۱-می دونین نامردی یعنی چی
یعنی اینکه چهارشنبه بهتون بگن پنج شنبه هم باید بیاین و شما صبح پنج شنبه مثل همیشه ساعت ۷:۳۰ با بدبختی و فلاکت و فحش دادن به خودتون از خواب بلند شین بعد بیست دقیقه به هشت زنگ بزنن که نه امروز تعطیله نمیخواد بیاین
یعنی من میتونستم الان سه ساعت مفید بخوابم ولی الان بیدارم دارم وبلاگ مینویسم نامردی از این بالاتر ولی عوضش با مامان یه صبحانه مشتی با مربای آلبالو مامان پز خوردیم
ساعت هفت و ربع تا یه ربع به هشت فقط ماله من و مامان یه صبحانه دو نفری و یه ذره حرفای مادر و دختری
کلا دوست دارم این نیم ساعت و فقط من و مامانیم نه نیلو فر نه عاطفه نه فرهاد نه کسه دیگه این ساعت فقط ماله من و مامانمه
و هیچ خوشم نمیاد با کسه دیگه قسمتش کنم
۲- من هیچ وقت از گذشته ها عبرت نمیگیرم هفته پیش که میخواستم اطاق خودمو جارو کنم دیدم مامان یه جوری نگام میکنه وقتی دارم جارو برقی رو از کمد میارم بیرون بعدش گفتم میخوای هال رو جارو بزنم با یک لبخند بسی زیبا
گفت اگه جارو بزنی که ثواب میکنی اطاقم رو جارو زدم بعد رفتم این هال درندشت خونه رو که اندازه زمین فوتبال جارو زدم بعد دیدم مامان باز یه جوری نگام میکنه
با یک نگاه مظلومانه گفت آشپزخونه رو هم جارو میزنی از اونجا که اون روز سرحال بودم گفتم باشه اینم چشم بعد از آشپزخونه اومدم بیرون که جارو رو جمع کنم دیدم باز داره منو اونجوری نگاه میکنه
ایندفعه با عصابنیت پرسیدم جای دیگه ای هم هست که جارو نکردم با یه لبخند مونا لیزایی گفت آره عزیزم راهرو و پله ها رم جارو بزنی خیلی خوب میشه دیگه عملا جارو برقی رو داشتم می کوبیدم به در و دیوار اونجا هم که تموم شد پیش خودم گفتم الان برم پایین میگه تو که اینقدر دختر خوبی هستی و همه جا رو جارو زدی اطاق فرهادم جارو بزن
ولی فک کنم دیگه خجالت کشید اینو بگه وقتی جارو رو گذاشتم سرجاش گفتم همین کار ها رو میکنی من کار نمیکنم دیگه میخوای برم خونه همسایه هارم جارو بزنم حالا امروز دوباره دیدم داره هی دور و برو نگاه میکنه بعدش خدا بکشه این روحیه فردینی منو
گفتم میخوای هال رو جارو بزنم همچین با خوشحالی گفت آره خیلی خوب میشه میخواستم بگم خجالت میکشیدم البته فک کنم این بارم چرخه جارو زدن از هال شروع بشه
۳-پریروز مامان آلبالو خرید که هم شربت درست کنه هم مربا بعد من که از مهد اومدم دیدم رو کابینت یه سبد پر آلبالو شسته و درشت هی به من نگاه میکنه میگه بیا منو بخور ببین چقد خوشرنگ و خوشمزه ام دیگه آدم روی آلبالو رو زمین نمیندازه که اینم بگم مامان هیچ از ناخونک زدن خوشش نمیاد ولی من ریسک حضور مامان تو اشپزخونه رو قبول کردم رفتم اول چند تا برداشتم خوردم مامان هم هم داشت ناهار درست میکرد هم کلم و شلغم و از این جور چیزا برا ترشی گرفته بود داشت خورد میکرد من دیدم هیچی نمیگه چند تا دیگه ور داشتم خوردم باز با تعجب دیدم هیچی نمیگه
هی خوردم خوردم تا خودم از رو رفتم گفتم مامان من دارم آلبالو نمیخورما مامان نگام کرد و گفت میبینم گفتم این یه آزمایشه دارم آستانه تحملت رو اندازه میگرم تبریک میگم بهت از آخرین باری که این آزمایش انجام شده روند رو به رشدی رو داری طی میکنی مامان گفت نه عزیزم وقت ندارم آستانه تحمل واقعیم رو نشونت بدم
نه خداییش شما اگه تو یخچال خونتون یک عالم آلبالویی که هسته اش جدا شده و آماده خوردن داشته باشین میتونین بی تفاوت از کنارش رد بشین چه توقعاتی از آدم دارنا![]()
![]()
۴- یه نفر بهم میگه خیلی بیمعرفت شدی دیگه سر نمیزنی نمیای پیشم اصلا ازت انتظار نداشتم ایکاش اونقدر شجاع بودم که توصورتش نگاه کنم و بگم عزیزم اگه زیاد نمیام پیشت اگه خیلی کم بهت زنگ میزنم عکس العملیه در برابر کارهات به خاطر اینکه با با مایوس بودنت با نا امید بودنت با فقط از مشکلات حرف زدنت با حرف زدن پشت سر بقیه و محکوم کردنشون به خاطر کارهایی که کم و بیش خودتم انجام میدی خسته ام کردی هر چی روحیه و انرژی دارم با دیدنت انگار با یه سرنگ بزرگ از بدنم کشیده میشه ای کاش میتونستم تو چشمات نگاه کنم و بگم فقط تو نیستی که مشکل داری فقط تو نیستی که گاهی اوقات زندگی برات سخت میشه ولی فقط تویی که انگار دوست داری همش از مشکلاتت حرف بزنی ولی هنوز اینقدر زیاد دوست دارم و برام مهمی که نمیتونم ناراحتت کنم و از خودم برنجونمت اگه دیگه زیاد پیشت نمیام اگه زیاد بهت زنگ نمیزنم از رو بیمعرفتی نیست برا اینه که میترسم که یهو بزنم زیر همه چی زل بزنم تو صورتت و همه اینا رو بهت بگم با تمام این حرفا هنوزم خیلی دوست دارم خیلی زیاد![]()
