش خیلی قشنگه عینه پیانیستا میمونه دستای سفید  ظریف با انگشتای کشیده علی رضا گنده لات کلاس منه بزرگ بشه از اون پسرایی میشه که حرف حرف خودشونه صورت با نمکی داره مطمئنم بزرگ شه از اون مرد سالارای درجه یک میشه امیر شماره ۲ مثبت ترین پسر کلاس فک نکنم بزرگ بشه جزو خوش قیافه ها بشه ولی مهربونیش کارشو راه میندازه محمد شماره ۲ خب باید بگم نه اخلاق داره نه قیافه ولی خب به اندازه کافی ای کیو داره  سینا خنثی است از اون خوشگلای بی نمک ماهان با هوش ولی بینهایت حرص درار گاهی اوقات دلم میخواد سرم و از دستش بکوبم به دیوار  عرفان پسر کو ندارد نشان از پدر  تو بیگانه خوانش نخوانش پسر کپی برابر اصل ۳۰ سال بعدش کاملا مشخصه تینا قشنگ نیست ولی بی نهایت ظریف کوچولوئه از اون دختر شکستنیاست با احتیاط باید باهاش رفتار کرد فاطمه قضیه عرفان در اینم صادقه با مامانش مو نمیزنه باید گفت خوش به حالش چون مامان قشنگی داره دوقلو ی کلاسم میشه گفت یک جفت گربه وحشی دو سوم زمانی که تو مهدن مشغول جدا کردنشونم که چشاش همو در نیارن پارسا ووف یعنی ناجور خوشگله آدم کیف میکنه از دیدنش از اون دختر کشای درجه یک ولی بی نهایت لوووووووووووووووس عاشق تک تکشونم  چقد دوست دارم وقتی حسابی بزرگ شدن دوباره ببینمشون

۴- به مامان گفتم که فردا شب ماکارونی درست کنیم آقای برادر برگشته میگه لیمو تو درست کن مامان چشاش درشت شد میگه کی درست کنه ؟ دستت درد نکنه حالا اون بهتر درست می کنه بنده خدا اینقد از دستپختش تعریف کردن بهش شک وارد شد با شنیدن این حرف

 هر وقت خانم آقای برادر دعوتن منزل ما بنده در نقش یانگوم ایفای نقش میکنم جالبه هی به من میگه لیمو غذا های جدید درست کن نمیدونم چرا فک کرده من سامان گلریزم غذا از خودم اختراع کنم تازه مامان هم برگشته میگه لیمو میدونی اگه اراده کنی خوب غذا درست میکنی تمیز کار میکنی چرا هر ۱۰۰ سال از این هنر نمایی ها میکنی یکی دیگه داره زن میگیره یکی دیگه داره شوهر میکنه نمیدونم چرا من باید کدبانو بشم فک کنین ساعت ۴ از سر کار بیای خرید بکنی بعد اینو بپزی اونو خورد کنی اینو قاطی کنی بعد یه تن ظرفم بشوری اگه این آدم یانگوم نیست پس کیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:49  توسط لیمو   | 

به به سلام  چه عجب از این ورا خوش اومدین

ببینم نمیخواین به من تبریک بگین ۲ روزه که دیگه رسما خواهر شوهر شدم یه زن داداش خوشگل جیگر پیدا کردم دیگه رسما داداشمون قاطی مرغ و خروسا شد بهتون بگم دیگه رو زمین نیست رو ابرا راه میره دروغ نگفتم چقد دیدن خوشحالی برادرت قشنگه امیدوارم زندگیش همیشه به همین قشنگی باشه

آقایون خانما این پست قراره خیلی طولانی بی ربط به هم باشه اگه یه جا دیدن خط قبلی به خط بعدی ربط نداره زیاد تعجب نکنین

۱- بعد از یه هفته اخم و تخم من ناز کردن های فراوان برای آقای برادر خلاصه اشتی کردیم ولی با یه سری تغییرات کوچیک تو رابطمون آقا این بشر اصلا بلد نیست برا جنس لطیف خرید بکنه برگشته میگه میخوام براش یه مانتو بگیرم نمیخوام خودشم ببرم میخوام غافلگیرش کنم یه ذره نگاش کردم گفتم این غافلگیری تو منو کشته چه جوری بعد میخوای سایز اون مانتو پیدا کنی اگه خودشو نبری قیافهاش همچین متعجب شده بود باز نگاش کردم گفتم در جریانی ک مانتو رو تو اطاق پرو میپوشن بعد میخرن میگه ای وای حالا چی کار کنم چی بخرم ؟ خلاصه خواهر گلش که بنده باشم به دادش رسیدم چنتا پیشنهاد توپ دادم بهش ازش پرسیدم تا حالا  براش گل گرفتی گفت آره روز خواستگاری گفتم هنر کردی براش گل بگیر ازدواج که بکنین عمرا از این کارا بکنی حداقل الان بکن تاثیرش خیلی زیاده من که ناجور گل روم تاثیر میذاره ... رو نمیدونم