۱- معمولا اگه هر روز خونه باشی جمعه با روزای دیگه برات فرقی نداره چون هر روز تا ساعت۲ ۱ میخوابی و برات فرقی نمیکنه امروز شنبه است یا پنج شنبه اما اگه مدرسه بری یا دانشگاه یا سر کار خیلی خوب قدر جمعه هات رو میدونی و لذت این خواب تا ساعت ۱۲ برات دو برابر میشه یادمه اون موقع ها که مدرسه میرفتم همیشه موقع امتحان صبح های زود پا میشدم ۴ یا ۵ اصلا از اون بچه هایی نبودم که شبا درس بخونم بعد که از خواب بلند میشدم همون ۱۰ دقیقه لعنتی شروع میشد بعد که میدیدم فرهاد خوابه مامان خوابه اینقد حرصم در میومد که حد نداشت دلم میخواست همشون رو از خواب بلند کنم بعد از مدرسه هم که دانشگاه شروع شد بعد از تموم شدن دانشگاه به حد مرگ میخوابیدم فرهاد بلند میشد میرفت سرکار من خواب بودم میومد من خواب بودم دوباره ساعت ۲ که میرفت هنوز من خواب بودم یه روز اعتراف کرد که خیلی دلش میخواست بیاد منو صبحا اینقد تکون بده تا از خواب پا شم چقده من و این شبیهیم آخه دو تامون افکارمون هم خبیثه![]()
![]()
۲- کم کم دارم به این نتیجه میرسم که همون طور که میگن دختر یا کلا زنا موجودات عجیبین همیشه به این حرف میخندیدم و میگفتم اخه ما کجامون عجیبه ولی یه چند نمونه رفتار های خاص دیدم که باورم شده واقعا همه نه ولی بعضیامون خاصیم مثلا دختری رو میشناسم که همیشه با پدر مادرش سر پوشیدن لباس یا بیرون رفتن یا تا چه ساعتی بیرون از خونه بودن خیلی از چیزای دیگه همیشه بحث داره همیشه هم تو خونشون سر رفتار هاش دعواست ولی همین دختر خانم کافیه بوی فرند محترمشون بهش بگن که مثلا فلان مانتوت تنگه نپوش اصلا دیگه به اون مانتو نگاه نمیکنه یا مثلا خوشم نمیاد با اون دوستت بیرون بریا دیگه اصلا اسم اون دوستشم نمیاره یه بارم میخواستم شلوار بخرم بوتیک یه دونه اطاق پرو بیشتر نداشت همچنان که منتظر بودم کسی که تو اطاقه بیاد بیرون صداشم میشنیدم که داره با کسی تلفنی صحبت میکنه چون بوتیک خلوت بود صداش کاملا واضح بودکه میگفت نه ... به جون خودت اصلا کوتاه نیست باور کن اگه تنگ باشه اینقد گشاده داره از کمرم میفته نه به خدا اصلا اون طوری نیست و من بیرون در با فکی افتاده پایین و چشمهایی گرد شده داشتم این مکالمه رو گوش میکردم محض رضای خدا یکی بیاد به من بگه این آقا پسرا چه خاصیتی دارن که بعضی از دخترا عینه گوسفند حرفاشون رو گوش میدن حالا اگه همون حرف پدر مادرشون بگن از زهرم تلخ تره
نمیخوام بگم من هر چی مامانم بگه همون کار رو میکنم نه اصلا منم خودم با مامانم همیشه سر کارام بحث دارم و این بحثا برا اینه که کلا از تکلیف تعیین کردن بدم میاد وقتی نزارم مامانم بهم بگه چی کار بکنم مطمئنا به کسه دیگه هم اجازه نمیدم حالا چرا بعضیا حرف بوی فرندشون از پدر مادرشون براشوم مهمتره سوالیه که جوابی براش ندارم![]()
۳- پنج شنبه شبکه ۱ یه فیلم داد به اسم اثبات با دین این فیلم و ذهن زیبا به این نتیجه رسیدم که بیشتر نخبه ها و نابغه های ریاضی شیزو فرنین خدایا ازت تشکر میکنم
که ریاضی رو اندازه خیار شوری که خوردش کردی تو سالاد الویه ریختیش میفهمم و تا اینجا که خودم رو رسوندم با حفظ کردن مسئله ها بوده![]()
۴- چهارشنبه برای انجام کاری با دوستم بیرون رفتم بعدش دوستم گفت تا اینجا که اومدیم بیا تا موج شکن بریم منم که پایه گفتم باشه همچنان که ما مشغول قدم زدن بودیم دو تا پسر تقریبا ۲۶ ساله مثله اینکه ما رو پسندیدن و افتادن دنباله ما و ما هم مثله دختر خانم های با شخصیت تاکتیک بیتفاوتی رو در پیش گرفتیم که انگار نه انگار دارن پشت ما راه میان من باید تا کتاب فروشی میرفتم چون مامان گفته بود برا نیلو به خاطر شاگرد اول شدنش جلد ۷ هری پاتر رو بگیرم بچه مثله خودم عشقه هری پاتره تا نزدیکای کتاب فروشی دنبال ما اومدن یه جورایی انگار می ترسیدن بیان حرفشون رو بزنن از طرفی هیچ چراغ سبزی هم از طرف ما دریافت نمیکردن بنده های خدا تا اینکه خیلی نزدیک شدن و شروع کردن به صحبت با هم یکشون گفت همه بدبختی و سختیه کار از اینجا شروع میشه و اون یکی گفت آره راست میگی چقدم سخته شروع کردنش بعد اون یکی گفت ببین انگار اصلا با ما حال نمیکنن حتی ما رو نگاهم نمیکنن دوباره اون یکی گفت ببین اصلا از خیرش بگذریم بیا مثله آدم های با شخصیت از کنارشون رد شیم اینا ضایعمون میکننا بعد از تبادل افکارشون راهشون رو گرفتن و رفتن![]()
خب این فیلم سینمایی رو براتون تعریف نکردم که بگم دو نفر افتادن دنبالمون
فقط میخواستم بگم چقده بعضی از پسرا طفلونکین چقد باید با خودشون کلنجار برن چقد سبک سنگین کنن که آیا برن جلو نکنه دختره ضایع شون کنه اصلا دختره پایه هست یا نه کلا کاره سختیه به نظرم اون اولین برخورد برا پسراچون قبلن هم برام پیش اومده از این اتفاق ها البته در این قسمت منظورم اقایون خجالتیه ها این داستان شامل همه نمیشه ![]()
ساعت دو نیم و من هنوز خوابم نمیاد فک کنم فردا من و باید با بلدوزر از تخت بلند کرد
۱- هیچیه سر کار رفتن به اندازه این ساعت ۷ صبح از خواب پا شدنش برام مرگ آور نیست یعنی وقتی این گوشی زنگ میزنه دلم میخواد خودمو رسما خفه کنم بعد گلوم رو ببرم بعدم جسدم رو بندازم سگا بخورن و هر دفعه هم به خودم یا آوری میکنم بیچاره بدبخت آخه تو خونه داشتی زندگیت رو میکردی سرکار رفتنت دیگه چی بود بعدش بالشام به حرف میافتن یعنی قشنگ صداشون رو میشنوم که میگن لیمو چه طوری دلت میاد ما رو که اینقده نرم و راحت هستیم از خودت جدا کنی و پا شی بعد تختم با یه صدای خبیث میگه لیمو نروووو نرووو بگیر بخواب بخواااااب ولی چون من دختر خوبی هستم میگم نه من اغفال نمیشم اصرار نکنین و بلند میشم همه این اتفاقات بین ساعت ۷ تا ۷:۱۰ میافته به محضه اینکه صورتمو میشورم و خواب از سرم میپره کلی سرحال میشم میرم آماده شم که برم سرکار پیش جوجه ها ولی با تمام این توصیفات من مادر های خونه داری رو که بچه های بیچاره اشون رو ساعت ۷:۳۰ صبح از خواب بلند میکنن که بیارن مهد ظالم میدونم آخه وقتی همش تو خونه هستی چه مرضیه که بچه بیچاره صبح از خواب بلند میکنی میاری مهد !!!!
۲- تویه مهد یه پسر بچه دوسال و نیمه هست که من بدجور دوسش دارم از بس این بچه با مزه است مخصوصا حرف زدنش وقتی یه چیزی از من میخواد میا بهم میگه خانم معلم دیگه رسما میخوام بخورمش یه روز هی تا ازش غافل میشدم میرفت تو آشپزخونه چهار پنج بار رفتم آوردمش بیرون و عینه اون پنج بار رو براش توضیح دادم که عزیزم تو آشپزخونه کتری رو گازه و خطرناکه میری اونجا و هر پنج بار رو گفت چشم خانم معلم دیگه نمیرم و من اون روز به این نتیجه رسیدم که حافظه این بچه مثله ماهی قرمز فقط سه ثانیه دوام داره دفعه شیشم که آوردمش بیرون گفتم مگه من بهت نگفتم نرو اون تو خطرناکه گفت چرا گفتم بازم میری بچه سرتق یه نگاه به من کرد و با اون چشمای خوشگلش گفت آره میرم چشمام از تعجب گرد شده بود گفتم بازم میری سرشو تکون داد و گفت آره اینقد بامزه میگفت آره که خنده ام گرفته بود ولی خب چون خاله لیمو خیلی زرنگ تر از اونه کاری کردم که دیگه پاشو نمیذاره تو آشپزخونه سر و ته بغلش کردم بهش گفتم تا مامانش بیاد همین جوری نگهش میدارم تا دیگه نره تو آشپزخونه اینقد قیافه اش خنده دار شده بود یه کوچولو که این جوری موند قول داد که دیگه نره
۳- آقای برادر بلوتوث اخر سریال امپراطور دریا رو داره عجیب به این سریال علاقه داره بچه ام اینقد مسخره اش میکنم واسه این سریال با ذوق و شوق اومده بلوتوث رو برام گذاشته میگه برو دستمال کاغذ بیار موقع دیدنش اشکات رو پاک کنی همچین نگاش کردم گفتم درسته من اشکام فرتی در میاد ولی دیگه برا همچین چیزیم گریه نمیکنم به نظر من اون آهنگی که روش میکس کرده بودن از پایانه سریال ناراحت کننده تربود تموم که شد نگاش کردم گفتم همین اصلانم گریه دار نبود بهم گفت ... پس اینهمه منو معطل کردی و شارژ گوشیم رو تمو کردی که چی( آخه شیش دقیقه زمانش بود)منم موقعی که داشتم بلند میشدم گفتم راستی ... خودتی تا اومدم در برم از پشت یقه ام رو گرفت انداختم رو مبل شروع کرد به پیچوندن دست من بعد دوباره گفت ... زبونت خیلی درازه ها منم گفتم دست و پای تو هم خیلی درازه این به اون در تا شب مچ دستم درد میکرد
حالا فک نکنین این ... حرفای خیلی بدیا نه باب ماها بچه های مودبی هستیم گفتم شئونات وبلاگ رو حفظ کنم
۴- امروز میکی رو آوردم بیرون که باهاش بازی کنم یه توپ کوچولو داره که خیلی اون دوست داره بعد عاشقه اینه که این توپ رو محکم شوت کنی بره بگیردش بعد مثلا نمیخواد بهت بده میگیره روش میشینه منم نامردی نمیکنم میگیرم بلندش میکنم توپ رو از زیرش در میارم امروز داشتم به مامان میگفتم تو این خونه زور من به تنها کسی که میرسه همین میکیه مامان خندید گفت الهی بمیرم بچهام عقده ای شده عقدهای شدنم داره دیگه وقتی نیلو و ندا که دختر دایی بنده هستش با تفاوت سنیه ۷ و ۶ سال نیلو که از قد داره از من جلو میزنه ندا هم تقریبا دو برابره منه هر دوتاشونم زورشون دو برابره منه من عقده ای نشم تعجب داره
این متنم قشنگه
امیدواری یعنی اینکه
همیشه تو فالت چیزهای خوب خوب مینویسه