بعدا نوشت : کاپیتان چرا من نمیتونم برا شما کامنت بزارم آیا؟

۲- لباس عقدش رو با هم خریدیم چه هلویی شده بود این داداش بد اخلاق مهربونه من خانمش که عینه عروسکا شده بود واقعا این دو تا خیلی بهم میان کنار هم وای میستن خیلی خواستنی میشن

۳- چهارشنبه از سر کار اومده بودم ب کیفمو پرت کردم رو مبل عینه جنازه هم افتادم رو مبلا دیگه نا نداشتم تکون بخورم مامان هر چی اصرار کرد که پاشو برو دستات رو بشور بیا نهار بخور که گفتم به جون خودم نمیتونم از پله ها بالا برم آقای برادر اومد همچین بنده رو بلند کرد انداخت رو شونش و از پله ها بدو بدو رفت بالا من و گذاشت رو تخت که انگار نه انگار من آدمم ۴۸ کیلو وزن دارم وقتی اومدم پایین خواهرم یا خنده گفت  عینه گونی برنج بردت بالا  گفتم میگم بی سلیقه هستی بگو نه عینه فرش ابریشم دست بافت منو برد بالا با گفتن اوه اوه کی میره این همه راهو  یه زبونه اساسی هم براش در آوردم جدا فک نمیکردم این جور قابل حمل و نقل باشم چن وقت پیشم خونه خواهر بزرگه که پسرش تقریبا همسنه آقا داداشه منه یه چیزی گفت من تو جوابش یه مشت زدم تو شکمش تا اومدم در برم همچین منو گرفت برد بالا سرش که احساس کردم همه انگشتاش فرو رفت لای دنده هام نفسم داشت میرفت میگه بگو ببخشید بیارم پایین خاله ریزه بعدش که منو گذاشت پایین میگه چند کیلویی تو شرط میبندم ۵۰ نداری... (منظور از این سه نقطه خواهرش) و ... (این سه نقطه نامزدش) میبرم بالا کمرم درد میگره ولی تو خیلی سبک بودی میبینین تو رو خدا  شدیم پر کاه تا یه هفته دنده هام درد میکرد ولی بعد که برای جناب شوهر خواهر تعریف کردم حسابی آب روغنش و زیاد کردم با مقدار زیادی مظلوم نمایی مچ دستش و همچین پیچوند که یه وری شد

۳- همسر آقای برادر میخواست موهاشو رنگ کنه ازم خواست باهاش برم آرایشگاه وای خدایا این چه بلایی سر خودش  آورد ااااوف بیچاره شد عینه اسفند رو آتیش وقتی مواد دکلره رو موهاش گذاشت بالا پایین می پرید  یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین  من که چشام ۴ تا شده بود دلم اینقد براش سوخت که خدا میدونه فشارش افتاده بود پایین یه قرص خورد یه آبمیوه خورد یه کم رنگ اومد به صورتش منو میبینی گفتم به من بگن این کارو بکن میشی حوری بهشتی پری دریایی زمینی هوایی میشی عمرااااااااااااااااااااا آدم تو این آرایشگاه واقعا فک میکنه این جنس لطیف مازوخیسم داره که این همه درد و بلا رو تحمل میکنه دقیقا سه ساعت نشستیم تو آرایشگاه هی عذر خواهی میکرد ببخشید تو رو خدا لیمو جون از سرکار اومدی خسته ای و اینا منم میگفتم نه عزیزم من دارم درس عبرت میگیرم با دیدن تو خنده اش گرفت گفت دیگه هرگز این کار و نمکینم  گفتم اگه بکنی به عقلت شک میکنم هر چند که خیلی خوشگل شد عینه عروسک آخرش ولی به جونه خودم نمیارزه اون همه درد و تحمل کنی