اما هیچ وقت چیزهای خوب خوب اتفاق نمی افته
اما تو همچنان امیدواری که اون چیزهای خوب خوب یه روز اتفاق بیفته
برویم به سنت حسنه خوابیدن بپردازیم که باز فردا صبح تختخوابو بالشهام شروع نکنن باهام به حرف زدن فرداشب هم به سنت حسنه وبلاگ خواندن میپردازم
شب خوش
بعدا نوشت: بلاخره یورو ۲۰۰۸ هم تموم شد یا اینکه فقط نتایج بازی ها رو تو اخبار ورزشی دنبال میکردم ولی نتونستم از فینال بگذرم اسپانیا برد مبارکش باشه از قدیم ندیم از اسپانیا به خاطر گلرش خوشم میومد کاسیاس گوگولی بسیار بسیار فراوان گلر با اعتماد به نفسیه خوشم میاد ازش فراوان ولی با این حال دیدن قیافه بالاک و ینس لمن قلب منو به درد آورد موقع گرفتن مدال
ولی خب فوتباله دیگه بمیرم برای دلت میشائیل جون که چه با حسرت به کاپ نگاه میکردی قیافه لمن هم دیگه آخرش بود بیچاره چه خداحافظی تلخی ولی خب تو دل اسپانیایی ها و طرفداراشون الان عروسیه مبارکشون باشه![]()
![]()
از حق نباید گذشت اسپانیا تیم برتر زمین بود چقده این جمله شبیه گزارشگرهی فوتبال شد
ولی بود دیگه نبود![]()
نیلوفر جون منم تو غم خودت شریک بدون مادر ![]()
۱- عروسی رفتیم بسی فراوان به ما خوش گذشت بسی فراوان تر از خودمان با دامن کوتاه مشکی و تاپ مشکی کفش پاشنه دارمان هم خوشمان آمد از شما چه پنهان کلی احساس خانوم بودن بهم دست داده بود
هر کیم من و میدید کلی تعریف میکرد خلاصه منظورم اینه که کلی خانوم شده بودم برا خودم کلیم عکسای خوشگل خوشگل گرفتیم بعدش بنده تالار رو پسندیدم و قراره عروسیه فرهاد رو اونجا بگیریم خب هفتاد و پنج درصد مسئله حله هم داماد رو داریم هم تالار و پیدا کردیم فقط عروس خانم مونده اونم انشالله پیدا میشه![]()
۲- توی مهد تو قسمت پیش دبستانیش یه پسر بچه است که تقریبا کنترلش غیرممکنه اینقد که حرف میزنه دعوا میگیره (گاهی اوقات فکر میکنم ما فقط اونجاییم که یه وقت این پسر بچه ها همدیگه رو نکشن
با اینکه کنترل دختر بچه ها راحت تره ولی نسبت لوس بودنشون هم بیشتره همش عین عکس برگردون میچسبن به آدم
شیطنت و سرتقی پسربچه ها رو بیشتر ازآروم بودن ولی لوس بازی دخترا دوست دارم) خدا رو شکر که کلاس پیش دبستانی ها تموم شده
و من دلم برای اون معلم بخت برگشته ای که این تو کلاسش بیفته خیلی میسوزه اسمش عرفانه روز اول که من رفتم همین که من و دید گفت خاله چرا شما ناخون مصنوعی گذاشتین
(ناخون های من بلند بود یه لاک نقره ای هم زده بودم روش) گفتم عزیزم ناخون خودمه گفت پسر چرا اینقد خوشگله ![]()
روز بعد برده بودمشون حیاط بازی کنن دیدم عرفان داره داد میزنه مامانت دروغگو ئه بابات دروغگوئه بهش گفتم عرفان زشت نیست این حرفا رو میزنی گفت خاله آخه به من میگه دروغگو گفتم خب تو هم بهش بگو دروغگو مگه مامان باباش بهت گفتن که به اونا میگی یه ساعت بعد دیدم داره دوباره داد میزنه بابات سیبیله مامانت سیبیله
تا دید دارم نگاش میکنم گفت خاله به من میگه سیبیل فحش میده گفتم پسر مگه سیبیل فحشه ؟ بابات مگه سیبیل نداره گفت چرا خاله داره گفتم تو هم بزرگ شی سیبیل در میاری این حرف بدی نیست که تا راضی شد سیبیل فحش نیست نیم ساعت بعد دیدم افتاده رو محمد حسین داره میزندش چرا ؟ چون وقتی این بچه داشته رد میشده دستش خورده به اون عینه بمب در حاله انفجاره![]()
۳- داشتم براشون کتاب قصه میخوندم نشسته بودم رو زمین فرانک رو یه پام سمیه رو اون یکی پام سوگند هم وسط پاهام نشسته بودم پسرا هم دور و برم نشسته بودن فقط رو سرمن کسی ننشسته بود یه خانمی اومده بود بچه اش رو ثبت نام کنه من و دیده میگه خدا عجب حوصله ای به شما داده چه طور این همه بچه رو تحمل میکنین؟خدا صبرتون بده![]()
۴- توی خانواده ما تنها کسی که رنگ پوستش به مامان رفته منم همه سبزه ان و من حتی از مامانم هم سفیدترم امروز داشتم با لیلا عکس های عروسی رو نگاه میکردم دیدم ای بابا تو عکس های دسته جمعی من اون وسط عینه پروژکتور میمونم به لیلا گفتم ببین تو رو خدا عینه مرده از قبر بیرون اومده شدم از سفیدی برگشته به من میگه خب تو باید کرم پودرت رو برنز بگیری وقتی کرم پودرم رو بهش نشون دادم از خنده مرده بود کرم پودر من ۵ برنز بود بعد از اینکه کلی خندید میگه تو اینو میزنی باز این رنگی هستی ؟![]()