۴- ما به اتفاق خانواده چن وقت پیش دعوت شدیم جشن تولد البته شبه عروسی بود تا تولد پس ما هم به اندازه یه عروسی رفتن آماده شدیم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم و تمام حواسم به این بود که با اون پاشنه های بلند با مغز نیام پایین صدای سوت آقای برادر رو شنیدم هر چقدرم از دست برادرت ناراحت باشی ولی وقتی از تعریف میکنه یه جور خاصی بهت میچسبه اونم خان داداش بنده که عمرا این جور کارا تو وجودش نیست

۵- دیدین بعضی از روزا روز اعتماد به نفسه همه یه جورایی ازت تعریف میکنن عروسی برادر زن داداش بنده به اتفاق خانواده تشریف داشتیم بعدش من یه دختره رو دیدیم که خیلی ناز بود خیلی خوشم اومد و به بغل دستیم نشونش دادم گفتم وای چقد خوشگله این فامیل ما هم عمرا اهله تعریف نیست (یعنی تو فامیلمون از این خبرا نیست که قربون دست و پای بلوریه همدیگه بریم) یه نگاه به من کرد گفت تو که خیلی قشنگ تری بعد برگشت یا مامان من به صحبتش ادامه داد اوووووووووف ناجور اعتماد به نفسم چسبید به سقف

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:5  توسط لیمو   | 

گاهی اوقات که برادرم رو نگاه میکنم با خودم میگم که یعنی این داداشه منه مون که ازش یه سوال رو ۲ بار میپرسی بار دو م با داد جوابت رو میده بابا این اینهه لطافت و از کجا آورده یهو دلم برا خودمون سوخت خدا خیر بده این جنس لطیف رو که چه کارها نمیکنن البته این همه لطافت به ما که میرسه میشه... ولی چکنم داداشم میمیرم براش اینو گفتم که بعد پایین رو خوندین نگین لیمو دیگه داداشش و دوست نداره ها دلم فقط گرفته ازش اونم چن روز دیگه باز میشه

اینو مینویسم تا یادم بشه و هیچ وقت فراموشم نشه هیچ وقت دیروز با من طوری صحبت کرد که هیچ انتظارش و نداشتم منم اول بغض کردم بعد یه نفس عمیق کشیدم چند بار پلک زدم که اشکه دمه مشکم جاری نشه بهش گفتم باشه آقا از این به بعد به شما میگم والاحضرت پادشاهی اومدم بالا اولش خواستم گریه کنم بعد به خودم گفتم ای بابا هر کی ندونه فک میکنه چی شده تصمیم کبری رو گرفتم شوخی تعطیل تو سر و کله هم زدن تعطیل حرف زدن با احترام تمام تو میشه شما اگه این چیزیه که میخواد همون میشم ببینیم کی پشیمون میشه

خب ترکش ناراحتیم از دست آقای برادر گرفت به مامان بنده خدا انقد رفتارم زشت بود که الان یادم میاد میخوام از خجالت بمیرم مخصوصا یاد این حرفش که میافتم که گفت لیمو تو رو به روح بابات این طوری نکن تا حالابهم این و نگفته بود ولی ایکاش وقتی ناراحتم یه ذره به حال خود م بزارن هی نپیچن به پر و پام ۱ ساعت ۲ ساعت ولم کنن تا بعد اینجوری از عذاب وجدان نمیرم

امروز از بیرون که اومد منم از حموم در اومده بودم رفتم رو مبل کنارش نشستم یه ذره خودم رو براش لوس کردم موهامو  بو کردگفت هیچ میدونی تو گربه ملوس منی گفتم آره بعضی اوقاتم مثله گربه وحشی میشم و پنجه میکشم گربه اخلاقش اینه مامان همون قد که ملوسه وحشیم هست  تو رو خدا وقتی ناراحتم دور و برم نیا که این جوری بشه تا حالا ۱۰۰ بار گفتما کیه که گوش بده هیچ وقت متوجه نشدی وقتی ناراحتم نازمو کشیدن بیشتردیونه ام میکنه گفتش آخه تو سوای آدمیزادی بچه

 شاید حق داره

غیراز این چن روز آخر روزهای پر از آرامش رو میگذرونم کار کار کار و بچه ها دفعه بعد بیام یه عالمه چیز خنده دار مینویسم ازشون تلافی امروز بشه

اینم بگم اولین مهمونیی که تمام مسولیتش با خودم بود رو دادم  از پختن و شستن و تمیز کردن غیر از خرید کردن که عمرا مامان بزاره من این یه کار روبکنم همه نشستن به من جنس بنجل غالب کنن ولی ناجور احساس بزرگی و خانمی داره بهم دست میده ها