1- خب به سلامتی و مبارکی و میمنت بنده دوباره میرم سرکار شما الان با یه لیمویی که مربی مهد کودک طرف هستین بعله من الان برا خودم آدم مهمی شدم این کار رو دوست دارم چون بچه ها رو دوست دارم الان دو روزه میرم مهد و خب فقط سه ساعته از ساعت 8 صبح تا 11:30 ظهر زمان زیادی نیست ولی این وروجک ها تو همین سه ساعت حسابی تمام نیرو و انرژی آدم رو مصرف میکنن امروز داشتم به مامان میگفتم من برای کار ترجیح میدم وقتم رو با بچه ها بگذرونم تا با بزرگسال هایی که شعورشون اندازه این بچه هام نیست همه اینا یعنی این که این کار درست مطابق سلیقه منه یک عالم بچه قد و نیم قد پر از انرژی و یه خاله لیموی پر از حوصله البته خواهر گرامی در راستای دادن اعتماد به نفس و روحیه روز اول به من گفت تازه اولشه بزار یه ذره بگذره اونوقت میبینیم بازم حوصله بچه ها رو داری یا نه شرمنده این همه انرژی مثبت شدم من
2- جوجه و مامان باباش از تهران اومدن جمعه ناهار اومدن خونمون وای که چه تپل و خوردنی شده وقتی بغلش میکنی اون سر تپل و کوچولوش رو میذاره رو شونه ات میگیره میخوابه دیگه آخر عشق و حاله اینقد تپله دهن دماغش بین این دو تا لپای گنده اش گم شده بنده دو روز به صرف خوردن این جوجه تپل دعوت شدم خونه داداش بزرگه اینقد این دو روز به من خوش گذشت که حد نداره رفته بویم بیرون هر کی این جوجه رو تو خیابون میدید وای میستاد نازش میکرد اینقد که این جوجه خوشگله خلاصه حسابی خوردمش تازه اشم جوجه پنج شنبه به اولین عروسیه زندگیش دعوت شده و قراره حسابی تیپ بزنه بره عروسی بنده ام مثله جوجه که قراره اولین عوسیش رو شرکت کنه قراره اولین دامن زندگیم رو بپوشم مامان اینقد ذوق زده است که بنده هم میخوام باهاش برم عروسی ولی نمیدونه که من به خاطر جوجه داارم میرم عروسی
3- چند ماه پیش یه فیلمی داده بود اسمش الان یادم نیست از پسره میپرسن که تو با برادرت اختلاف داری می خنده و میگه نه ما اختلاف نداریم مختلفیم حالا این دیالوگ بدرد من و مامان میخوره ما هم با هم اختلاف نداریم اصلا با هم مختلفیم و همین مختلف بودن گاهی خودشو به صورت کنتاکت های شدید نشون میده با اینکه مامان منو خیلی دوست داره و منم عاشق مامانم ولی این اختلاف سلیقه هامون که بیشتر به خاطر تفاوت سنیه زیادمونه زندگی رو به هر دوتامون تلخ میکنه دیروز یکی از همین کنتاکت های ناجورمون اتفاق افتاد عاطفه هم بود حالا اون وسط من و مامان داریم با هم بحث میکنیم عاطفه زیر زیرکی داره لبخند میزنه بهش گفتم چیه خیلی خوش به حالته مامانت این جوری میکنه برگشته میگه اینا همه نشونه اینه که حاله مامان خیلی خوبه قبلا که گفته بودم مامان هر وقت ناراحتی اعصابش شدت پیدا میکنه شدید مهربون میشه هر چی بگی بهش نه نمیگه اصلا هم باهات بحث نمیکنه عاطفه برگشته میگه قربونت برم مامان هر چقد دوست داری غر غرکن وقتی غرغر میکنی من خوشحال میشم مامان خنده اش گرفت منم پا شدم اومدم تو اطاق و این گونه بود که یکی دیگه ازبحث های بی نتیجه ما تموم شد ولی داستان همچنان ادامه دارد
4- جدیدا به این نتیجه رسیدم این تخت های
یه نفره برا من خیلی کوچیکه ای بابا من اصلا رو این تختم راحت نیستم اصلا نمیشه روش راحت خوابید خورد تازه 4 تام بالش بیشتر روش جا نمیشه من دلم یه تخته دو نفره گنده میخواد هی 10غل بخورم برم این ور تخت بعد دوباره غل بخورم برم یه ور دیگه10 تام بالش روش بزارم دور تا دورم پر باشه از بالش تازه اون وقته که خوابیدن مزه میده چرا هیشکی من و درک نمیکنهکامنت ها در فرصتی مناسب جوابیده می شوند دوباره ما دچار فقدان وقت شدیم
۱- الان من هم خوشحالم هم ناراحت خوشحالیم برا اونه که بلاخره این کتاب رویای سبز سه روز پیش رسید و قتی عاطفه زنگ زد که بسته رسیده فقط جیغ نزدم اینقد بالا پایین پریدم که حد نداشت بعد که شوهر خواهرم برام اورد هی نگاش میکردم تو دلم قند آب میشد بعد هی نشستم خوندمش هی ذوق میکردم که چقده قشنگه ناراحتیم هم الان برا اینه که کتاب تموم شده البته این کتاب چاپ جدید یعنی به جای ۴ جلد ۸ جلده فک کن یعنی من به جای ۲۵ هزار تومن باید ۴۰ هزار تومن میدادم میخردیم چه وحشتناک بعد فقط ۵ جلدش چاپ شد سه جلدش هنوز چاپ نشده وقتی برای تشکر زنگ زدم این خبر مسرت بخش رو شنیدم که به محض چاپ اون سه جلد اونا رم برام میفرسته آقای قنبری متچکریم آقای قنبری متچکریم دوست داریم هوارتا از طرف لیمو و عاطفه الان به اون سه جلد دلخوشم
۲- امروز رفتم هاپو رو آوردم بیرون نگاش کردم دیدم چقده بزرگ شده چقد چاق شده شده تازه الان هاپ هاپم میکنه به مامان گفتم حیون یعنی این بشه بلندش کرد بشه فشارش داد بشه گوشاش رو کشید نه این طوطی عاطفه که نمیشه بهش دست زد فقط نگاش کنی اسم هاپومون میکی اه اه چه اسم زشتی فرهاد انتخابش کرد و انتخاب فرهاد از این بهتر نمیشه منکه هاپو صداش میکنم بلندش میکنم میچرخونمش بعد که میذارمش زمین همیچین تلوتلو میخوره از خنده میمیرم
۳- چند وقت پیشا خونه عاطفه اینا بودم نزدیکای ۴ صبح دیدم هی یه صدا گومپ گومپی میاد بلند شدم دور و برم و نگاه کردم دیدم این همسترشون مشغول انجام عملیات انتحاری هی میره عقب بعد میاد خودشو محکم میکوبه به شیشه اینقد خنده دار بود عاطفه یه چیزی شبیه آکواریوم درست کرده بعد کفش خورده چوب ریخته بعد کلی وسیله بازی برا این موشه گذاشته این تو این هر وقت منو میبینه نمیدونه خودش تو کدوم سوراخ قایم کنه اخه اینقدر نرم و خوشرنگه هی دلم میخواد فشارش بدم عاشق اینم وقتی چوب و میگیره تو دستش بیارمش بالا بین زمین آسمون آویزون بشه قیافه اش خیلی باحال میشه مخصوصا وقتی دستش ول میشه تلپی میافته پایین آی حال میکنم باهاش
خب وراجی بسه برم اون بازیی که کیانا جون دعوت کرده ده تا از چیزایی که خوشم میاد با ده تا از چیزایی که خوشم نمیاد
خوشم میاد :
۱ - کتاب و فیلم عاشقشم
۲- رنگ قرمز و لیمویی و آبی فیروزه ایی این سه رنگ تنها رنگ های مورد علاقه منه هیچ وقت مامانم رو برای اینکه نذاشت اطاقم و قرمز کنم نمی بخشم
۳- عاشق غذاهای فست فودیم انواع ساندویچ و پیتزا به غیر از پیتزای سبزیجات
۴- از آدمهایی که اعتماد به نفس زیادی دارن خوشم میاد
۵- عاشق آدمهای چشم رنگیم سبز و آبی و خاکستری تنها گله ایی که از خدا برای قیافه ام دارم هم همینه حالا مگه چی میشد چشم های منم رنگی میکردی در مورد رنگ چشمهام پیر و جون و بچه و زن و مرد نداره از همشون خوشم میاد
۶- خوشم میاد وقتی چیزی از من میخوان قبلش بگن لطفا
۷- خوشم میاد از چیزایی که برق میزن حالا اینا میتونه اکلیل باشه میتونه پارچه لباس شب باشه میتونه منجق و ملیله باشه یا میتونه نگین روی انگشتر یا گردنبند باشه یا کاغذ کادو زرورقی ناخوداگاه جذبش میشم عاطفه برا همین به من میگه کلاغ ذاغی (درسته آیا)
۸-از هرگونه تنقلات شیرین: انواع بستنی و شیرینی .ترش: انواع لواشک و ترشک و برگه .شور:انواع پفک و چیبسم خیلی خیلی خوشم میاد
۹- از بچه ها خوشم میاد مخصوصا زیر سه سال میمیرم براشون
۱۰- از ماشین سواری تو شبای بارونی با یه آهنگ قشگ خیلی خیلی خوشم میاد
خوشم نمیاد
۱- از گوجه فرنگی بهتره بجای خوش نیومدن بگم متنفرم حتی نمیتونم تحمل کنم یکی کنارم بشینه بخوره
۲- از اینکه کسی بهم بگه باید یا بهم دستور بده یا بگه من که گفته بودم هم هیچ خوشم نمیاد سر منو با پنبه خیلی خیلی راحت تر میشه برید تا با زور
۳- از آدمهایی که وقتی کسی نظرشون نمیخواد فرت فرت اظهار نظر میکنن هیچ خوشم نمیاد
۴- از رنگ سفید هم هیچ خوشم نمیاد
۵- از بارون و زیر بارون راه رفتن هم تحت هیچ شرایطی خوشم نمیاد اصصصلا عاطفه همیشه میگه نترس کاغذ نیستی که خراب شی
۶- از کسایی که جلوت به روی همدیگه میخندن تا طرف مقابلشون پشتش رو میکنه شروع میکنن به غیبت کردن ازش هم اصلا خوشم نمیاد همیشه برام سواله که چطور میتونن؟
۷- از ظرف شستنم اصلا خوشم نمیاد به نظر من ماشین ظرفشویی از ماشین لباسشویی برای هر خونه ای واجب تره
۸- از دانشگاه آزاد لاهیجان هم متنفرررررررررررررررررم
۹- از آدمهای بد دهن دختر و پسر و زن و مرد و بچه فرقی نداره اصلا خوشم نمیاد
۱۰- از غذاهای محلی اینجام اصصصصصصصصصصصصلا خوشم نمیاد
پست طولانیی شد به بزرگی خودتون ببخشید
خوشحال میشم هر کی دوست داره این بازی رو ادامه بده
اضافه شده دو ساعت بعد: چه طور من یادم رفت بگم عاشق گلم تو اون قسمت خوش اومدنیا چه طور یادم رفت دلیلش برا خودمم مشخص نیست من خیلی گلللللل دوست میدارم![]()
![]()
![]()
![]()
تو اون قسمت خوشم نمیاد ها هم گل مصنوعی اضافه شود از گلای مصنوعی متنفررررررررررررررم
سی سی بیبی عسل من دلم میخواد بغل سی سی بیبی جیگر دل بده دل و ببر خب این دقیقا چیزیه که همش دارم زیر لب تکرار میکنم نمیدونم چرا؟ ولی خیلی خوشم میاد از این آهنگ و خوانندهاش که شبیه بچه خنگا میمونه
۱. چند روز پیش من تو حیاط داشتم با هاپومون بازی میکردم حسابی خسته کرده بودم فسقلی رو دیدم سایه یه نفر از زیر در معلومه فک کردم فرهاد اومده خونه این سگه رو ور داشتم رفتم پشت در دو دستی گرفتمش جلوم که بترسونمش مامان از بالا در و باز کرد فک کن من پشت در با یه سگ وایستادم یه هو دیدم یه پسره داره با تعجب من و نگاه میکنه وای مامور اداره آب بود من این جوری شده بودم
اون اینجوری