برادر من خواهر من پرت نکن اون لنگه کفش روببین این پست غمگینانه بود روحیه ام حساسه خیله خب بابا بعد نود و بوقی اومدم دلم میخواد شاهنامه بنویسم رفتم فحش ندیا این چرت و پرتا چی بود نوشتی باشه افرین

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:50  توسط لیمو   | 

 

اگه به ساعت های آپ کردن من تو این چن تا پست آخر دقت کنین به این نکته شوم پی میبرین که بعله باز ساعت خواب ما قاط زده با ساعت مردم آمریکای جهان خوار تنظیم شده یعنی بنده ۱۰ صبح میخوابم ۹ شب پا میشم بعد دوباره نمیخوابم تا ۱۰ صبح به شدت در آستانه روانی شدن هستم

این روز ها عجیب به این برادرطفلونکیم گیر میدم کافیه یه قاشق جا به جا کنه یا یه لیوان ببره آشپزخونه تا من جمله بااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااا  دقیقا با همین کشش بگم و دنبالش اضافه کنم مردم دارن متاهل میشن چه زرنگ شدن چه کار کن شدن اینقد اینو من به این بنده خدا گفتم بعدش خندیدم که آقای برادر به این جمله آلرژی پیدا کرده شدید و من رو تهدید کرده که اگه یه بار فقط یه بار دیگه اینو بهش بگم با یه حرکت بنده رو از پنجره میندازن تو حیاط روزی که میخواستن تشریف ببرن با همسر آینده گفتگوی تمدن ها داشته باشن تا من و میدید میگفت سااااااااااااااااااااااکت لیمو حرف نزن شنیدی هیچی نگو منم با یه قیافه پلیییییید میگفتم الهی بمیرم برات استرس داری نترس داداشی نمیخوردت خلاصه کنم براتون در حال انتقام گرفتن هستیم  خانم خواهر هم هی راه میره بهش میگه اخخخخخخخخخخخخخلاقتو درست کن با خانمت میخوای اینجوری کنی عجیب این روزها برادرمان را دوست داریم و برایش خوشحالیم و دختری رو که اینطور برادرم رو خوشحال کرده رو هم خیلی میدوستیم

بین سه تا اقایون برادر نشستی به داداش بزرگه داری غرغر داداش کوچیکه رو میکنی که از وقتی رفته کلاس هاپکیدو میاد از تو به عنوان مترسک استفاده میکنه و راههای شکستن استخون دست و پا و گردنت رو بهت میگه هی  بلندت میکنه میندازه تو رو این ور اون ور داداش بزرگه میگه بیا چن تا فن بهت یاد بدم بزنی پدرش رو در بیاری منم ساده باور کردم اولین حرکتش چیز جالبی بود اینکه وقتی یکی مچت رو گرفته چه طوری مچت رو از دستش با یه چرخش در بیاری بعدش این مچ دست راست من گذاشت بین انگشت اشاره و انگشت وسطیش چنان فشاری داد که من رو مبل یه وری شدم داداش وسطی گفت نکن آقا الان میزنی مچ بچه رو میشکونی  در واقع یه کم دیگه فشار میداد واقعا مچم خورد میشد بعدش گفت بیا یه حرکت یادت بدم توووووووووپ آخه آدم چقد میتونه ابله باشه منم زل زدم بهش گفت مچ دستم رو اینجوری بگیر تا من بیام دستش رو بگیرم همچین خوابوند تو صورتم که عینه این فیلم ها صورتم یه وری شد بعدشم گفت حمله بهتر از دفاعه اینو هیچ وقت یادت نره من که دستم رو صورتم بود   بود بین خودمون باشه یه کوچولو اشکم تو چشام جمع شده بودمونده بودم چی کار کنم  قبلا گفتم که وحشی میشم یکی بزنه تو صورتم ولی خب نمیتونستم سر داداش بزرگه داد بزنم یا جفت پا برم تو شکمش که واسه همین بغض کرده بودم  اگه فرهاد بود زنده نمیموند فرهاد گفت واااااااااااااااای تو صورتش زدیییییییی داداش وسطی گفت دلت اومد اینجوری بزنیش آخه! مامانم زل زل فقط نگاه میکرد منم گفتم دیگه هیچ وقت این کارو نکن چون دفعه بعد معلوم نیست چی کار میکنم داداش بزرگه رو خیلی دوسش دارم ولی هیچ وقت به خاطر این کارش نمیبخشمش چه طوری تونست بزنه تو صورتم لا اقل اگه دو تا داد میزدم یه چنتا مشت فک نکنم اینقد قضیه برام تراژدی میشد