بنده خدا تا من و دید با اون حالت اینقد جا خورد گفت ببخشید منم که همون جوری خشکم زده بود بعد به خودم اومدم از جلو در رفتم کنار سگه رم گذاشتم پایین بدو بدو رفتم بالا حالا هم از قیافه پسره خنده ام گرفته بود هم به سر و شکل خودم که نگاه میکردم بیشتر خنده ام میگرفت من کلا یه شلوار یه مانتو قدیمی رو گذاشتم هر وقت میخوام با این فسقلی بازی کنم بپوشم حالا منو با یه شلوار قرمز گل منگلی یه مانتو کوتاه سیاه با موهای به هم ریخته تصور کنین فک کنم اولین فکری که به ذهن این آقاهه رسید این بود که من دیونه ام
۲. فرهاد نشسته بود پشت کامپیوتر داشت عکسا رو نگاه میکرد منم رو تخت دراز کشیده بودم تلویزین نگاه میکردم این عکس ها رو من با دوستم کنار دریا گرفته بودم برگشته میگه این عینکه خودته گفتم آره گفت اصلا بهت نمیاد با یه قیافه جدی خنده ام گرفته بود فرهاد معمولا از این حرفا نمیزنه اصلا به ظاهر من توجه نداره حرفش برام جالب بود اومدم اذیتش کنم با یه قیافه جدی گفتم نظرت اصلا برام مهم نیست وای اینقد صورتش خنده دار شده بود همچین جا خورد بعد دید من میخندم گفت مسخره من داشتم جدی حرف میزدم براش زبون در آوردم اومد افتاد روم اون قلقلک میداد من لگد میزدم اینقد جفتمون خندیدیم نفسمون در نمی اومد قیافه اش اون لحظه هر وقت جلو چشمم میاد خنده ام میگیره انگار یکی محکم زده بود تو صورتش
۳. شنبه عاطفه با دخترش خونمون بود فقط ما سه نفر خونه بودیم بعدش داداش بزرگه اومد خونمون وقتی با آیفون در براش باز کردم عاطفه اومد بره تو حیاط منم پشت سرش بودم در و که باز کرد یه هو شروع کرد به جیغ زدن وای من پشتش ودم ندیدد چی ترسوندتش فک کردم یکی پشته در ترسیدم پریدم عقب فک میکنین چی دیده بود که اینجوری جیغ میزد نه جون من یه خورده فک کنین .... فک کردین آفرین جلو در یه غورباقه بود همین که فهمیدم واسه چی اینجوری جیغ زده مونده بودم بخندم یا عصبانی باشم بد جور ترسونده بود منو حالا نمیذاشت من برم بیرون میگفت غورباقه میاد تو خونه تا آقا داداش بزرگه اومد تو دستشم مشت کرده بود میگفت غورباقه تو دستم عاطفه جیغ میزد اون دنبالش میدووید اینقد خنده دار بود اون صحنه حتما میگین کی غورباقه رو تو دستش میگیره داداش بزرگه من این کار ازش بر میاد برام جالبه عاطفه از هیچ حیونی حتی سوسک نمی ترسه ولی غورباقه که میبینه سکته میکنه
۴.دختر داییم و نیلوفر و عاطفه و مامان نشستن بعد من دارم یه ماجرایی رو با هیجان تعریف میکنم بالا و پایین میپرم دستام و تو هوا تکون میدم حسابی هیجان زده ام وقتی تعریف کردنم تموم میشه د میبینم همه دارن با خنده نگام میکنن دختر دائیم میگه لیمو کی باورش میشه تو ۲۲ سالته اندازه ۱۶ ۱۷ ساله ها شیطونی میکنی من از همین تریبون اعلام میکنم که این حرف رو من خیلی اثر کرد به شدت هم بهم برخورده لیمو تصمیم داره دیگه خانم باشه عاقل باشه شیطونیم نکنه بپربپرم نکنه این خط اینم نشون ![]()
![]()
حالا بریم سر بازی کیانا جون قبلا من به بازی جمله شش کلمه ای دعوت کرده بود از اونجا که خیلی سخت بود من کلی روش فک کردم و یهو در یه شب تاریک وقتی رو تخت دراز کشیده بودم داشتم گوسفندارو میشمردم به ذهنم رسید
چه کسی بود صدا زد لیمو ؟
هرگونه تشابهی با هر متن ادبی یا شعر به شدت تکذیب میشه گفته باشم![]()
![]()
![]()
![]()
یه بازی دیگه هم دعوتم این پست دیگه خیلی طولانی شده اون یکی تو پست بعدی مرسی کیانا جونم
کساییم که به این بازی دعوت میشن النا جون و جناب تازه وارد و چهار تا دیوار بدون سقف و سحر بانو و نهال جون
نمیدونم کسایی که دعوت کردم بازی کردن یا نه اگه بازی کردن که هیچی اگه نه از طرف من دعوتن برم که شب بیام وب گردی
۲- یکی از دوستان ما با بوی فرند محترمشون نزدیک یک ساله که بهم زدن خب تا اینجا که همه چی طبیعیه ایشون شدیدا معتقده که همون بهتر که اون بیشعور احمق رفته و خودش خیلی از اون سر تره و خیلی خوشحاله که اون رفته و چه بهتر و از این حرفها تنها سوالی که تو این جور مواقع برا من پیش میاد اینه که خب حالا که اینقدر خوشحالی این با حرص حرف زدن و یه هو خیره شده به در و دیوار و فحش دادن بعد یه سال برا چیه ؟ اگه ناراحتی خب مثله ادم بگو ناراحتی دیگه اگه هم ناراحت نیستی خب برو زندگیت رو بکن نمیفهمم چرا بیشتر دخترا فکر میکنن که دوست پسرشون بایدحتما باهاشون ازدواج کنه عزیزم دوستته نامزدت که نیست هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه
۳-بلاخره ما تا دو هفته دیگه صاحب این کتاب رویای سبز میشیم داره از تهران میاد بسی فراون خوشحالم تازشم کادوست و از دادن بیست و پنج هازتومان پولش که خیلی خیلی زور داشت برام راحت شدم تازشم یه خبر مسرت بخش شنیدم اونم اینکه اون کسی که قراره برام بفرسته گفته هر کتابی که میخوای بگو من برات میگیرم لازمه بگم چقد خوشحالم