در مورد مچ دست راستم که فرداش اصلا نمیتونستم تکون بدم هم دیگه حرفی نمیزنم شیطونه میگه یه کلاس رزمی پیدا کنم برم از این فنا یاد بگیرم بعد بیام بزنم پودرشون کنما

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:42  توسط لیمو   | 

 

یه شب وقتی خوابم احساس میکنم ی چیزی تو تختم در حال حرکته از خواب میپرم رو تخت میشینم پتوم رو میزنم کنار و میبینم یه ماربزرگ سیاه تو تخت من داره لای دست و پاهای من میخزه از تخت میپرم پایین یه جیغ بلند میکشم و مامانم رو صدا میکنم با بدبختی خودم رو میرسونم سمت در اطاق با باز کردنش میافتم بغل مامان حالا مامان بیچاره از ترس رنگش شده عینه گچ منم فقط گریه نکردم منو گرفته بغلش و هی میگی چی شده اخه منم در حالی که سرم رو شونشه میگم رو تختم یه مار گنده است اونم میگه آخه دختر ۳ نصفه شب مار تو اطاق تو چی کار میکنه منم که دیگه گریم گرفته میگم به خدا تو تختم یه ماره خودم دیدمش چراغ رو روشن میکنه میره تو اطاق میگه ببین هیچی نیست خواب دیدی عزیزم منم که الا بلا خودم دیدمش مامان خوب نگاه کن شده بود عینه این فیلم ها که بچه به مامانش میگه تو اطاقش هیولا اومده حالا مامان پتو رو میگیره تکون میده زیر تخت و نگاه میکنه میگه ببین نیست خواب دیدی لیمو جان از اون اصرار از من انکار بعد از چن دقیقه بغل مامان موندن یه کم برگشتن به حالت عادی قبول میکنم که خواب دیدم مامان اینقدر دلش برام سوخته بود میگه تا حالا تو رو این طور رنگ پریده ندیده بودم یه لیوان آب بهم میده دستش رو میذاره رو قلبم چشاش گرد میشه

بعضی وقت ها بعضی از خواب ها نافرم شبیه واقعیته اون شب واقعا تا مرز سکته رفتم فک کنم آخرای اسفند بود که این اتفاق افتاد نمیدونم چرا یهو یادش افتادم  این دوبار که خواب این جونور رو این طور واقعی میبینم فک کنم بار سوم دیگه به دیار باقی بشتابم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:13  توسط لیمو   | 

 

دیشب جایی به همراه مامان تشریف داشتیم در راه برگشت مامان هی میگفت وای یه عالمه ظرف باید بشورم بعد هی نگاههای معنا دار به من میکرد منم که راه کوچه علی چپ رو اصولا خوب بلدم گفتم خب فردا میشوری دیگه الان برو بخواب

هرکی بگه واه واه چه تنبل خودشه من دیروز به اندازه کافی وظائف دختر خونه بودن رو انجام دادم کل خونه رو جارو زدم تازه گرد گیریم کردم خدا رو خوش میاد ظرفم بشورم

اگه گفتین اومدیم خونه چی دیدیم به به یه آشپزخونه دسته گل خلاصه آقای برادرمون یه دوره تمرینات فشرده برای روزهای خوش زندگی مشترک داره تجربه میکنه

فک کن خیلی جدی تو صورتت نگاه کنن بگن تو مثلا خواهری چه خواهری هستی که خبر از دل برادرت نداری که کسی رو دوست داره تو باید اول میفهمیدی خواهرا محرم راز برادراشونن در عرض ۵ دقیقه یه بنده خدایی بنده رو با خاک یکسان نمودن منم که معرف حضورتون هستم جواب ندم میگن لال  منم گفتم فک میکردم شما من و خوب میشناسین من اصلا آدم کنجکاوی نیستم از فضولی کردنم هیچ خوشم نمیاد کسی بخواد چیزی به من بگه گوش میکنم ولی هیچ وقت از کسی سوال نمیکنم اگه لازم میدید به من میگفت اگه نگفته حتما لازم نبوده من بدونم 

یکی دیگه زن میخواد بگیره من باید جواب پس بدم عجب دوره زمونه ای شده

حالاااااااااااااااااااااااااااااا دست دسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست سووووووووووووووووووووووت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:30  توسط لیمو   |