۴- فک کن همه نشستن دارن این سریال شهریار رو نگاه میکنن یعنی ده دوازده تا کله چسبیده به صفحه تلویزیون بعدش تو از اطاق میای بیرون میگی اییییییییییییییییش این شهریار کی تموم میشه ؟ و این گونه است که هر کی یه حرفی میزنه بچه تو چی میفهمی ؟ یکی دیگه تو برو کارتونت رو نگاه کن یکی دیگه تو اصلا حالیته این کی بوده مامی ما هم از وقتی این شهریار بیچاره پیر شده دیگه این سریال و نگاه نمیکنه و با جسارت تمام میگه اون پسره رفته دیگه دوست ندارم اینو بزن یه کانال دیگه بعله مامان ما هم اینجوریاست
اینم قشنگه یعنی من که خوشم اومد
خداوند زن را آفرید خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید نه از سر او تا بر او مسلط گردد نه از پای او تا لگد کوب امیال او گردد بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد و از زیر بازوی تا در حمایت او باشد و از نزدیک ترین نقطه به قلب او تا محبوب او باشد
شکسپیر
سلام خوبین منم خوبم ممنون خانم بچه ها خوبن؟ آقاتون چه طورن ؟ خوب دیگه هرکی سلام احوالپرسیه قسمت خودش رو بخونه
۱-خب فردا نمایشگاه کتاب تموم میشه خوش به حال اونایی که رفتن ما که اینجا فقط حسرتش و خورذیم چقد دلم میخواست برم چقد هیچکس پایه نبود برا رفتن چقد اینجا من رو مغز دیگران راه رفتم چقد غر زدم و چقد....
۲-همه خونه خواهر گرامی شام دعوتیم و از اونجایی که دخترشون هنوز بچه تشریف دارن وظیفه پذیرایی یه جورایی به عهده منه فک کن سه تفنگدار (آقایون برادر ) هم هستن بار اول که چایی میریزم میبرم داداش وسطی میگه لیمو خانم چاییت یه کم پر رنگ شده لطفا عوضش کن منم بلند میشم ببرم عوضش کنم که داداش بزرگه هم میگه ماله منم پر رنگه چایی منم عوض کن میدونم میخوان اذیت کنن ولی منم خیلی باشخصیت هیچی نمیگم تا میرسه به فرهاد اونم بر می گرده میگه چایی منم عوض کن میگم تو یکی حرف نزن همون چایی رو بخور بگو دستت درد نکنه میگه چی شد چرا تبعیض ؟گفتم برا اینکه شما از اینا کوچیکتری هنوز زنم نگرفتی تا هر چی میگی برا اینکه جلو خانمت ضایع نشی من بگم باشه پس ساکتتتتتتتت اینه زورم به اون دو تا نمیرسه حریف این یکی میشم که
۳- داری میری بیرون شوهر دختر عمه ات رو میبینی که داره با ماشین میره میبینتت نگه میداره و با اصرار زیاد سوارت میکنه وقتی ازش تشکر میکنی میگه این حرفا چیه اون وقت ها بابات هر کدوم از ما رو هر جا می دید ما رو سوار میکرد الان وظیفه ماست یا همسایه خونه قبلیمون که تا وقتی بابا زنده بود اونجا بودیم دوتا خواهرن و یه برادر که عاطفه با اون دو تا خواهر دوست صمیمی بود ساکن تهرانن الان امسال برای دیدن فامیلشون میان انزلی عاطفه هم دعوتشون میکنه خونش وقتی میان همش دارن از بابات یاد میکنن که چقد اون موقع که وعضه مالیه مناسبی نداشتن چقد کمکشون میکرده و به قول خودشون چقد مدیونشن و مامان که همش میگه تو رو خدا نزنین این حرفا رو هر چی بود وظیفه بوده خدا رو شکر الان وعضشون خوبه و تو که زیاد خاطره ای نداری از بابات چه احساس خوبی بهت دست میده وقتی یکی ازش این طور تعریف میکنه من که ازت خاطره ای ندارم ولی خوشحالم که دیگران به خوبی ازت یاد میکنن
۴- داری از بیکاری کانال های ماه واره رو بالا پایین میکنی رو یکی از شبکه ها می مونی میبینی مجریش یک دختر هفتاد قلم آرایش کرده داره تبلیغ یه شلوارک فک کنم لاغر کننده است رو داره میکنه همین جوری که دره ازش تعرف میکنه میگه این شلوارک خیلی خیلی مفیده مارکش معتبره و حتما خیلی دلتون میخواد بدونین برای استفاده کدوم قسمت از بدنه؟ نمیدونم پیش خودش چه فکری کرده که مردم شاید فک کنن شلوارک ماله سرشونه یا شاید به عنوانه تاپ ازش استفاده کنن یکی نسیت بهش بگه عزیزم به جای اون همه وقتی که صرف کردی گیریمت کنن یک ذره اش رو صرف فکر کردن قبل از حرف زدن بکنی موفق تری
۵- کسی میدونه چرا این روزا من اینقدر بهانه گیر و بد اخلاق و تلخ شدم
الان بعد از یه سری گشت و گذار تو سی دی های آهنگم یک سی دی ماله دوران پیش از میلاد مسیح پیدا کردم بعد توش آلبوم لکنت بنیامین دارم گوشش میدم و هی خاطرات دو سه سال پیش داره عینه فیلم از جلو چشمم رد میشه چه روزایی بود یادش بخیر نه اینکه دوست داشته باشم تکرار بشه نه ولی به یاد آوردنشون برام یه لذت خاص داره خدایای ممنون به خاطر اون روزا
بازی روزگار را نمی فهمم
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
و دیگری مرا
و همه تنهاییم